کم لبخند میزد، از اون آدمهایی بود که سخت میتونستی دلیل خندهاش بشی و با لذت خندیدنش رو تماشا کنی.
یهشب رازِ کلماتم رو بهش گفتم وقتی جلوی آینه نشسته بود و آروم آروم تار و پودِ قلب من رو به هم میبافت تا حالت بگیره؛ اول مکث کرد اما وقتی بهش گفتم:
«اگر یهو و بیدلیل بهت میگم "خوشگلی" منظورم این نیستکه فقط از نظر ظاهری، اندام، چهره یا موهایِ آبشار مانندت خوشگلی، منظورم روحته، درونته، انرژیِ قویِ توئه ولی حتی نفس میکشی ولی خوشگلی...» اونجا بود که بلند خندید؛ خیال میکرد دیوونه شدم ولی خب حقم داشت... کی جلوی اون همه خوشگلی ذهن و روح میتونست مقاومت کنه وقتی امنترین حصار بود؟
من دیوونهی "امنبودنش" بودم.
گذاشتم بمونه تو خیال اینکه دیوونه شدم
ولی تو که خبر داری رئیس، اونشب گذشت و من زورم به کلمات نرسید
نتونستم بهش بگم و نفهمید چقدر واقعی و قابل لمس دیوونه بودم
دیوونهی بودنش و خندیدنش.