تو دست پر از زخمتو پنهونش میکنی و همون حس زبری زخمای تنت زیر لمسام میشه کابوس من
تو لبخند نمیزنی من اشک میریزم
تو گودی زیر چشماتو لمس میکنی من بیخوابی میکشم
تو با دستای مشت شدهات تلاش میکنی معدهتو آروم کنی و من.. دردشو تو قلبم حس میکنم
تو بیرحمی میکنی باخودت من درد میکشم
تو میبُری و من...
میمیرم.
امحا
بله بله همکار من بودن این شکلیه:
تنها قسمت سخت امروزم چیدن کلمات دستوپا شکستهی محبت آمیز کنار هم در برابر ابراز احساسات فوران کردهی مادراس.
هر وقتکه احساسِ خواستهنشدن یا طردشدگی پیدا کردی برو.
من فقط چیزیکه نگهمداره رو نگهمیدارم، حتی اگر مرگ باشه.