سرشو گذاشت رو پاهامو خندید
خندید و گفت متنفرم از خودم و تموم لحظههایی که نبودم
منتفرم حتا از خندههات که اینقدر سطحیان
بعد چهار سال؛ خیلی تغییر کردی
نگاهت عمیق شده قفس دورت محکمتر
طبیعیه که وقتی چشماتو میبینم رفیقمو پیدا نمیکنم؟
و با ی خندهی تلخ که پنهونش میکرد زبری کوچیک دستمو لمس کرد و لب زد: نبودم چی به سر رفیق من اومده؟
قلبم داشت با تپشهای تند و نفسای سخت التماسش میکرد ادامه نده
اما؛
دیدم اشک ریختن هاشو!
و فقط امیدوار بودم قلبم از تپیدن شرم کنه و دست برداره
میگفت "چشمهات رو دوست دارم."
میگفتم"چرا؟" جواب نمیداد و میخندید.
خندیدنش گرم نبود، از اینا هم نبود که قلبت از شیرینیش بلرزه؛ تلخ بود.
از اون خنک و تلخا که مغز و استخونت جرات نمیکنه بطلبه برای دوباره حس کردنش.
ولی منم پررو پررو هی اصرار که تلخی چیه؟ نگی انقدر زل میزنم بهت تا روحت عاصی بشه دست بندازه دور گلوم و بگه "بابا بسه دیگه، سوراخم کردی مرد." ولی باز خندید.
اینبار آرومتر، غم داشت یعنی؟
حواسش به من نبود آخه، ولی گفت: «من عاشق چشماتم اون هم وقتیکه از تو آگاهتره و چیزیکه دیگه مال اون نیست؛ بهراحتی نگاهش رو ازش میگیره.» خب منم خام بودم.
فکر کردم از این جمله خوشگلهاست که باید خوشت بیاد.. اما زمان گذشت و اون رفت.
رفت و من دیر متوجه شدم چشمهام صادقتر از زبونم بودن و اون زودتر از من روحبُریدن بلد بودن.
-بازمانده
امحا
[عکس شات چهارمم صرفا جهت رسوندن مفهوم پارگی درجه سه.]
بیخوابی شدیدی دارم میکشم و لعنت بهش
هدایت شده از Rita
بیشتر از ۴۱ ساعته که نخوابیدم، بدنم لمس شده و تپش قلبم بیشتر و بیشتر شده و نمیتونم به راحتی تایپ کنم اما باید میدونستی اینو؛ اینکه من هیچوقت نخواستم که کم بیارم گلپر سبز قلب زارم
دیدی که تلاش کردم بگو که دیدی
بگو که دیدی چجوری شبا رو صبح کردم و چقدر اشکهایی قرار بود پاکشون کنی رو بغض نگهداشتم تا مبادا احساس کنی دست از تلاش برداشتم
و مطمئن باش هیچوقت خواستهام این نبود
و تو نباید از یاد ببری که چقدر دوستت دارم پروانهی آبی.. نباید.
[march/2022]:
گذشتهام رو کنار گذاشتم و الان انگار هیچ معنیای ندارم.
امیدوارم اون بهم بتونه معنا بده.
کسی که خودش گم شده و صداش در نمیاد.
پشت دود سیگارش قایم میشه و فکر میکنه نمیدونم قرص میخوره!
گریه نمیکنه اما میدونم منتظره شونهام رو برای اشک ریختنهاش بهش بدم.
چشماش روح نداره اما لبخند خاکستریش رو هر لحظه بهم هدیه میده...
درست مثل یه شاهکاره! یه الههی تنهایی و غم.
اما اونقدر بخشندهاست که میدونم میتونه با همون رنگ خاکستری -تنها رنگی که داره- به من معنا بده.
و همین برام کافیه. رنگها رو نمیخوام! نه من و نه اون معنیشونو نمیفهمیم
و انگاری باید تاابد توی این خاکستری که رنگ ها رو پس میزنه باقی بمونیم.
کی میگه قشنگ نیست؟!
[December/2022]
میدونی همه چیز مثل یه غم مبهم میمونه؛
تو رو دارم اما انگار که قراره از دستت بدم!
لبخند میزنم اما هر لحظه اشکام به چشمهام فشار میارن..
از لحظام کنارت لذت میبرم اما ترس اینرو دارم که دوباره تکرار نشن، میبینی؟ تمام روزهام رو با احساسات مبهمم سر و کله میزنم و انگار قراره که فقط جراحتهای عمیق روحم برام باقی بمونه به یادگار ازت.
انگار از اولم داستانمون پر شده بود از تراژدیهایی که مثل بختک بیخ گلوهامون چسبید..
از همون اول تا دقیقههایی ک داور سوت پایانو میزد.
میفهمم..قرار نیست ادامهدار باشی کنارم نه؟
امحا
[march/2022]: گذشتهام رو کنار گذاشتم و الان انگار هیچ معنیای ندارم. امیدوارم اون بهم بتونه مع
[april/2023]
چطوری اینقدر ساده امیدمون رو کشتن؟!
خاکستریای که رنگ هارو پس میزنه داره تیره و تیره تر میشه.
سیاه شدیم.
حالا تو هی سعی کن قطره های کوچیک رنگ بپاشی به این سطل سیاه؛
تغییری میکنه؟
نه...فقط بزرگتر میشه.
دیگه قشنگ نیست...
دیگه هیچچیزی نمیتونه قشنگ باشه.