امحا
تولدت مبارک غنچهی یاسِ خاکخوردهی قلب من من اینجام بالاخره سرمای خاک رو فراموش کن؛ میتونم دوباره
دلم آغوشتو میخواد یاسِ من؛
از مرگ برام بگو
تو این جلسه هم برای هفتمین بار دوباره سوال همیشگیشو ازم پرسید
گفت اخرین باری که خوشحال بودی رو یادته؟
گفتم معلومه که آره!
چرا این سوالو هردفعه میپرسین؟ شما که جوابشو میدونین
آروم گفت: شاید چون هربار امید دارم پاسخی بهم بدی که مربوط به اون گذشتهی دور و اون شخص نباشه.
امحا
باورم نمیشه که تو کمتر از یه دیقه اینقدر حالمو عوض کرد تو معرکهای پسرر
۹ دیقه فقط داد کشیدم و اشک ریختم و تو ۵۳ ثانیه مثل همیشه آرومم کرد.
این شهر لبخندِ من رو کنار تو دید
حالا من رو پس میزنه
این شهر، منِ دلتنگ رو نمیخواد.
حتی آدمای خاکستریشم تورو کنار من میخوان یاسِ ترکخوردهی من!