امحا
اون یه معجزهاس.
اون اینو نمیدونه ولی هروقت که باهمیم اون چیزی رو درست میکنه که خودش نشکسته.
امروز رو هم تموم کردم
صفحات دفترم خط خطیتر از قبل شد و بیشتر از روزهای عادی لبخند زدم
شیطنتهای همیشگیمون سرکلاسا سرسامآور تر از همیشه بود و ما؛ مصمم تر برای ثبت لبخندهایی عمیق و تکرار ناپذیر!
اما اما اما؛
دوباره به شب رسیدم و حالا... بیپناه تر از قبل توی تاریکیِ ناامنی گیر افتادم، بین تموم طناب های پوسیدهای که دورم پیله شده