امحا
برای بیست و نهم مردادی که روز من بود. برای تولدای بعد ۲۳ سالگیت که قراره کنار من باشی.
دوباره و دوباره تکرارش میکنیم هربار باهم؛
برگ برندهی من.
امروز رو هم تموم کردم
صفحات دفترم خط خطیتر از قبل شد و بیشتر از روزهای عادی لبخند زدم
شیطنتهای همیشگیمون سرکلاسا سرسامآور تر از همیشه بود و ما؛ مصمم تر برای ثبت لبخندهایی عمیق و تکرار ناپذیر!
اما اما اما؛
دوباره به شب رسیدم و حالا... بیپناه تر از قبل توی تاریکیِ ناامنی گیر افتادم، بین تموم طناب های پوسیدهای که دورم پیله شده
در خود میشکنم و سقوط میکنم بر روی تیغ خاطراتمان..
خاطراتِ تو؛ تویی که بودنت بهانهایست برای من و تمام تپشهای خاطراتم!
منی که به تو خیرهام، از پس پنجره ی خیالم...
تو که ورای جهانِ خیالاتم زندهای و تپنده...
و اما من مدهوش، در دنیای ناشناختهای که مرا در آغوشِ بیرحم خود به اسارت درآورده!
دلیلش را نمیدانم که چرا روی لبهایم لبخند مینشاند..؛
فقط مینگرم که منی در پس گذشتهام زانو زده و میگرید.