دیروز فاطمه میگفت عینکی که تو زدی با شماره چشمت همخونی نداره
همه چیز و میبینی ولی نه با اون کیفیتی که باید؛
امروز چشمامو که باز کردم عینکمو گذاشتم رو میز و قبل روشنی هوا زدم بیرون
وقتی طلوع آفتابو میدیدم
وقتی شهرو وجب میکردم
وقتی صبح که ارائهام رتبه یکو گرفت (بعد کلی پارگی*)
یا وقتی مسئول کل اسم گروه مونو شنید گفت گروه مرگ همینه(:
یا وقتی یکی از داورا بهم گفت تو همینی، تونستن خوده توعه
یا وقتی همکارم میگفت میخواستم خودتو از چشم ما میدیدی که چقدر چشمامون بهت لبخند میزد
یا وقتی...( از باشگام و مربی کراشم بزارین نگم)
خلاصه که تو تک تک لحظاتش احساس زندگی کردن داشتم!
البته که فکر کنم وقتی کل روزو کنار فاطمه باشم لحظههام قشنگترین رنگو به خودشون میگیرن..
حتی حالا که رو پل پیادهرو نشستم دارم تپش زندگی رو احساسش میکنم و این؛
به نظر خیلی خوب میاد!
شنیده بودم غم آدمایی که دوسشون داری غم اوناست اما عذابِ تو؛
اما فقط شنیده بودم؛ تا قبل ازینکه تورو ببینم!
داری خودتو گول میزنی
دوباره فرار کردی اما برمیگردی؛
به همین آغوش
به همین آغوشِ سردِ خاکستری که بارها پشت سرت رهاش کردی
امحا
دیروز فاطمه میگفت عینکی که تو زدی با شماره چشمت همخونی نداره همه چیز و میبینی ولی نه با اون کیفیتی
میدونی میلی؛
روزایی رو گذروندم که دردناک نبود
پر از احساسات بد و ناامیدی و اشک نبود
فقط سنگین بود، پر از خستگی، پر از تجربه، پر از بیخوابی و استرس
جدید نبود اما تابحال تجربهشون نکرده بودم
و حالا که بهش نگاه میکنم تنها اشک و خستگی نیست که برام مونده باشه؛ چک نویس تجربههام حسابی خط خطی شده
حالم خوبه! اگرم نباشه،
حداقلش از خودم راضیام؛ کمی.