امحا
خستم چون. باید حالم خوب شه پس اینارو مدام مرور میکنم تورو یادم میاره و خودم رو از یاد.. میبره به
باید یادم بره
باید یادم بره که داره یهسال میشه
چرا نشه؟
اینهمه ماه تونستم الان چرا باید برگردم پلهی اول؟
تو فراموشم کردی که رفتی من چرا فراموشت نکنم و بمونم؟
بیا بیخیال شیم
تو مدتهاست فراموش شدی
اینجا همهچی خاکستره
هیولاها خیلی وقته دست از سرمون برداشتن
آره.. دست از سرِ ما آدم کوچولوها
اینجا هم هیچی باقی نمونده. جز یهنامه که صاحبشو فراموش کردم
دارم میرم جایی که بهش میگن خونه
نه جایی که هر روز توش زندگی میکنم
امیدوارم آروم شم و برگردم به زندگی
حرف زد، اشک ریخت، شکست و خورد شد؛
سرشو آورد بالا که بهم بگه نمیخوام ببینم اشک میریزی، من خورد شدم تا نبینم خم شدی، اما نفهمید. نفهمید قطرههای اشکش از گونههای من پایین میریخت.