حرف زد، اشک ریخت، شکست و خورد شد؛
سرشو آورد بالا که بهم بگه نمیخوام ببینم اشک میریزی، من خورد شدم تا نبینم خم شدی، اما نفهمید. نفهمید قطرههای اشکش از گونههای من پایین میریخت.
یه مسیری هست بین "کوبیده شدن حقیقت توی صورتت" و "درک کردن اینکه چی بهت گذشت" و این مسیر یکم درد داره وقتی ببینی کجای راه بودی و چیشد که حالا لبهی پرتگاهی.