غم؛
برای من یه غریبهی آشناست که خودم بهش بال پرواز میدم، جرعت پریدن میدم، بهش وجودی میدم که مال خودش نیست..
وقتی که چادر شب باز میشه همه غم دارن رفیق!
یکی مثل من، غم بیپناهش میکنه، یکی قلبش سرد میشه و کند میزنه، دستای همیشه گرمش سرد میشن، یکی کمرش خم میشه، غم توان پاهاشو میگیره و میشینه یه گوشه زانوهاشو بغل میکنه و زل میزنه به آدمهایی که هر کدومشون یه داستان نگفته دارن تو عمق چشماشون.
غم منو ساکت میکنه،
به لبام مهر سکوت میزنه و جرعتمو میگیره، و به مرور گوشهی چشمام تهنشین میشه و راه خروجشو پیدا میکنه...
دوری از آدما و لبخند زدن راهیه که برای فرار از توضیح انتخاب میکنم
آخه چجوری میشه حسی رو توضیح داد که نه اومدنشو میبینی نه رفتنشو
فقط خیلی اتفاقی میاد و رنگ سیاه میزنه به رنگین کمون فکرت...
ولی بیانصافیه اگه بودناشو نادیده بگیرم، غم خیلی بیشتر از آدما کنارمه
حداقلش این رفیق قدیمی، تیکههای وجودمو نمیکنه با خودش ببره، دردناکه ولی یه جورایی دوسش دارم
آروم میاد و موندنی میشه تو تک تک نفسهام..
حداقل منو ول نمیکنه و با رفتنش هویتمرو ازم نمیگیره
میاد، میمونه و پوست کلفتم میکنه، بیتفاوتم میکنه...
غم رفیق خوبیه.
امحا
بهش مبتلا شدم با لبخند عمیقی بهش نزدیک میشم اونقدری که خودمو دیگه نبینم و تنها چیزی که چشم غرق خون
بهش مبتلا شده بودم
چقدر دیوانهوار بهش مبتلا شده بودم!
رفت و ندید که این مُرداب، بعدِ خاک شدنش میونِ موجهای دریا، حسرت بهدلِ برگ نیلوفرش خشکید..
چیشد که میونِ مقدمهی داستانمون، صدای سوت پایان ریخت دیوار آرزوهامون رو؟