اگه نتونستی پیدام کنی فقط دستات رو از هم باز کن و چشم بسته از هر فکر و ترسی رها شو، چشمات رو که با حس سرمای آشنایی باز کنی من خودم رو بهت رسوندم.
امحا
_دلم برات تنگ شده بود... لبخندی زد و دستهایش را دور شانهاش حلقه کرد و محکمتر در آغوشش کشید. +منکه
تموم داراییم
خیال کردنمه.
صدای تو، انعکاس روحم بود
هربار توی سرم پیچید؛ بیشتر از قبل در برابر توهمِ بودنت مقاومتی نکردم
بازیچهی توهم داشتنت شدم و در قبالش روحم رو باختم
امحا
صدای تو، انعکاس روحم بود هربار توی سرم پیچید؛ بیشتر از قبل در برابر توهمِ بودنت مقاومتی نکردم بازیچ
صدای تو اومد، صدای خندهی تو!
پروند از شاخهام پرندههای منرو
دوباره پشت سرم پر از هوای تو بود
کسی نبود ولی
صدا، صدای تو بود!
امحا
بهت برگشتم دوباره
خودم رو لابهلای موجهای سنگین و بیرحمت جا گذاشتم و برگشتم
از من هم مثل میلی مراقبت کن
لطفا
امحا
دیشب گوشه خیابون از ماشین پیاده شدم دستاتو گرفتم و زیر دونههای برف میون دستهات چرخیدم دویدیم وسط
باید دوباره حسرتهامو کلمه کنم و بگم که کاشآ لحظهی آخرمون همون شب برفی بود؟ که چقدر امید داشتم برای پایانمون اما حالا نه؟
کاش همون شب پایانمون رقم میخورد تا نرسیم به ترسهایی که سالها ازشون فرار کردیم
نرسیم به امروز و تمام روزهایی که قلبهای بیگناهمون میون دستهای خیانتکارمون دارن برای آخرین تپش تمنا میکنن.
امحا
من یه وابستگیِ نُه ساله رو تف کردم بیرون اونوقت منو از اینکه اگه اینجوری ادامه بدم نسبت بهم بیخیال
چرا دروغ...
من هنوز وابستهی بوی نسترن تنتم