هدایت شده از امحا
میگفت "چشمهات رو دوست دارم."
میگفتم"چرا؟" جواب نمیداد و میخندید.
خندیدنش گرم نبود، از اینا هم نبود که قلبت از شیرینیش بلرزه؛ تلخ بود.
از اون خنک و تلخا که مغز و استخونت جرات نمیکنه بطلبه برای دوباره حس کردنش.
ولی منم پررو پررو هی اصرار که تلخی چیه؟ نگی انقدر زل میزنم بهت تا روحت عاصی بشه دست بندازه دور گلوم و بگه "بابا بسه دیگه، سوراخم کردی مرد." ولی باز خندید.
اینبار آرومتر، غم داشت یعنی؟
حواسش به من نبود آخه، ولی گفت: «من عاشق چشماتم اون هم وقتیکه از تو آگاهتره و چیزیکه دیگه مال اون نیست؛ بهراحتی نگاهش رو ازش میگیره.» خب منم خام بودم.
فکر کردم از این جمله خوشگلهاست که باید خوشت بیاد.. اما زمان گذشت و اون رفت.
رفت و من دیر متوجه شدم چشمهام صادقتر از زبونم بودن و اون زودتر از من روحبُریدن بلد بودن.
-بازمانده
امحا
پس نزار خاموش بشن نورشون تموم شه! اونوقت بیرنگ سقوط میکنن و منه آواره کجا دنبال جفتمون بگردم؟
_آره!
غم وفاداره!
اما اثر هنریش وفادارتر
غم جمع میشه تو اون سیاهی چشمات؛
تبدیلش میکنه به یه سیاهچاله بلعنده
بدون ستاره و نور!
حالم رو ببین؛ آواره میون تاریکیِ غمِ نگاهت
آره میلی!
غم خیلی از ما وفادار تره!