ماجرا ازین قرار بود که یه قولی دادم و اینجا پیش نویسش کردم
و قرار بود تا عمل نکردم بهش پاکش نکنم
حالام که زدم زیرشو..روز از نو روزی از نو
خب سلام.
امحا
صبح که رفتم بیرون، الان برگشتم. با اینهمه خستگی؛ میتونم براتون از قشنگیای امروز حرف بزنم ، خندیدنام
امروزم؛ بالاخره خندیدنام کنارشون بعد مدتی:)
امحا
اون همیشه میگفت دستها یه چیزی تو درونشونه یه چیزی مثل قلب آره دستا سرشار از احساسن و خیلی راحت اینو
اون همیشه حرفای قشنگی میزنه:))