امحا
و انتهای این غرقشدگی، دیدمش غوطهور در شعف و جنون، اما آروم، به آرومی برکهای خالی از حیات با لبخند
+ترسی نداری از مدام خطاب شدنت با صفتِ "مجنون"؟
_تردید ندارم که حتا ذرهای بهش نزدیک نیستم.
داستانِ من مدتهاست از کنترلِ من خارج شده و من مسئولیتی در قبال این جنون ندارم!
و اما در وصفِ نقش اولِ داستانم؟ مطمئن نیستم "دیوانگی" توصیفِ کافیای براش بوده باشه!
[_شکستن من خوشحالت میکنه؟ این تنها چیزی بود که میخواستی، درست نمیگم؟
شنیدم آدمها به محض اینکه به چیزی که میخواستن میرسن "رفتن" براشون از یک انتخاب تبدیل میشه به یک هدف، پس تو هم همین رو هدفت قرار بده.
من میشکنم و تو برو. برو جوریکه هیچ ردی، هیچوقت ازت نبینم.]