eitaa logo
امحا
66 دنبال‌کننده
610 عکس
24 ویدیو
0 فایل
تیکه‌های بهم وصل‌شده‌ی یه ابر؛ ابری که بارید. https://daigo.ir/secret/9737897744
مشاهده در ایتا
دانلود
_https://eitaa.com/emhaaa/4682 اهنگ بیقرار قربانی پلی بود و من رو هوا میدونی این حس که چرا این واژه ها رو میاری و تصور انسانی مثل من که برای رهاشدن از غم کلمات ،واژه های دیگه ای میچینه کنار هم از غمم کم میکنه ( هنوز رو هوام از اهنگ تو گوشم ) +اگر این‌طوره پس بیشتر انجامش می‌دم:) کلمات رو هرچند آشفته، کنارهم می‌چینم. دریغ نمی‌کنم تنها کاری رو که برای کم‌نور شدن شعله‌ی غم‌ات، از دستم برمیاد.
_ساعت 12 و نیم شبه و با احتیاط کامپیوتر پر سر وصدای وسط اشپزخونه رو روشن کردم که اهنگاتو گوش بدم : اخریو پلی کردم ، غم داشت ، نوشته بودی بخند ، زدم جلو اهنگو ، شروع کرد به خوندن و من رفتم تو دنیای جنوب . شروع کردم به خوندن متنای رو هم تلبمار شده ، جوردیگه دیدن واژه هایی که از ذهن یه ناشناسه ، قشنگه . رسیدم اینجا : تنها مخاطبش، صدای ناهنجارِ مانیتورِ علائم حیاتی بود. من مات و مبهوت ، همون لحظه اهنگ اوج گرفت ، دنیای منم اوج گرفت و رفت تا برسه به اشکا . ممنون که هستی و برگشتی امحای عزیزم . +منظورم از دایره‌ی افراد محدودی که بتونن دنیای کلماتم رو هرچند مختصر لمس کنن؛ همین بود و چقدر خوبه که بالاخره یکیشون رو دارم. تابحال تجربه‌‌ی درک شدنِ کلماتم به این شدت رو نداشتم، خیلی شیرین بود. ممنونم که باعثش شدی ابرک
_https://eitaa.com/emhaaa/4669 یه نقل قول قشنگ از خودت : با واژه هام دورت بگردم و امید بریزم تو این دنیای مجازی ، دامنتو باز میکنی که بریزن توش ؟ +مطمئنم دامنِ به رنگ شب‌ام با ستاره‌های پرنور امیدت، از همیشه بیشتر می‌درخشه.
فراموشی گاهی وجودم رو هم انکار می‌کنه اما بغضِ صدای تو؟
امحا
فراموشی گاهی وجودم رو هم انکار می‌کنه اما بغضِ صدای تو؟
"...و الان که داری این صدا رو می‌شنوی، می‌خوام بدونی خیلی خسته‌م. هرشب تو خیالم غرق تو جنگلِ پشت پلک‌هات، آرزو می‌کردم تو دنیای بعدی غم‌ات باشم، همیشه می‌دیدمش، غمی رو که کنج سبزیِ چشمات تبعید کرده‌بودی! می‌خواستم بشم همون ستاره‌ی غمِ محکوم به خاموشیِ گوشه‌ی نگاهت؛ تا همراهت بمونم برای ابد... اما خسته‌ام؛ اون قدری که می‌دونم این دفعه‌ی آخریه که دارم زندگی می‌کنم و دیگه برگشتی در کار نیست. نمی‌خوام ستاره‌های توی چشم‌هات رو منتظر بذارم و بگم حتما تو دنیاهای بعدی پیدات می‌کنم و آبیِ تو می‌مونم. نه! مدت‌ زیادیه که آبیِ روحم بار غمش رو پس داده و رنگ باخته! پس؛ بیا قبول کنیم که این یه خداحافظیه..."
امحا
تموم کن تلاش کردنو عزیزکم سخت نگیر..
کلمات همراهِ بغضم، حبس شدن. دوسال گذشت و خیلی دیر شد میلی.
امحا
"مشکل فقط خون‌ریزی مغزی نیست، قلبشه..؛ بیش از‌ این عذابش نده؛ این آدم میلش.. به برگشت نیست..." میلش
حافظه‌م نوازشت رو به همراه اون زمزمه‌ی پر‌تکرار، به آرومی یه موج نسیم صبح‌گاهی به خاطر داره. حتی لرزِ ملایم دست‌هات‌ هم بوی ناامیدی می‌داد اما مصرانه از آینده‌ گفتی! از تموم رویاهایی که آرزو داشتیم تبدیل به خاطره‌ شن، آینده‌ای که برای هردومون بود اما خوب می‌دونستیم قراره بدون من رقم بخوره. خوب می‌دونستیم نبضی که توسط نوازش توأم با احتیاط‌ات تند می‌شد هر لحظه امکان داشت پا پس بکشه. اما حالا که بهش فکر می‌کنم، از مرگ نترسیده‌بودم، از دردی که پایان نداشت، ندیدنِ مادرم و یا قلبی که برای ادامه خسته‌ترین بود، نه؛ نترسیدم؛.. اما از سرما‌ی دست‌های همیشه گر‌گرفته‌ات چرا.. از اینکه باور کرده‌بودی که نمی‌مونم. از ناامیدیِ تو، ترسیده‌ بودم! همه‌چیز واقعی‌تر از یه کابوسِ بی‌پایان بود. موجِ سنگینِ ترس و ناامیدیِ قابل لمسِ میون نگاهت به زانوهای خمیده‌ام رحم نکرد و از پا افتادم. برای همون رنجی که نرسیده، طره‌های موهات رنگشون رو بهش باختن. به خاک نشستم و چشم بستم. چشم بستم تا توی آینه، قاتلِ کهکشانِ پرستاره‌ی چشم‌هات رو نبینم.
اما کاش نقطه‌ی پایان داستان همینجا حک می‌شد!