امحا
فراموشی گاهی وجودم رو هم انکار میکنه اما بغضِ صدای تو؟
"...و الان که داری این صدا رو میشنوی، میخوام بدونی خیلی خستهم.
هرشب تو خیالم غرق تو جنگلِ پشت پلکهات، آرزو میکردم تو دنیای بعدی غمات باشم، همیشه میدیدمش، غمی رو که کنج سبزیِ چشمات تبعید کردهبودی!
میخواستم بشم همون ستارهی غمِ محکوم به خاموشیِ گوشهی نگاهت؛ تا همراهت بمونم برای ابد...
اما خستهام؛ اون قدری که میدونم این دفعهی آخریه که دارم زندگی میکنم و دیگه برگشتی در کار نیست. نمیخوام ستارههای توی چشمهات رو منتظر بذارم و بگم حتما تو دنیاهای بعدی پیدات میکنم و آبیِ تو میمونم. نه!
مدت زیادیه که آبیِ روحم بار غمش رو پس داده و رنگ باخته!
پس؛
بیا قبول کنیم که این یه خداحافظیه..."
امحا
تموم کن تلاش کردنو عزیزکم سخت نگیر..
کلمات همراهِ بغضم، حبس شدن.
دوسال گذشت و خیلی دیر شد میلی.
امحا
"مشکل فقط خونریزی مغزی نیست، قلبشه..؛ بیش از این عذابش نده؛ این آدم میلش.. به برگشت نیست..." میلش
حافظهم نوازشت رو به همراه اون زمزمهی پرتکرار، به آرومی یه موج نسیم صبحگاهی به خاطر داره.
حتی لرزِ ملایم دستهات هم بوی ناامیدی میداد اما مصرانه از آینده گفتی! از تموم رویاهایی که آرزو داشتیم تبدیل به خاطره شن، آیندهای که برای هردومون بود اما خوب میدونستیم قراره بدون من رقم بخوره.
خوب میدونستیم نبضی که توسط نوازش توأم با احتیاطات تند میشد هر لحظه امکان داشت پا پس بکشه.
اما حالا که بهش فکر میکنم، از مرگ نترسیدهبودم، از دردی که پایان نداشت، ندیدنِ مادرم و یا قلبی که برای ادامه خستهترین بود، نه؛ نترسیدم؛..
اما از سرمای دستهای همیشه گرگرفتهات چرا..
از اینکه باور کردهبودی که نمیمونم.
از ناامیدیِ تو، ترسیده بودم!
همهچیز واقعیتر از یه کابوسِ بیپایان بود.
موجِ سنگینِ ترس و ناامیدیِ قابل لمسِ میون نگاهت به زانوهای خمیدهام رحم نکرد و از پا افتادم.
برای همون رنجی که نرسیده، طرههای موهات رنگشون رو بهش باختن.
به خاک نشستم و چشم بستم.
چشم بستم تا توی آینه، قاتلِ کهکشانِ پرستارهی چشمهات رو نبینم.
دیشب دوباره رویای همیشگی دویدن روی اون شنهای خیس خورده رو دیدم، همونکه هربار من انتهای ساحل دستهاتو رها می کردم و تو برای آینده باقی میموندی؛
اما اینبار طرد شدهی داستان، من بودم.
از مرگ به کابوسِ زندگی برگشتم و دستهام از سرمای طردشدگی، سر شده.
امحا
"مشکل فقط خونریزی مغزی نیست، قلبشه..؛ بیش از این عذابش نده؛ این آدم میلش.. به برگشت نیست..." میلش
تمام غمها برای تو بود اما حالا من پژمرده شدم.
نقش بازماندهی داستان روی تن تو حک شده بود؛
اما حالا روی دوش منه!
حالا من جاموندم و سرمایی که سهم من بود، تورو در آغوش گرفته.
و هیچوقت بابتش نویسندهی این داستانِ تراژدی رو نمیبخشم.
حالا دوباره از روی بالشی که روزی عطرت رو داشت، سر بلند میکنم.
زخم کنج لبم رو تازه میکنم و به موزیک محبوبت که هیچوقت علاقهای بهش نداشتم گوش میدم و بیستو دومین نخ رو بهجای شمع، خاکستر میکنم.
هرروز رو زندگی میکنم و بهجای من، تو تو آیندهای که برام رویا پردازی میکردی، وجود نداری!