کلی حرف دارم برا گفتن ولی تا میام بگم؛
یه جوری لیز میخورن که توانایی برگردوندن شونم ندارم
امحا
کلی حرف دارم برا گفتن ولی تا میام بگم؛ یه جوری لیز میخورن که توانایی برگردوندن شونم ندارم
مثلا پیامای بلندی که قبل سین شدن پاک میشن از مضخرف ترینان
امحا
اما همچنان دارم تلاش میکنم هیجان بدنمو فرا بداره چون اینجوری همه چی قشنگه همه چی خیلی خیلی قشنگه
اسمشو نمیدونم چی بزارم
هیجان براش کافی نیست
انگار یه مرحله جدید اضافه شده باشه
ته ته خودخوری و به درو دیوار کوبیدنم شده اینی که نمیدونم چرا و واسه چی خوشحالم اینقد
حالام تو مغزم پمپاژ هیجان داره سرمو به درد میاره و همین الاناس که ببُرم
دلم میخواد یکی مثل سوسوکه اینقدر بغل کردنی اسممو صدا کنه
البته که قطعا اسمم مثل پونیو زیبا نیست اما بازم
پس، پیش از اینکه بری
آیا چیزی بود که بتونم بگم
تا تمام این آسیبها متوقف بشه؟
اینکه ذهنت چطور میتونه باعث بشه که احساس بی ارزش بودن کنی منو میکشه