امیدوارم هیچ وقت نفستون از شدت رنج هاتون نگیره. امیدوارم هیچ وقت ناشکری نکنید. امیدوارم به اهدافتون برسید. امیدوارم بلند بلند بخندید و چشم هاتون شادی رو نجوا کنه. امیدوارم دست هاتون از شدت استرس نلرزه. امیدوارم از شدت ترس گریه هاتون خشک نشه. امیدوارم درد معدتونو سوراخ نکنه. امیدوارم درد به عصب دندوناتون نزنه امیدوارم سرتون تیر نکشه. امیدوارم وطنتون و تنتون سلامت باشه. امیدوارم زنده باشید. زنده باشید و زندگی کنید.
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
من مودی نیستم. من از مودی بودن اتفاقاً خیلی بدم میاد. از اینکه یه روز خیلی خوب باشی و فرداش خیلی بد! از اینکه مثل دریا متلاطم باشی! بله میدونم زندگی همیشه یکسان نیست روزهایی خوب میگذره و روزهایی نسبتاً بد. ولی آدم نباید شتر باشه که فقط جلوش رو ببینه. نباید با یه غوره سردیش کنه با یه مویز گرمی. به خدا من هنوز بیرون لوبیا پلو نمیخورم چون بهترین لوبیاپلوی دنیا و آخرت رو مادرم میپزه. من هنوز اون چایِ کمرباریکی که تو دفتر خیابون شوریده با بچهها دور هم میخوردیم رو یادم نرفته، هزارسال دیگه هم بگذره یادم نمیره! من مودی نیستم که امروز از این چای خوشم بیاد فردا از اون چای.
من مودی نیستم که سر و گوشم بجنبه. آدم از یه سنی به بعد باید آروم بشه، نباید ورجهوورجه کنه، نباید به این در و اون در بزنه! باید بفهمه «یا مُفتح الابواب» کیه و از پشت در وایسادن خسته نشه! نمیگم شبیه پیرِ مِیکده خسته باشه ولی وقتی میفهمه مسیرِ ابد در پیش داره دیگه خیلی جلز و ولز نباید بکنه.. آسته بره آسته بیاد که گربه شاخش نزنه..
سید مصطفی موسوی
@ir_tavabin
☫
#نامه #نامه_شانزدهم ۳۰مهر-چهارصدوسه. بعد از اینکه فهمیدم مو خاطرات را در خودشان ذخیره میکنند گریه
#نامه
#نامه_هفدهم
۲۳خرداد-چهارصدوپنج
باور کن اگر میتوانستم میآمدم، اول محکم بغلت میکردم، آنقدر سفت و گرم که اندازه تمام این سالها تکه هایم به همدیگر بچسبد و زمان را برای چند دقیقه متوقف میکردم بعد هم که آرام تر شدم دست هایت را میگرفتم و و کف دست هایت را که بوی سیب سرخ میدهند را می بوسیدم. بعد هم از دلتنگی هایم می گفتم و بسیار سرزنشت میکردم، بابت تمام روز هایی که فکر کردی من تو را فراموش کردم. بعد هم هر روز به آن کافه لعنتی میآمدم و به بهانه چای ماسالا سیر نگاهت میکردم. میدانی چای ماسالاهایی تو درست میکردی با تمام چای های دنیا متفاوت بود. طعمش تقریبا یادم رفته و وقتی دل درد می گیرم،اجازه می دهم درد تا مغزِ استخوانم برود.
کاش میتوانستم برایت ناهار درست میکردم و به بهانه غذا میآمدم تا باهم غذا میخوردیم. چند شب پیش خواب عجیبی دیدم. کاش هیچ وقت یادم نمی آمد و دنیا بر من تلخ نمیشد. من بسیار دلمتنگ است. اما حالا تکیه دادم به شیشه اتوبوس و دارم به مرگ ناگهانی یکی از عزیزانم فکر میکنم. شاید ترسیده ام. نکند دیر بشود؟
برای تو که دوست دارم معجزه باشی.