حالا خیلی جدی واقعا این چند روز شرحه شرحه ام.
پریروز توی جایی که فکرش رو نمی کردم، روضه حضرت زین العابدین( علیه السلام) رزقم شد. اون روز شرحه شرحه شدم دلم می خواست لطمه زنی کنم، دلم میخواست فریاد کنم، دلم میخواست بلند بلند اشک بریزم و اون مراسم هیچ وقت تموم نشه، هنوز دلم پر بود از کوتاه بودنش که دیروز یک جسارت یک کلمه ایِ عظیمی دیدم از فردی و به اهل بیت و معصومین. از کنترل خارج شدم و انقدر توی خودم ریختم که درحال انفجار بودم، ز شدت رنج نمیتونستم گریه کنم و گلوم از دردِ عصبی میسوخت ، دست هام یخ کرده بود و از جهان و انسان هاش متنفر بودم. این چند روز به خودم میگم نه... این ممکن نیست ، هنوز هم توی عصر جهالتیم. هنوز هم مردم جاهلن. توی تمام این مدت پرتاب میشم به جمله امام علی توی نهج البلاغه ، به اون خطی که قلبم رو اونجا جا گزاشتم... به دعا های مظلومانه و غمانگیزه مولامون. امروز هم ادم هارو دارم میبینم. جهالت رو می بینم. تاریخ به طور بی رحمانه ای از جلو چشم هام میگذرن و بیشتر از همیشه از خودم میترسم. از دونستن بیشتر میترسم. یک روزی خواهد اومد که من در دعایی، در روضه ای، در کتابی خواهم مرد.
کتاب بخونید بشر.
تاریخ بخونید.
بیدار شید.
من تکه تکه شدم.
کاش میشد با چاییِ سوزناکی این درد گلو رو قورت داد و نفس کشید
⋆
قبل اینکه برسی خونه کلید رو از جیب/کیفت در بیار.
وقتی با یه دلقک آشنایی:
( دوستیمون رو گردن نمیگیرم. )
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
دست خودم نیست. همش استرس دارم یه چی خراب بشه! که یکی زنگ بزنه بگه کارت تمومه همه فهمیدن کِرم داری، گناه کبیره و اصرار بر گناه صغیره مغیره داری. که از موسسه تبارشناسی زنگ بزنن بگن شما سید نیستی اشتباه شده. که افسر دم گیت مرزبانی اون مهر بیصاحاب رو روی هوا نگهداره تو چشمام زل بزنه بگه عکس پاسپورتتون با چهرهتون مطاقبت نداره. بعد من بگم یعنی چی؟ بگه شما خیلی شکسته و پیری، با این جَوون چه نسبتی داری؟ میترسم پلیس بگیرتم دستگاه بیاره بگه ها کن، ها کنم بگه تو آدم نیستی، دستبند بزنید ببریدش اونجا که عرب نی انداخت. من حتی میترسم هی بریم و اونجایی که عرب نی انداخته رو پیدا نکنیم! میترسم عرب اصلا نی نینداخته باشه! ها کن یعنی چی؟ قیافهی آدم مست از صد فرسخی معلومه! میدونی هر فرسخ چندکیلومتره؟ هر کیلومتر چند متره؟ هر متر چند وجبه؟ هر وجبت رو با کف دستت میسنجی؟ دستت نمک داره؟ دلت چی؟ من دلم شور میزنه. همه میگن چیه با نمک شدی.؟ من فقط دلم شور میزنه به خدا..
میترسم که دکتر نسخه رو ببینه بگه بله متأسفانه وقت زیادی ندارید نهایتاً هفتاد هشتاد سال دیگه میمیرید. یا نگرانم مثلاً اگه خواستن قبرم رو بکنن قبرکنها اعتصاب کرده باشن و میت رو زمین بمونه. اگه برق بهشت زهرا رو هم قطع کنن چی؟ غسالخونهایها کافور رو ریخته باشن تو غذای سلف دانشگاهها به منِ میت کافور نرسیده باشه چی؟ یا بعدش حاجآقا موقع تلقین بگه من از مُرده نمیترسمها، فقط چندشم میشه، ببخشید نمیتونم تلقین بدم! نگران نباشید، بره اون دنیا خودش اِسمع اِفهم میشه چی؟ اگه رفتم اون دنیا گفتن آخی.. طفلی.. شما همون سمتی که بودی جهنم بوده برات بسه! از این به بعد دیگه فقط بهشت بهشت بهشت چی؟ اگه نشه جلوی پیامبرها پامون رو دراز کنیم چی؟ اگه حوریها دهنلقبازی در بیارن آبرومون رو تو بهشت ببرن بگن ما از چی خوشمون میاد از چی بدمون میاد چی؟ دست خودم نیست، همهش میترسم.. همهش دلشوره دارم. اگه نهر شیر و عسل ما خربزه و عسل باشه چی؟ نَمیرم چشمهام رو باز کنم تو جهنم باشم؟
سید مصطفی موسوی برزخی
@ir_tavabin