هدایت شده از مهملات منطقی
و او میدانست از کدامین درد رنج میکشم و به زبان نمی آورم...
اصلا قبل از این حرفها، او میدانست فرداها و پسان فرداها درگیر چه غم جانکاهی خواهم بود...
او مرا بهتر از خویش میشناخت و مرا بیش از هرکس دیگری میفهمید..
او أقرب من حبل الورید بود..
⋆
سخت است ندیدن کسی که فکر و خیال آدمی شده است؛ جولان می دهد و می تازد. می برد؛ به خاطرات، به تابستان، به توت فرنگی های تازه و بوی خوبِ عطر ویکتوریا. به قول خودت از آدمی چیزی نمی ماند؛ اِلا خاطرات. هر چه انسان سرپا باشد، امیدی در دور تر می درخشد. معنای امید تو بودی؛ صبح ها با یاد تو آغاز میشد و شب ها با لبخند تو پایان میگرفت؛ روزهای تابستان آفتاب درخشان تر و جلا تر بود؛ وستارگان در شبانگاهان.
هوا که مه شد، زمانی که ابری شد و نبارید، زمانی که آفتاب نور نمیداد و ستارگان نمی درخشید؛ تو نور بودی. می درخشیدی. و اشک هایم را به آسمان ها می دادی و ابرهای چشم خشک را سیراب میکردی. ابر ها میباریدند و غم هایمان را روانه مقصدشان میکردند. اصل تو بودی. کوه بودی. اصالتت سر بر آسمانها میبرد. مگر میشود چیزی که اینچنین به آسمان پیوند خورده، به سادگی تمام شود؟ تو بودی ،ماندی و خواهی ماند؛ در بوی عطرها، در گرمای یک عصر تابستانی، در سرخی توتفرنگیهای تازه، در بارانِ ناگهانیِ پاییزی که می آید، میشوید و میبرد؛ غم هایمان را در کنار تو؛ و چه زیباست که بعضی آدمها را نمیشود بدرقه کرد؛ چون نبودشان شبیه نبودن نیست. پس اگر روزی تمام این آسمانها را پشت سر گذاشتیم، اگر از این زمین و تمام فاصلههایش گذشتیم، شاید جایی آن سوی این جهان، دوباره تو را ببینم.
و آن روز، دیگر نه تابستانی گذشته خواهد بود، نه خاطرهای، نه دلتنگیای. آن روز، وصال است و پایان. وصال ما و پایان فراق. اشک میریزی؟ عیب نیست؛نمی گویم: مرد که گریه نمی کند.
مردان بزرگ در خلوت اشک میریزند؛ سر در چاه کرده و فریاد میکنند. این اشک مقدس است ، از فراق نیست و وصال است. پس در خفا اشک بریز؛ من اشک هایت را روانه آسمان خواهم کرد... تو و بارانِ چشم هایت با پاییز باز خواهید گشت. من را پیدا کن؛ در نقشِ بالِ پروانهای، در بویِ خوبِ سیبی، در بارانِ ناگهانیِ پاییزی.
من را پیدا کن…
آنگاه که چشمهایت به آسمان دوخته شد،
ستارهای خواهی دید؛ شبیه من
دستت را به سویش دراز کن؛
ما از تمام آسمانها عبور خواهیم کرد
خودت که میدانی..
قرار ما،
جهانِ دیگر؛