یه روز میاد با اون آدمی که از هر دری باهاش صحبت میکردی و حرف کم نمیومد، دیگه حتی نمیتونی یه مکالمهی چند دقیقهای داشته باشی؛ اونجا شروع غریبه شدنه، شروع کمرنگ شدن، شروع غمگین شدن برای حرفهای نگفته، شروع از یاد رفتن.
ایکاش یکی بیاد یهو از خواب بیدارم کنه و ی لیوان آب بده دستم و بگه آروم باش همش ی کابوس بود.
فقط ی کابوس...