عاطفهخرمے💔
باورم هرگز نمیشد این غم انبوه را
شهر من! طاقت بیاور این همه اندوه را...
#شاعرانــــہ
✧بـَرایَم از ؏ِشق بِخـوان✧
#افرائیل🕸🦇 #قسمت18🎬 در این بین ساموئل پایش را روی پدال گاز میگذارد و از مسیرِ قبلی خارج میشود. ر
#افرائیل🕸🦇
#قسمت19🎬
نگاه نفرتباری به چهرهی نجسش میاندازد. در عرض چندثانیه اسلحه را درمیآورد و ماشه را میچکاند. گلوله پیشانیاش را سوراخ میکند.
به لحظه نمیکشد که خون زیر سرش جمع شده و چشمانش میخکوب آسمان میشوند.
نمیتواند تعلل کند! پیش از آنکه سربازِ دوم ماشین را به رگبار ببندد، پشت ماشین پناه میگیرد.
رضا صندلی را میخواباند و قبل از شکستن شیشهی ماشین، سرش را پایین میآورد. تکههای شیشه با صدای تیراندازی در هوا پخش میشوند.
رضا لولهی اسلحه را از پنجرهی نیمه شکسته بیرون میبرد؛ گوشش تیر میکشد. نفسش تند شده و انگشتش روی ماشه میلرزد.
صدای فریاد سربازان با شلیکهای پراکنده درهم آمیخته است. بوی باروت به سرعت در هوا میپیچد و دود حاصل از تیراندازی مثل پردهای خاکستری، روی جاده مینشیند.
ساموئل پشت ماشین خم میشود؛ هیجان سرتاسر وجودش را پر کرده!
جنازهی سرباز موطلایی، چندقدمیاش افتاده؛ با چشمانی باز و چهرهای وحشت زده! انگار بعد از این چند هفته، میتواند خشم فروخوردهاش را تخلیه کند!
کمیل اولین خشاب را جا میزند.
-«چیکار کنیم رضاااا؟!»
رضا شیشهها را از روی لباسش میتکاند و سرش را کمی بالا میآورد.
-«اونی که سمت چپه با من!»
اسلحه را میان دستانش میفشارد و زیر لب ذکری میگوید که تمام این سالها، نجات بخشش بوده!
-«یا فاطمه اغیثینی...»
نگاهش سمت چپ ماشین است. به سرعت نشانه میرود و ماشه را میچکاند.
گلوله سینهی سرباز را میشکافد. اسلحهی کلاشینکف از دستش رها میشود و روی زمین میافتد.
کمیل هم در یک حرکتِ سریع، شلیک کرده و سرباز بعدی را زمینگیر میکند.
درحالیکه از شلیک موفقش هیجانزده است، خشابش را چک میکند. ناگهان یک گلوله از فاصله نزدیک به سمت ماشین شلیک شده و تهماندهی شیشهی شکستهی جلو با صدای مهیبی خرد میشود.
به یکباره رضا دردی شدید در سمت راست سینهاش حس میکند. یکهو نفسش در گلو خفه میشود. دنیا دور سرش میچرخد.
داغی گلوله گوشتش را میسوزاند و پیش میرود.
کمیل وحشتزده سرش را بلند میکند و به سمت صندلی جلو خم میشود.
صدای شلیک گلوله، قطع شدن رگبارِ اسلحهی مرد اسرائیلی و نالهاش باعث میشود بتواند به خود جرأت دهد تا سرش را بالا بگیرد.
-«یا زهرااا!»
رضا دستش را روی زخم سینهاش فشار میدهد. خون از میان انگشتانش بیرون میزند!
درد شدید و ضعف در بدن رضا باعث میشود سرش به آرامی به عقب متمایل شود. داغی گلوله از درون، گوشتش را میسوزاند. چیزی میان سینهاش سنگینی میکند. نفسش به شماره افتاده.
ساموئل با عجله در را باز میکند؛ دستش را دور تن رضا حلقه میکند و او را بیرون میکشد. به ماشین نظامی اشاره میکند. فریاد میکشد:
-«کمیللل! ماشینو روشن کن!»
کمیل وسایل درون داشبورد و کولهها را برمیدارد و به سمت ماشین میدود.
عرق سرد، از سر و صورت رضا میچکد و لبِ خشکش را تر میکند.
سرش را به سختی بلند میکند و زمزمه میکند:
-«ایـ...این...ما...ماشین...ردیاب...دا...»
-«باشه...حرف نزن رضا...حرف نزن!»
ساموئل در عقب ماشین را باز کرده و تن زخمی رضا را روی صندلی میخواباند.
کاپشنش را از تنش درمیآورد. دستش را زیر گردن رضا میگذارد و آرام بالا میآورد.
لباس لوله شده را زیرِ سرش میگذارد.
کمیل پشت فرمان نشسته؛ دستانش میلرزند... شوک این اتفاق در جانش ریشه دوانده!
ساموئل قدمی از ماشین فاصله میگیرد و بعد از روشن کردن چراغ قوهی گوشی، روی زمین دراز میکشد تا نگاهی به زیربندی آن بیاندازد.
گوشی در دستِعرق کردهاش میلغزد!
طولی نمیکشد که ردیابِ ماشین را پیدا کرده و سریع جدایش میکند.
بلند میشود.
زمان علیهشان میتازد!
هم باید سریعتر خود را به بندر برسانند و هم به وضعیت رضا رسیدگی کنند!
💭 @eshgss110
🖇🪴لینڪ ناشنـــــاس:
https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
هدایت شده از نقــطہ
یک ایران بر دستانِ تو تشییع میشود؛
بیا و برایمان تلقین بخوان
ما زیر خروارها بغض و اندوه دفنیم...
هدایت شده از بدرقه آقای شهید ایران
▪️همه خانوادگی میآییم، برای نماز به مردی که جانفدای ایران بود
▪️وعده ما: یکشنبه، ۱۴ تیرماه، ساعت ۸ صبح، مصلی تهران
📲 لینک مشارکت ادیورز
https://www.instagram.com/stories/tebyanonline_/3933975477468994102?utm_source=ig_story_item_share&igsh=bDBuaDk1OW9hdXpk
🏴 #باید_برخاست #یالثارات_الحسین (ع)
📢 رسانه رسمی ستاد تشییع پیکر رهبر شهید انقلاب
📲 @Badraghe_Agha
✧بـَرایَم از ؏ِشق بِخـوان✧
#افرائیل🕸🦇 #قسمت19🎬 نگاه نفرتباری به چهرهی نجسش میاندازد. در عرض چندثانیه اسلحه را درمیآورد و
#افرائیل🕸🦇
#قسمت20🎬
هوای داخل ماشین سنگین است؛ نفس کشیدن برای همه سخت شده. ساموئل سر رضا را روی پایش گذاشتهاست و تکه پارچهای را روی زخمش فشار میدهد. چهره رضا رنگ باخته. پلکهای نیمهبازش میلرزند. نفسهایش کوتاه و آرام شده. گویی تقلا میکند برای لحظهای هم که شده درد را فراموش کند؛ اما دوباره با هر دستانداز، صورتاش جمع میشود و گوشهی چشمش چین میخورد.
ساموئل سرش را بالا میآورد.
-«کمیل! میتونی جعبه کمکهای اولیه رو از تو کیف در بیاری؟!»
کمیل درحالیکه چشمش به جاده است، کمی خم میشود و زیپ کوله را باز میکند.
دستش، درون کیف میچرخد و سریع بالا میآید.
-«بگیر!»
ساموئل جعبه را میگیرد و با همان دستان خونی، زیپش را باز میکند.
رضا، پلکهایش را بهسختی باز نگه داشته. هر بار که سعی میکند نفس بکشد، انگار موجی از درد از سینهاش بالا میآید و تمام بدنش را میلرزاند. انگشتانش ناخودآگاه به چیزی چنگ میزنند؛ گاهی لبهی صندلی، گاهی گوشهی لباس.
کمیل از پشت فرمان نگاهی کوتاه به آینه میاندازد. صدای لرزانش در فضای بستهی ماشین میپیچد:
-«میخوای خونریزیشو کنترل کنی؟»
فرمان را چنان محکم گرفته که نوک انگشتانش سفید شدهاند.
ساموئل چند باند و گاز، از کیف بیرون میکشد:
-«نکنه ایدهی دیگهای داری؟»
محکم روی زخم فشار میدهد اما انگار این خون، بنای ایستادن ندارد که باز از لابهلای انگشتانش جاری میشود.
صدای خسخس نفسهای رضا مثل پتکی به گوش ساموئل میخورد و بیشتر عذابش میدهد:
-«تحمل کن داداش الان میرسیم، الان میرسیم.»
با هر کلمه فشار دستش را بیشتر میکند و گوشهی چشمان رضا، بیشتر چین میخورد.
نگاهِ کمیل مدام بین آینه و جاده جابهجا میشود.
-«وضعیتش چطوره؟»
ساموئل محکم پلک میزند. دیدن چهرهی رنگ و رو رفتهی رضا برایش سخت است. انگار...انگار خاطرات مقابل چشمانش دوباره جان گرفته و هرلحظه تلاطم درونش را بیشتر میکردند.
اینبار کمیل محکمتر فریاد میزند:
-«ساموئل با توام!!»
سوالهای مکرر کمیل، اعصابش را بههم ریخته!
-«نمیدونمم، نمیدونم!
تو رو به خدا حواست به جاده باشه که وضع و مثل همیشه، خرابتر از اینی که هست نکنی، همین!»
کمیل نفسش را محکم بیرون میدهد. حرفهای ساموئل به مغزش چنگ زده و اعصابش را هرلحظه خوردتر میکنند!
انگار زمان به عقب برگشته؛ به همان روزی که ثمرهاش شد خروارها خروار کینه و نفرت!
💭 @eshgss110
🖇🪴لینڪ ناشنـــــاس:
https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
-کاظمبهمنے🙂🍃
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را..
#شاعرانــــہ
✧بـَرایَم از ؏ِشق بِخـوان✧
خودشونم هنگ کردن🦦
کی میخواید باور کنید تمام محاسبات تون غلط بوده!!!
14.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای عزیز ایران...
🌿 قابهای کمتردیدهشده از وداع دلدادگان بیقرار رهبر شهید انقلاب با پیکر مطهر ایشان در مصلای امام خمینی(ره)