خاطرات سمـّی ازدواج 🇮🇷
خو حالا ازدواج کردی. روزی چند ساعت وقت میذاری غذا میپزی، تو ۵ دیقه خورده میشه و دوباره واسه وعده
خو حالا ازدواج کردی...یک ماه صبح زود میری سرکار پول در بیاری، آخر ماه خانومت همرو کارت میکشه و دوباره باید بری یک ماه کار کنی باز
یکی بگه باید چیکار کنید ؟😏😂
#مخاطب
@ezdevajihair
خاطرات سمـّی ازدواج 🇮🇷
پدر عروس رو پیدا کنیم بذاریم تو تیم مذاکره کنندمون بفرستیم مذاکرات🗿 خاطرات سمی ازدواج 🇮🇷 @ezdevaji
به عنوان ی فرد ۱۵ ساله هنوز تو شک این توافق نامم
#مخاطب
@ezdevajihair
ادمین جان ایـــن متــــــن در ادامه تجمع زوج های دیروز😄 حالا که اومدن تجمع و باعث فشار خوردن مجردا شدن ، در جریان باشن که وظیفه رو دوش شونه...😁😎
+ گل گفتی ممبر👌
@ezdevajihair
خاطرات سمـّی ازدواج 🇮🇷
زندگی متاهلی هم چالش های عجیبی داره بچه ها..🦦 خاطرات سمی ازدواج 🇮🇷 @ezdevajihair
اقاا من نمیتونممم چند پیام بالاتر برای اونایی که عقد کردن لبخند شادی میزدم اومدم پایین فانتزی مانتزی پودر شد رفت بالا همش اولش قشنگه بعدش. فقط باید بسازی انگار ، خوبی داره ولی خب سختی هم زیاد داره من فقط دوست دارم تو دوران نامزدییی بمونم
+ اگه مثل آدم انتخاب کنی مراحل بعد نامزدی هم همشون خوبه اگه مثل آدم انتخاب نکنی توی نامزدی هم باید بزنی تو سر خودت 🦦
@ezdevajihair
خاطرات سمـّی ازدواج 🇮🇷
به عنوان ی فرد ۱۵ ساله هنوز تو شک این توافق نامم #مخاطب @ezdevajihair
منم به عنوان یه فرد بیست و چند ساله تو شکم که تو به عنوان فرد ۱۵ ساله تو شکی
اخخخ ما به کجا رسیدیم که ۱۵ ساله ها میرن تو شک😭🥲😂
+ منم به عنوان ادمین توی شوکم که شماها به شوک میگید شک..🗿
@ezdevajihair
ما هم از عروس و داماد های اونشبیم که امسال ازدواج کردیم عروس و داماد زیر بیست سال 🥲
+ دومین عروسِ جانفدای کانال 🎀
@ezdevajihair
خاطرات سمـّی ازدواج 🇮🇷
اقاا من نمیتونممم چند پیام بالاتر برای اونایی که عقد کردن لبخند شادی میزدم اومدم پایین فانتزی مان
خو اگه همه مث آدم انتخاب کنن پس کی زن اینایی که کل میکشن بشه😂
+ حالا بدبخت یه کل میکشه ، شاید بقیهاش خوب بود
@ezdevajihair
ماعمیکیازهمونعروسدومادهای
زیربیستسال..:)
+ عاقا برید کنار زخمی نشید ، سومین
عروس دوماد جانفدای کانالمون😌🎀
@ezdevajihair
775.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خب دیگه بزنید قدش برید بخوابید🦦
یه موضوع از حدود ۱۴ سال پیش یادم اومد گفتم برای اعضای کانال تعریف کنم😂
عمه ام اون موقع دانشجو بود و در کنارش کار هم میکرد
یه روز مثل اینکه یه پسره اونو تو محل کارش مبینه و یه دل نه صد دل عاشقش میشه 😍
اما هرچی تلاش میکنه که دل عمه ام رو به دست بیاره موفق نمیشه و هی به در بسته میخوره💔
عمه منم دیده پسره خیلی سمج و پیگیره الکی میاد یه حلقه دستش میکنه و میگه من نامزد دارم و دیگه مزاحمم نشو...
اما پسره سمج تر از این حرف ها بوده و
خلاصه یه روز پسره با باباش عمه ام رو از در محل کارش تا خونه بابابزرگم تعقیبش میکنن تا خونه بابا بزرگم رو پیدا کنن و مستقیم بیان برای خاستگاری و...
پدر پسره وقتی زنگ در خونه رو میزنه
بابابزرگم میره در رو باز میکنه و بعد از احوال پرسی پدر پسره میگه حاج آقا دخترتون نامزد داره؟
بابا بزرگ منم یه لحظه مکث میکنه🤔(بابابزرگم یکم قدیمی و ساده بوده و معنی نامزد رو نمیدونسته که چیه😅)
و میگه نمیدونم والا
شاید از کسی قرض کرده شایدم پول داشته رفته خریده به ما که چیزی نگفته و در جریان نیستیم😊☺️
چطور مگه ؟🤔
(فکر کرده وسیله یا اشیا چیزی هست 🤣)
بنده خدا که از تعجب نمیدونسته چی بگه 👀😐
خداحافظی کرده و رفته دیگه هم پیگیر عمه من نشده💔🚶
ولی بعد چند سال هنوز هم یادش میوفتیم با هم میخندیم و به عمه میگیم تهش این شوهرت رو از کجا گیر آوردی خریدی یا از کسی قرض گرفتیش؟!😂
خاطرات سمی ازدواج 🇮🇷
@ezdevajihair