میگویی در همین حوالی ام
در این حوالی غم است
نکند تو غمی؟
و تو غمی، غم باغ سرما زده
سوختن یک نخلستان ۱۰۰۰ هکتاری
و نخل تمثالی از یک انسان درختیست
که نخل پا ندارد تا برود ولی توعه انسان کوفتی چرا. و نخل زبانِ تو را بایستی ترک بگویم ندارد ولی اوی لعنتی چرا.
_فاخته
هر از گاهی مرا به یاد بیاور
از لب هایی بگو که میبوسی
از جایم که سبز است
زنجیره های کجی که با آن کلاه بافتهای
از وام جور نشده همسایه بالایی
از عطر های دبی پدرت بگو که روی دستش مانده هر از گاهی فقط بگو فرقی نمیکند چه باشد.
_ فاخته