انگاری که من قرچ شوم انگاری که جوجه هایم مرده اند شیشه عطرم شکسته شاید همان لب ساحل 5 صبح ذهنم با معشوقه های خیالی که میدانم همه اش زایش و بارش فکری وری گود و نایس است. انگاری که تو باشی و من نباشم. تصور کن خانه بدون مادر باشد. دنیای ابنباتی شکلاتی را در نظر بگیر که مادر فولاد زره انجا نشسته تا کلیه کودکان را درآورد و بفروشد. فکر کن امتحان داری و برای در آوردن تقلب دستت میلرزد. انگاری که نبوسیده رانده شده ای و پوسیده. انگاری که لبخندت بماسد ، فکر کن نامه هایت را پس دهد و فندک نداشته باشی تا آتیشش بکشی. حالم یک چیزی تو این مایه هاست.
" زایشافکار "
قانون چهل و چهار" یک چیزی تو مایه های قانون ۲۸،وقتی کم رنگ شده اند یعنی مهم نیستند."
قانون چهل و پنج"همه آدم ها سمی اند ، گاهی در قالب یک سودابه گاهی نیز در قالب یک او "
ما هر سه قربانی ایم قربانی لهوی که لعب نداشت ما سرگرمی بودیم ما ادم خنده بودیم بنده شکوه و حالا شِکوه و آهی ای بیش نیستیم. ما گول خوردیم من به تدریج ، یک لباس قرمز و بخاری و اجبار و بغل های شل، تو به احساسات بازی گرفته شده، به نیلوفر ها ، به مو های فر، به رژلب های دزدی به موبایل گران . و اما او. او از ما خسته تر است خسته از زندگی عیانی اش و مصنوعی جات ها، از بینی عملی مادرش از شاسی ای که بلند است در جاده چالوس گیر خواهد کرد. ما هر سه بازی خوردیم. من به گناه نکرده تو کارما پس دادی و او؟ او هم گناه نکرده.