پارت چهل. رمان
حامی:هیچی برا استرسه
رویا:حامی این هیچیه
حامی:رویااا
بابا حمید:چیزی شده حامی
حامی:نه چیزی نشده...رویا هم داره چرت میگه
رویا:حامیی
حامی:هیس
هفته بعد
حال حامی کاملا خوب شده بود و خطر رفع شده بود
خلاصه زمانی
سه سال بعد
نیلا ۶ ساله
نورا ۳ ساله
امروز تولد یه شخص مهم بود
تاریخ11/26
تولد اقا حامی
حامی رفته بود تمرین و تا ساعت 21:00شب خونه نمیومد
نورا و نیلا و رویا نقشه کشیده بودن یه نقشه خفن
نورا:مامانی بابایی کی میاد خونه؟
رویا:شب میاد
نورا:جشن رو آماده چنیم؟
رویا:الان بریم کیک و بادکنک بخریم
نورا:بلیم
نیلا:مامان من آماده ام
رویا:بدو نورا دستتو بده بریم
رفتند توی ماشین
رسیدند به مقصد رویا ،نیلا و نورا رفتند پایین
رویا:کدوم بادکنک
نورا:اون مشتیه و آبیله
رویا:مشکی و آبی
نورا:آله
نیلا:مامانی این برف شادی بخریم
نورا:اختوننن
رویا:بردار
رویا یدونه کیک خیلی قشنگ هم سفارش داده بود
اومدن خونه
خونه رو تزئین کردند
و ناهار خوردن و یکم خوابیدن
ساعت۵ عصر تقریبا همه بیدار بودن
✨𝔹𝕠𝕪 𝕠𝕗 𝕝𝕚𝕘𝕙𝕥✨فور نده
+ ×♾️
بیاین فعلا این کمه تصمیم گرفتم تا پارت ۵۰ بره