«اگر روزی از من درباره ی تو بپرسند،
کوتاه میگویم؛
در نهایت نا امیدی او تمام امیدم بود..»
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
و مردم نمیدانند
چگونه میشود بیهیچ واژهای
کسی را که این همه دور است
این همه دوست داشت...
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
«ثانیا که دلتنگم
ثالثا که دلگیرم
رابعا که خسته ام
اولا؟
اولا همیشه دوستت دارم است...»
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
فرقی نمیکند دلت با رفتن باشد یا ماندن، وقتی جایی برای تو نباشد باید بروی.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
آدما شخصیت واقعیشونو
تو اولین برخورد نشون نمیدن،
تو آخرین برخورد نشون میدن .
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
نوشته بود:
"اون کسی که باعث شد در تاریک ترین قسمت روحت احساس روشنایی کنی، کسیه که نباید هرگز از دستش بدی.."
و من یاد تو افتادم..
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
گفتم: بالاخره يروز مجبورى فراموشش كنى!
گفت: رفت و اومد باد رو تا حالا ديدى؟!
تو دستات گرفتيش؟
تونستى نگهش دارى يا پرتش كنى اونور؟
نه!
عصرى نشستى تو بالكن دارى برگه صحيح ميكنى يهو بيخبر ميپيچه تو برگه ها بهمشون ميريزه!
يادِش باده!......
يهو مپيچه بههم و به همم ميريزه!
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉