eitaa logo
رسانه (۱۵ تا ۲۱ سالگی)
843 دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
1.4هزار ویدیو
69 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم ارتباط با ادمین: @labaick کانال طبیب جان @Javaher_Alhayat استفاده از مطالب کانال آزاد است.
مشاهده در ایتا
دانلود
رسانه (۱۵ تا ۲۱ سالگی)
#قسمت_بیست_و_هفتم مزد خون #بر_اساس_واقعیت ولی صبر کردم و گفتم همون دو هفته‌ی دیگه دیدمش قضیه ر
مزد خون گفت: راستی مرتضی این‌ها رو هم بگیر... چند پرس غذا داد دستم و ادامه داد: اینا تبرکین، مهمون داری رزق مهمونات رسید... گفتم: نه منصور مادرم حتماً یه چیزی درست کردن... گفت: بگیر دیگه مال امام حسین رو که آدم رد نمیکنه! خیلی آدم با محبت و با مرامی بود.... هر فرد دیگه‌ای هم جای من بود احساس می‌کرد چقدر خوبه چنین رفیقی داشته باشه... ولی من همچنان درونم پر از سؤال بود با این حال لطف‌هاش رو نمیشد ندیده گرفت! طی این دو هفته خیلی احوال‌پرسم بود و مدام بهم سر می‌زد... اما من منتظر بودم مهدی رو ببینم تا باهاش صحبت کنم... باید درست می‌پرسیدم اصل ماجرا چیه؟! تا این شبهه‌های ذهنیم برطرف میشد! اما متأسفانه مهدی نتونست بیاد قم ... با هم که تلفنی صحبت کردیم گفت: برنامشون کنسل شده و افتاده برای چند وقت دیگه... همین باعث شد رابطه‌ی من و شیخ منصور بیشتر و صمیمی‌تر از قبل بشه... خداروشکر بعد از اون همه سختی فاطمه و پسرم به سلامتی اومدن خونه... مادرهامون هم حسابی مشغول آقازاده‌ی تازه متولد شده بودن... من هم کارهای ثبت نامم رو کرده بودم و فقط مونده بود آزمون ورودی و مصاحبه که چند ماه دیگه برگزار می‌شد... طی این مدت با دوستانی که شیخ منصور بهم معرفی کرده بود و چند بار طی چند روزی که خودش بود باهاشون دیدار داشتیم صمیمی شده بودم و رفت و آمد داشتم..‌. بچه‌های ساده و دل پاکی بودن که تمام زندگیشون عشق اهل بیت علیه‌السلام بود.‌‌.. نکته‌ی جالبش این‌جا بود که به جز چند نفر افرادی که در بر پایی مراسمات جایگاه‌های اصلی رو در جلساتشون داشتن بقیه‌ی افرادی که توی این جمع بودن زندگی‌های ساده‌ای داشتن و گاهی حتی افراد خیلی فقیر بینشون بود که خب از کمک‌ها و لطف جلسه‌ی امام حسین بی‌بهره و دور نمی‌موندن و همین باعث میشد با اشتیاق بیشتری در این جلسات حاضر بشن و دار و ندارشون رو برای اهل بیت علیهم‌السلام خرج کنند... همه چی حالت عادی داشت و هیچ مسئله‌ی مورد داری تا اون موقع پیدا نکرده بودم!!! تقریباً داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که سید هادی و شیخ مهدی اشتباه میکنن و چون طی این چند وقت هم فاصله‌ی مکانی و هم این‌قدر مشغول زندگی شده بودم که به جز چند بار تلفن زدن دیگه نتونسته بودم با هیچ کدومشون صحبت کنم این فکرم رو تقویت می‌کرد... تا این‌که نزدیکای محرم شد... شیخ منصور هم اومده بود قم، داشتن بساط هیئت‌شون رو آماده میکردن ماشاءالله پر از جووون و پر از شور و نشاط بودن... من هم مثل همه‌ی اون‌ها تا جایی که می‌تونستم دست به کار شدم تا عرض ارادتی کرده باشم به حضرت سیدالشهدا.... اما اتفاقی که هم زمان شده بود با این ایام باعث شد کل ورق برای من برگشت بخوره... قضیه از این‌جا شروع شد که من و منصور تنهایی کنار دیگ نذری مشغول پختن غذا بودیم برای هیئت و چون شیخ منصور من رو دیگه یکی از خودشون می‌دونست شروع کرد صحبت کردن... خیلی برام تعجب آور بود که طی این مدت که زمانش هم کم نبود چطور صبر کرده تا خیالش از بابت من راحت بشه و حتی کوچکترین اشاره‌ای هم به افکار و عقایدش نکرده!!! ادامه دارد.... نویسنده: لینک کانال ۱۵ تا ۲۱ سال جهت نشر🔰 ✿○○••••••══ @farzandetanhamasiry15_21 ═══••••••○○✿ 🔚2653🔜