eitaa logo
فصل فاصله
335 دنبال‌کننده
414 عکس
55 ویدیو
3 فایل
یادداشت‌ها و سروده‌های محمّدرضا ترکی تماس با ما: @Mrtorki
مشاهده در ایتا
دانلود
باور کند...؟ حال‌وهوای روز و شبش جابه‌جا شده روزش پر از سکوت و شبش پرنوا شده حالش گرفته است، دلش هم گرفته‌تر چون بندری به شرجی و مِه مبتلاشده گاهی نفس‌کشیدن او سخت می‌شود سنگین و سرد حجم غلیظ هوا شده مانند یک تعجّب آغشته با سوال در یک کتاب گردگرفته رها شده خود را سپرده است به تقدیر بادها برگی که بی‌هوا ز درختش جدا شده نومید نیست، گرچه ملول است و تنگ‌دل مانند مومنی که نمازش قضا شده این‌جا کجاست؟ آخر دنیاست...یا هنوز... باور کند که آخر این ماجرا شده؟ محمّدرضا ترکی @faslefaaseleh
خدا می‌خواست در چشمان من زیباترین باشی شرابی در نگاهت ریخت تا گیراترین باشی نمی‌گنجید روح سرکشت در تنگنای تن دلت را وسعتی بخشید تا دریاترین باشی تو را شاعر، تو را عاشق پدید آورد و قسمت بود که در شمسی‌ترین منظومه مولاناترین باشی مقدّر بود خاکستر شود زهد دروغینم تو را آموخت همچون شعله بی‌پرواترین باشی خدا تنهای تنها بود و در تنهایی پاکش تو را تنها پدید آورد تا تنهاترین باشی خدا وقتی تو را می‌آفرید از جنس لیلاها گمان هرگز نمی‌بردم که واویلاترین باشی محمّدرضا ترکی @faslefaaseleh
شهمردان بن ابی‌‌الخیر (قرن5) در مقدّمه روضه المنجّمین درباره سره گرایی گوید: از همه طرفه‌تر آن است که چون کتابی به پارسی کنند، گویند ازبهر آن بدین عبارت نهادیم تا آن‌کس که تازی نداند بی‌بهره نماند. پس سخن‌ها همی گویند دریِ ویژۀ مطلق که از تازی دشوارتر است و اگر سخن‌‌های متداول گویند، دانستن آسان‌تر شود.
بی کرانه چون اشک ماهیان که به دامان نمی‌رسد یک روح زخم‌خورده به درمان نمی‌رسد می‌داند این درخت که گل داده در خزان این بار برگ او به زمستان نمی‌رسد این هم که پاسخی ننویسند پاسخی‌ست امّا به دست نامه‌رسانان نمی‌رسد «بسیار خب مزاحم اوقاتتان شدم...» بغضی که خورده شد به لب آسان نمی‌رسد پشت سرت نگاه نکن دست هیچ‌کس بر شانۀ تکیدۀ لرزان نمی‌رسد یک روز عشق مثل جنون بی‌کرانه بود حالا ولی به پیچ خیابان نمی‌رسد سهم خداست هستی پرکبریای عشق روح زلال عشق به شیطان نمی‌رسد این شاخۀ بلندتر از هرچه دسترس‌ هرگز به دست‌های هراسان نمی‌رسد عشقی که عشق باشد بی‌مرز و انتهاست این‌قدر کودکانه به پایان نمی‌رسد محمّدرضا ترکی @faslefaaseleh
سخنی درباب عناوین و القاب نگاهی به آثار برجای‌مانده از پیشینیان، خصوصاً نامه‌ها (منشآت) و اخوانیّات آن‌ها نشان می‌دهد که آن‌ها خیلی بیشتر از ما به یک‌دیگر احترام می‌گذاشته‌اند و این حرمت‌ها را در نامه‌های زیبا و دل‌نشینی که برای هم می‌نوشتند سخت ادا می‌کردند. آنان در روزگاری که کاغذ به فراوانی امروز نبود در هنگام نوشتن یک نامه یکی‌دو صفحه را حتماً به اهدای عناوین و القاب و صفات محترمانه به طرف مقابل که ضرورتاً شاید شخصیّت خیلی بزرگی هم از نظر ما نبود اختصاص می‌دادند و این کار چون امر رایج و متداولی بود، مجامله و مداهنه و تملّق هم تلقّی نمی‌شد. در متون شریعت نیز دادن القاب و کنیه‌های نیکو امری مستحب و «تنابز بالالقاب» یعنی دادن القاب زشت گناهی بزرگ شمرده می‌شد. مجدالأفاضل، حجّت‌الحق، ملک‌الکتّاب، مولانا الأعظم، قطب‌الأوتاد، محقّق متیقّن متبحّر، امام‌الحکماء، وحیدالآفاق، محیی‌الاسلام، وارث‌الانبیاء، اوّل‌المشایخ، امام مطلق، الهادی الی الحق، صدر قوّام، عالم عامل مهتدی، شرف‌الدّنیا و الدّین، رکن‌الاسلام و....صدها عنوان و لقب و صفت دیگر تعارفات رایج در میان اصحاب فرهنگ در گذشته بود. گذشتگان ما هرگز یک‌نفر را با نام سادۀ او که شامل نام او و پدرش می‌شد یاد نمی‌کردند و همیشه اسم افراد را با کنیه‌های محترمانه همراه می‌آوردند. تقریباً همۀ عالمان و شاعران و رجال سیاسی و عارفان پیشینه در متون قدیم به کنیه‌ها و القابشان از نام‌هایشان شهره‌ترند. این وضع تا اوایل قرن اخیر در ایران متداول بود و بعد از آن رواج فرهنگ مدرن القاب و کنیه‌ها را ممنوع کرد. جالب این‌جاست که القاب و عناوین در جوامع مدرن مثل انگلستان هنوز برقرار است و حتّی به صورت موروثی دست‌به‌دست می‌شود. به نظر می‌رسد کسانی که القاب و عناوین را در جامعۀ ما منسوخ کردند، بیشتر به دنبال ترویج ارزش‌های مدرنیته بودند؛ وگرنه به جای عناوین و القاب سنّتی قدیم عناوینی مثل دکتر و مهندس و...را به طرز افراطی و بی‌معنایی رواج نمی‌دادند! مقصود من، هرگز این نیست که از فردا به شیوۀ قدما یک‌دیگر را با عناوین و القاب و کنیه‌های جورواجور خطاب کنیم، سخن این است که در این روزگار اهل ادبیّات و هنر و فرهنگ با تحمّل و مدارای بیشتر با یک‌دیگر رفتار کنند و مثل قدما کرامت انسان‌ها را پاس بدارند. @faslefaaseleh
دلِ حافظ مسلمانان! مرا وقتی دلی بود که با وی گفتمی گر مشکلی بود شارحان حافظ در ذیل این بیت معمولاً از جداماندگی حافظ از «دل» یا اندرونی سخن می‌گویند که روزی از آنِ حافظ بوده و اینک آن را از کف داده است، امّا با اندکی دقّت در همین بیت و ابیات بعدی دانسته می‌شود که این دل یک «شخص» است، نه اندرون و نهاد شاعر: دلی همدرد و یاری مصلحت‌بین که استظهار هر اهل دلی بود از این بیت و دیگر ابیات می‌توان فهمید که این غزل مرثیه‌ای است در فراق «یار»ی مصلحت‌بین و دلسوز. استاد شفیعی کدکنی (این کیمیای هستی، ص235) تنها شارحی است که در اینجا احتمال داده است که دل به معنی «معشوق» باشد و بیتی هم از عطّار ذکر کرده‌اند که قدر مسلّم این است که دل در آن به معنی مشهور و متداول (قلب) نیست: آمد دلم و کام روا کرد و برفت از نُقل جهان طعم جدا کرد و برفت به نظر می‌رسد که حق همین است و دل در این بیت حافظ و این بیت دیگر او، با حفظ ایهام بیت، به معنی معشوق است: آن آهوی سیه‌چشم از دام ما برون شد یاران چه چاره سازم با این دل رمیده! دل در این ابیات از خاقانی هم به معنی یار و همدل است: چون به شروان دل و یاریم نماند بی‌دل و یار به شروان چه‌کنم کو دلی کانده‌گسارم بود و بس از جهان زو بوده‌ام خشنود و بس در برخی لهجه‌های محلّی هم دل به معنی محبوب و معشوق به کار می‌رود و «ای دل، ای دل» ها در موسیقی سنّتی هم می‌تواند هم خطاب و زمزمه‌ای با دل و هم با معشوق باشد. @faslefaaseleh
چه بی‌رحمانه می‌خندید مرگ کودکانش را جهان خون‌گریه خواهد کرد اندوه نهانش را حبابی خنده زد روزی به گنجشکی که در طوفان ز کف می‌داد مظلومانه ویران‌آشیانش را حباب پوچ‌مغز این نکته را امّا نمی‌دانست که ویران می‌کند آن خنده، در دم، خان‌ومانش را تبسّم‌های شمع از فرط شوروشادمانی نیست شراری می‌دهد بر باد سوزان‌دودمانش را حباب «آهنین گنبد» ندارد سود هنگامی که دود آه مظلومان بسوزد آستانش را شما حتّی حبابی روی آبی نیستید این‌جا سرابی دور را مانید و وهم بی‌کرانش را شما را مومیایی می‌کند در موزۀ تاریخ نبینید این‌چنین بشکسته درهم استخوانش را @faslefaaseleh
دیروز کودکی در ایستگاه دروازه‌دولت به دنیا آمد! پابه‌ماهی، از قضا، در صفّ مترو ایستاد مدّتی بگذشت تا درها بر او بگشاده شد عاقبت با زور شخصیّ و فشار دیگران در میان واگنی پرجمعیت جاداده شد از فشار دیگران و از تقلّای خودش درد زادن عارض آن بانوی افتاده شد بانوان دیگرِ مترو به یاری آمدند یک اتاق زایمان بسیار زود آماده شد بخت یاری کرد و با لطف خدای مهربان کارِ زادن بر زن بی‌چاره آخر ساده شد در میان جیغ و بانگ گریه و بوق قطار کودکی در مترو «دروازه‌دولت» زاده شد دولتی‌ها غالباً خیلی خسیس‌اند، ای عجب بخشش مترو، ولی، این‌بار فوق‌العاده شد! شرکت مترو کرَم کرد و بلیت رایگان تا همیشه سهم آن بانو و آن نوزاده شد هرکس از دروازه‌دولت وارد دنیا شود مثل اهل دولت از اندوه و غم آزاده شد! بهره‌ها از رانت‌های دولتی او را نصیب گشت و بر خوان کرَم روزیّ او بنهاده شد هرکه هم در «ایستگاه ملّت» از مادر بزاد مثل ما یک‌عمر سرگردان کوه و جاده شد! @faslefaaseleh
جلال آل احمد و حسنک وزیر! از تلخ‌ترین صحنه‌های تاریخ بیهقی آن‌جاست که بوسهل زوزنی، حسنک وزیر را پیش از اعدامش دشنام می‌دهد و او را «سگ قرمطی که بر دار خواهند کرد» می‌خواند. حسنک پاسخی می‌دهد که اوج مظلومیّت خودش و نهایت ناجوان‌مردی بوسهل را در تاریخ ثبت می‌کند: «حسنک گفت: سگ ندانم که بوده‌ است، خاندان من و آنچه مرا بوده است، از آلت و حشمت و نعمت، جهانیان دانند. جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت کار آدمی مرگ است. اگر امروز اجل رسیده است، کس باز نتواند داشت، که بر دار کشند یا جز دار که بزرگ‌تر از حسینِِ علی نی‌ام. این خواجه که مرا این می‌گوید[یعنی بوسهل]، مرا شعر گفته است و بر درِ سرای من ایستاده است، امّا حدیث قرمطی، بِه ازین باید، که او را بازداشتند بدین تهمت، نه مرا و این معروف است. من چنین چیزها ندانم.» این حکایت مرا به یاد نویسندگان و شاعرانی می‌اندازد که در زمان حیات جلال آل‌احمد، افتخار می‌کردند به داشتن سلام و علیکی با او و پس از مرگ او را به ارادت مرثیه‌ها گفتند و نوشتند، امّا در سال‌های پس از انقلاب ناگهان، به دلیل اختلافات ایدئولوژیک او را دشنام‌ها دادند و او را مقصّر خوب و بد همه‌چیز شمردند و برخی از آن‌ها نام این «شیرآهن‌کوه‌مرد»را از پیشانی سروده‌هایشان زدودند و حتّی منکر اندک ارادتی به او شدند. توگویی که هرگز او را نمی‌شناخته‌اند یا از آغاز با او مخالف بوده‌اند! اینک سال‌هاست که جلال به درگاه ربّ جلیل شتافته است و نیز برخی از آن‌ها نیز که در دوران حیات و ممات بر در درگاه او ایستادند و او را مدح و مرثیه گفتند و بعدها نامش را از پیشانی سروده‌هایشان زدوند نیز سال‌هاست که درگذشته‌اند و ما نیز، دیر یا زود به آنان خواهیم پیوست. رَحِم الله معاشرَ الماضین! چیزی که قابل انکار نیست این است که انبوه درودها نه می‌تواند نااهلی را بر صدر بنشاند و نه موج دشنام‌ها می‌تواند نام اهلی را از دفتر روزگار بزداید و دشنام‌ها و درودها، خیلی زود، همچون گویندگان آن‌ها، به فراموشی سپرده خواهد شد. براین اساس، گمان نمی‌کنم هرگز تاریخ بتواند بزرگانی چون آل‌احمد و شریعتی و تاثیر آنان بر اندیشه سیاسی و ادبیّات معاصر را از یاد ببرد؛ همان‌گونه که عظمت و حشمت و عزّت حسنک وزیر را، در اوج دشنام‌ها از یاد نبرد؛ امّا کسانی که آل‌احمد را به دلیل اختلاف فکری و ناخرسندی از پیش‌نهاد سیاسی او این‌چنین مورد شماتت و دشنام قرار داده‌اند، باید این پرسش را به تاریخ پاسخ بدهند که اگر جامعۀ ایرانی، به جای پاسخ مثبت دادن به پیش‌نهاد امثال آل‌احمد و شریعتی، به پیش‌نهاد سیاسی آنان پاسخ مثبت داده بود و ما در کشورمان، به جای آنچه رخ داد، شاهد یک تحوّل کمونیستی بودیم، امروز ما در کجای تاریخ ایستاده بودیم؟! گمان نمی‌کنم کسی در این واقعیّت تاریخی تردیدی داشته باشد که اغلب موافقان دیروز و مخالفان امروز آل‌احمد، اگرچه گذشته‌ها را فراموش کرده و به‌ظاهر از اندیشه‌های دمکراتیک و لیبرال سخن می‌گویند، در آن سال‌ها گرایش چپ داشتند و آرزو می‌کردند که نظامی از جنس شوروی سابق، ولو به وسیلۀ یک کودتای سرخ، بر ایران حاکم شود! نوچه‌های تازه از راه رسیدۀ این جماعت هم باید به این سوال پاسخ بدهند که چرا جامعه به امثال آل احمد و شریعتی که جز یک خودکار بیک در جیب نداشتند و تمام ابزارشان قلمی به خون آغشته بود، پاسخ مثبت داد، امّا بعد از چند دهه تاکنون برای امپراتوری رسانه‌ای آنان با این‌همه دبدبه‌و کبکبه و مسلّح‌بودن به شگردهای جنگ روانی و تبلیغاتی تره هم خرد نکرده است؟! @faslefaaseleh
سفر دریایی قند پارسی حافظ به بنگاله شکّرشکن شوند همه طوطیان هند زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود طیّ مکان ببین و زمان در سلوک شعر کاین طفل یک‌شبه ره یک‌ساله می‌رود شعر در روزگار ما که، راست یا دروغ، به عصر ارتباطات شهرت یافته نه طیّ مکانی دارد و نه طیّ زمانی؛ زیرا اصلاً سیروسلوکی ندارد و از سطح احساسات و هیجان‌های سطحی و غریزی و بازی‌های زبانی فراتر نمی‌رود، امّا شعر حافظ، چنان‌که خود گفته، در آن روزگار، در فاصله‌ای کوتاه از شیراز به بنگال می‌رفته و طوطیان آن دیار که شهری شکرخیز بوده، یعنی شاعران آن‌جا، از حلاوت شعر او شکرشکن می‌شدند، یعنی تأثیر می‌پذیرفتند! طفل یک‌شبه را هم به سکون لامِ «طفل» خوانده‌اند و هم به کسر آن که شاید اوّلی رجحان داشته باشد؛ زیرا راه‌رفتن طفلِ یک‌شبه اغراقی دور از ذوق است؛ با این‌همه اگر «طفلِ یک‌شبه» بخوانیم شاید اشاره‌ای باشد به اینکه حافظ غزلیّاتش را در یک‌شب و در زمانی کوتاه می‌سروده است؛ البتّه این سخن منافاتی با این ندارد که او چند شب دیگر یک غزل را ویرایش و سبک‌وسنگین کرده باشد! «ره یک‌ساله» هم می‌تواند به این نکته ما را برساند که مسیر دریایی خلیج فارس تا بنگال، در روزگار حافظ حدود یک‌سال زمان می‌برده است. توضیح اینکه دریانوردان ایرانی به دوشیوۀ کرانه‌نوردی و نیز استفاده از جریان بادهای موسمی در دریا به سوی هندوچین رهسپار می‌شده‌اند.فاصلۀ بنادر ایران و بنگال بستگی دارد به انتخاب مسیر و سرعت باد فرق می‌کرده است. آن‌ها اگر شیوۀ کرانه‌نوردی را انتخاب می‌کردند،سفرشان طولانی‌تر می‌شد و باتوجّه به توقّف در بندرگاه‌های بین راه، تا شش‌ماه زمان می‌برد، امّا اگر بادبان در جهت وزش بادهای موسمی می‌گشودند و دل به امواج اقیانوس می‌سپردند، راه و زمان کوتاه‌تر می‌شد و ممکن بود تا سه‌ماه بیشتر طول نکشد؛ امّا چون وزش بادهای موافق فصلی شش‌ماهه است، کشتی‌ها گاه مجبور به توقّف در بندرها برای وزیدن باد شرطه یا موافق بودند؛ از این‌رو رفت‌وبرگشت از خلیج فارس به بنگال، به طور معمول، روی‌هم‌رفته حدود یک‌سال به درازا می‌کشیده است. با این حساب، سخن حافظ، فارغ از جنبه‌های شاعرانه، از لحاظ واقعیّت عینی سفرهای آن روزگار هم درست است. @faslefaaseleh