خاطرات شهیده #زینب_کمایی
#شهید_شاخص_سال۹۷
🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷
#من_میترا_نیستم
قسمت 0️⃣2️⃣
فصل چهارم
زینب کلاس چهارم دبستان بود؛ صبح ها مدرسه می رفت و عصرها کلاس قرآن خانه کریمی.
یک روز ناراحت به خانه آمد و گفت: مامان، من سر کلاس خوب قرآن خواندم. به نرگس جایزه دادند، اما به من جایزه ندادند. به زینب گفتم: جایزه ای که دادند چه بود؟ جواب داد: یک بسته مداد رنگی. گفتم: خودم برایت مداد رنگی میخرم. جایزه ات را من میدهم، روز بعد، جایزه را خریدم و به زینب دادم و خیلی تشویقش کردم. وقتی زینب می نشست و قرآن می خواند، یاد دوران بچگی خودم و رفتن به مکتب خانه می افتادم که به جایی هم نرسید.
زینب بعد از شرکت در کلاس های قرآن و ارتباط با دخترهای خانواده کریمی، به #حجاب علاقه مند شد. من و مادرم حجاب داشتیم، ولی دخترها هیچکدام حجاب نداشتند، ولی پوشش شان خیلی ساده بود.
زینب کوچکترین دختر من بود، اما در همه کارها پیش قدم می شد. اگر فکر می کرد #کاری_درست است، انجام میداد و کاری به اطرافش نداشت. یک روز کنارم نشست و گفت: مامان، من دلم میخواهد با حجاب شوم. از شنیدن این حرفش خیلی خوشحال شدم. انگار غیر از این هم انتظار نداشتم. زینب نیمه دیگر من بود، پس حتما در دلش علاقه به حجاب وجود داشت. مادرم هم که شنید، خوشحال شد.
زینب خیلی از روزهای گرم تابستان پیش مادرم می رفت و خانه او می ماند. مادرم همیشه آجیل مشکل گشا نذر می کرد. یک کتاب داستان قدیمی داشت که ماجرای عبدالله خارکن بود؛ مرد فقیری که از راه خارکنی زندگی می کرد. عبدالله خواب می بیند که اگر چهل روز در خانه اش را آب و جارو کند و مشکل گشا نذر کند، وضع زندگی اش تغییر میکند. عبدالله بعد از چهل روز مقداری سنگ قیمتی پیدا میکند و از آن به بعد، ثروتمند می شود. مادرم کتاب را دست دخترها میداد و موقع پاک کردن مشکل گشا همه کتاب را میخواندند. مادرم داستان حضرت خضر نبی (علیهالسلام) و امام علی (علیهالسلام) را هم تعریف می کرد و دخترها، مخصوصا زینب، با علاقه گوش می کردند و آخر سر هم پوست آجیل مشکل گشا را توی رودخانه می ریختند.
وقتی بچه ها به سن نماز خواندن می رسیدند، مادرم ان ها را به خانه اش میبرد و نماز یادشان میداد. وقتی بچه ها نماز خواندن را یاد میگرفتند مادرم به آنها جایزه می داد. زینب سوال های زیادی از مادرم می پرسید. او خیلی کتاب می خواند و خیلی هم سوال میکرد. درسش خوب بود، ولی درکنار فهم و آگاهی اش، دل بزرگی هم داشت.
وقتی شهلا مریض می شد، خیلی بی قراری می کرد، برخلاف زینب که صبور بود، شهلا تحمل درد و مریضی را نداشت. زینب به او می گفت: چرا بی قراری میکنی؟ از خدا شفا بخواه، حتما خوب می شوی. شهلا میفهمید که زینب الکی نمی گوید و حرفش را از ته دلش میزند.
ادامه دارد...
خاطرات شهیده #زینب_کمایی
#شهید_شاخص_سال۹۷
🌷 🌷 🌷 🌷 🌷 🌷
#من_میترا_نیستم
قسمت 1️⃣2️⃣
فصل چهارم
زینب کلاس چهارم دبستان با حجاب شد. مادرم سه تا روسری برایش گرفت و زینب روسری سر میکرد و به مدرسه می رفت. بچه ها خیلی مسخره اش می کردند و اُمل صدایش می زدند.
بعضی روزها ناراحت به خانه می آمد. معلوم بود که گریه کرده است.
می گفت:مامان، همه بچه ها به من امل می گویند. یک روز به زینب گفتم: تو برای خدا حجاب زدی یا برای مردم؟ زینب گفت: معلوم است برای خدا، گفتم: پس بگذار بچه ها هرچه دلشان میخواهد بگویند.
همان سالی که با حجاب شد، روزه هایش را شروع کرد.
برای اینکه کسی در خانه به حجاب و روزه گرفتنش ایراد نگیرد، از ده روز قبل از ماه رمضان، به خانه مادربزرگش میرفت. من با اینکه میدانستم از نظر جثه و بنیه خیلی ضعیف است، جلویش را نمی گرفتم. مادرم آن زمان هنوز کولر نداشت و شب ها روی پشت بام کاهگلی می خوابید. مادرم هرسال ده یا پانزده روز جلوتر از ماه رمضان به پیشواز می رفت.
شب اولی که زینب به آنجا رفت، به مادرم سفارش کرد که برای سحری بیدارش کند تازینب هم به پیشواز ماه رمضان برود. مادرم دلش نیامد زینب را صدا کند و نصف شب آرام و بی صدا از روی پشت بام پایین رفت و به خیال خودش فکر می کرد که زینب خواب است. زینب از لبه پشت بام خودش را آویزان کرد و مادرم را صدا زد و گفت: مادربزرگ، چرا برای سحری بیدارم نکردی؟ فکر می کنی سحری نخورم روزه نمی گیرم؟ مادربزرگ، به خدا من بی سحری روزه میگیرم، اشکالی ندارد؛ بی سحری روزه می گیرم.
مادرم که از خودش خجالت کشیده بود، برگشت به پشت بام و زینب را بوسید و التماسش کرده که با او به پایین برود و سحری بخورد. مادرم به زینب گفت: به خدا هر شب صدایت می کنم؛ جان مادربزرگ بی سحری روزه نگیر. آن سال زینب همه ماه رمضان را روزه گرفت و ده روز هم پیشواز رفت.
من در آن سال به خاطر هوای شرجی آبادان دچار آسم شده بودم. مدتی بود که مرتب مریض می شدم، زینب خیلی غصه من را می خورد. آرزوی زینب این بود که برای من تخت بخرد و پرستار بگیرد. می گفت: بزرگ که بشوم، نمیگذارم تو زحمت بکشی. یک نفر را می آورم تا کارهایت را انجام دهد.
مهرداد مدتی با رادیوی نفت آبادان کار می کرد و مرتب توی خانه نمایش تمرین می کرد. در یکی از نمایش ها «پهلوان اکبر»ی هست که میمیرد.
زینب نقش مادر پهلوان اکبر را بازی می کرد. در نمایش «سربداران» هم زینب نقش «مورخ»را با مهرداد بازی می کرد. آنها در خانه لباس نمایش تنشان می کردند و باهم تمرین می کردند. من هم می نشستم و نمایش انها را نگاه میکردم. زینب و مهرداد به شعر هم علاقه داشتند. مهرداد شعر می گفت و زینب هم با لذت به شعرهای مهرداد گوش میکرد.
مهران و مهرداد همیشه حواسشان به خواهرهایشان بود. مهران از زن های لاابالی و سبک بدش می آمد و همیشه به دخترها برای رفتارشان تذکر میداد.
اگر دخترها با دامن یا پیراهن بیرون میرفتند، حتما جوراب ضخیم پایشان میکردند و گرنه مهران آنها را بیرون نمی برد. زینب به برادرها و خواهرهایش واقعا علاقه داشت ،گاهی لباس های مهران را می شست، جوراب های مهرداد را می شست، دلش می خواست به یک شکلی محبت خودش را به همه نشان بدهد.
ادامه دارد...
معرفی شهید سپهبد حاج قاسم سلیمانی به عنوان #شهید_شاخص_سال
سردار ادیبی دبیر ستاد مرکزی راهیان نور کشور، شهدای شاخص سال را معرفی و بیان کرد:
سعی شده تا با ارائه این شهدا الگوهایی دست یافتنی برای جوانان معرفی شود👇
شهید حمید #سیاهکالی_مرادی، شهید #ابومهدی_المهندس،
شهید مرتضی #شادلو،
شهید رضا #صیادی،
شهید صادق #ترویجی،
شهید مجتبی #اکبرزاده
و شهید ویژه امسال سپهبد #حاج_قاسم_سلیمانی است.
* با #شعار « #ما_قوی_هستیم» از مشکلات عبور خواهیم کرد
شادی روح شهدا صلوات.🌷
#شهید_شاخص_سال۹۹
#حمید_سیاهکالی
#مدافع_حرم
🌷🌷🌷
در یک نگاه👇
حافظه ۵ جزء قرآن
لیسانس حسابداری و کاردانی نرم افزار
دارای نمره الف دانشگاه
مربی حلقه صالحین
خادم شهدا
مدرک دان ۲ کاراته
مربی دفاع شخصی و داور کاراته
مسئول مخابرات و فرهنگی گردان
اولین شهید مدافع حرم شهر قزوین
طبع شعر داشت🔰
عجب آن نیست که آمد دلم صید تو شد
عجب آن است که من عاشق صیاد شدم
در پاییز ۸۸ عازم سفر کربلا شد
۲۱ مهر ۹۱ عقد کرد
دوم آبان ۹۲ عید غدیر عروسی کرد
چهارم آذر ۹۴ در سن ۲۶ سالگی در سوریه به شهادت رسید....
منبع:کتاب شنلسنامه شهدا
ادامه دارد....
شادی روح شهدا صلوات.🌷
@fatholfotooh
#شهید_شاخص_سال۹۹
#حمید_سیاهکالی
#مدافع_حرم
🌷🌷🌷🌷
🌷در کودکی مکبر مسجد بود. به همراه پدرش به پایگاه بسیج محل می رفت
🌷 نمازش را اول وقت می خواند و بعدها نماز شب را ترک نکرد
چشم و شکم و زبانش را همیشه به خصوص در مهمانی ها حفظ می کرد
🌷هر روز بعد از نماز صبح دعای عهد می خواند
🌷قبل از رفتن به محل کار، یک صفحه قرآن تلاوت می کرد
🌷اوقات بیکاری به کلاس زبان رفت خیلی دوست داشت انگلیسی یاد بگیرد میگفت برای بچه شیعه لازم است یک روزی به درد ما میخورد
منبع کتاب شناسنامه شهدا
شادی روح شهدا صلوات.🌷
@fatholfotooh
فتح الفتوح لحظه های یاد شهدا در راه شهدا
#شهید_شاخص_سال۹۹ #حمید_سیاهکالی #مدافع_حرم 🌷🌷🌷🌷 🌷در کودکی مکبر مسجد بود. به همراه پدرش به پایگاه بس
#شهید_شاخص_سال۹۹
شهید #حمید_سیاهکالی
#مدافع_حرم
🌷 🌷 🌷
🌷 روی بدهیهای خوردی که به کاسبها داشت حساس بود، یادداشت می کرد از همسرش می خواست برای پرداخت یادآوری کند
🌷 به پدر و مادرش به طور ویژه احترام میگذاشت. هرگز پایش را جلوی آنها دراز نمی کرد. هرگاه به مادرش می رسید پیشانی او را می بوسید.
🌷 به تأسی از شهید ابراهیم هادی با دوستانش هیئتی به نام خیمة العباس تاسیس کردند. شبهای جمعه به هیئت میرفت. میگفت: بهترین سنگر تربیت همینجاست
🌷 وقتی کار شخصی داشت از سرویس سپاه استفاده نمیکرد
🌷 ارتباطش در محل کار با سربازان، رفاقتی بود نه دستوری. همیشه در کارها به آنها کمک می کرد
🌷 معتقد بود که روحیات افراد را باید از همان دوران کودکی با تربیت اسلامی پرورش داد
🌷آیه نهم سوره مبارکه یس را زیاد می خواند و جعلنا من بین ایدیهم سدا ومن خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لایبصرون
منبع کتاب شناسنامه شهدا
شادی روح شهدا صلوات.🌷
@fatholfotooh
فتح الفتوح لحظه های یاد شهدا در راه شهدا
#شهید_شاخص_سال۹۹ شهید #حمید_سیاهکالی #مدافع_حرم 🌷 🌷 🌷 🌷 روی بدهیهای خوردی که به کاسبها داشت حس
#شهید_شاخص_سال۹۹
شهید #حمید_سیاهکالی
#مدافع_حرم
🌷 🌷 🌷
🌷 اول صبح سر کار میرفت و شبها دیر وقت از هیئت برمیگشت برای اینکه صدای گزارش همسایه ها را اذیت نکند با موتور خاموش وارد کوچه میشد
🌷 اگر کسی از او قرض می خواست حتی اگر نداشت از دیگران می گرفت و می داد
🌷 از غیبت بیزار بود
🌷مداحی میثم مطیعی را خیلی دوست داشت
🌷در بحث حق الناس خیلی مقید بود
🌷به رانندگان تاکسی میگفت آقا کرایه که گرفتی کم نباشد ما مدیون بشیم
🌷 همیشه با احترام از ملک الموت یاد میکرد به جای عزرائیل می گفت حضرت عزرائیلو اسم این فرشته را بدون حضرت نمیبرد.
🌷 انگشتر دور نجف دست میکرد شنیده بود کسانی که این را داشته باشند روز قیامت حسرت نمیخورد
🌷مقید بود از مغازه های محل خرید کند. می گفت کاسبهای محلی به امید خرید ما مغازه دایر می کنند
منبع شناسنامه شهدا
شادی روح شهدا صلوات.🌷
@fatholfotooh
#شهید_شاخص_سال۹۹
#شهید_حمید_مرادی_سیاهکالی
🌷🌷🌷
🌷 روز خواستگاری گفت اولین عشقم خداست، عشق دوم امام حسین و شما عشق سوم من هستی
🌷 اولین روز عقدمون کنار قبور امامزاده اسماعیل باراجین گفت: مرا این جا نمیآورند میبرند گلزار شهدا، آرزوی من شهادت است. دعا کن همونطوری که به تو رسیدم به شهادت هم برسم
🌷 در دوران نامزدی پای ثابت قرارمان گلزار شهدا بود تنها جایی که دوست نداشت شانه به شانه هم راه برویم گلزار شهدا بود. می گفت ممکن است همسر شهید حتی اگر پیر هم شده باشد ما را ببیند و یاد شهید و روزهایی که با هم بودن بیفتد و دلتنگ شود بهتر است رعایت کنیم و با فاصله راه برویم
🌷با هم نیت کردیم برای اینکه در مراسم عروسی مان هیچ گناهی انجام نشود سه روز روزه بگیریم
🌷ماشین عروسی مان پراید بود خیلی هم ساده تزیین شده بود
🌷 اولین سال تحویل ازدواجمان رفتیم قم. گفت من تو را از حضرت معصومه گرفتم می خواهم بروم و تشکر کنم داخل صحن آینه به سمت ضریح گفت: خانم! خانمم را آوردم ببینید، ممنون که مرا به عشقم رساندی
منبع، شناسنامه شهدا
شادی روح شهدا صلوات.🌷
@fatholfotooh
#شهید_شاخص_سال۹۹
شهید #حمید_سیاهکالی_مرادی
#مدافع_حرم
🌷🌷🌷
🌷 احترام گذاشتن به مادرش برای من خیلی خوشایند بود. اعتقاد داشتم مردی که احترام مادرش را دارد به مراتب بیشتر از آن احترام همسرش را خواهد داشت
🌷وقتی اوضاع زندگی برایش سخت میشد یا از چیزی ناراحت بود این جمله را میگفت و آرام می گرفت "و کفی بالحم ناصرا" و صبر برای یاری انسان کافی است حتی در پایان نوشته هایش این جمله را مینوشت
🌷 همسرداری اش عالی بود احترام خاصی قائل بود. کلمات دوستت دارم و عاشقتم را به راحتی بیان میکرد. آشپز خوبی بود در کارهای منزل هم به من کمک می کرد وقتی به شوخی به حمید میگفتند زن ذلیل میگفت من زن ذلیل نیستم نزن شهیدم
🌷 یه روز آمدم خانه دیدم یک برنامه هفتگی غذا متبرک به نام ائمه را به در یخچال نصب کرده. گفت از این به بعد هر غذایی درست کردیم نذر یکی از ائمه باشه این طوری هر روز غذای نذری اهل بیت علیهم السلام میخوریم و بر روی نفس مان تاثیر مثبت میگذارد.
منبع:شناسنامه شهدا
شادی روح شهدا صلوات.🌷
@fatholfotooh
#شهید_شاخص_سال۹۹
شهید #حمید_سیاهکالی_مرادی
#مدافع_حرم
🌷🌷🌷
🌷 شب تاسوعا برای حمید یک شب ویژه بود میگفت دوست دارم مثل آقا حضرت ابوالفضل، مدافع حرم بشوم و دست و پاهایم فدای حضرت زینب شود
🌷 در قرعه کشی اعزام به سوریه اسمش در نیامده بود از پدرم خواست تا برای رفتنش واسطه شود. می گفت الان وقت ماندن نیست اگر بمانم تا عمر دارم شرمنده حضرت زهرا میشوم.
🌷 از وقتی که گروهی همکارانش به سوریه اعزام شدند خیلی بی تاب شده بود نماز شب خواندنش فرق کرده بود، خیلی گریه میکرد. دلش نمی خواست بماند. میل رفتن داشت.
این اواخر خیلی نورانی شده بود و دوستان پاسدار و هم هیئتی به شوخی میگفتند: حمید نور بالا میزنی پارچه بیانداز روی صورتت. گاهی هم زیر عکس هایش مینویشتند، شهید حمید سیاهکالی
🌷 به خاطر شباهتی که چشمهای با حیایش به چشمهای شهید همت داشت راه به او میگفتند حمید همت.
منبع شناسنامه شهدا
شادی روح شهدا صلوات.🌷
@fatholfotooh
#شهید_شاخص_سال۹۹
شهید #حمید_سیاهکالی_مرادی
#مدافع_حرم
🌷 🌷 🌷
🌷 وقتی شنید پدرم اسمش را از فهرست اعزام خط زده خیلی ناراحت شد گفت دایی جان اگر قسمتم شهادت باشد همینجا قزوین هم که باشم شهید میشویم، پس مانع رفتن من نشوید، اجازه دهید بروم
🌷 وقتی حال حمید را دیدم خودم از پدرم خواستم که اسم او را به اسامی اعزام برگرداند. گفتم: من راضی ام حمید برو د. هرچه خیر است همان اتفاق میافتد. پدرم گفت: دخترم، این خط، این نشان، حمید برود شهید می شود مطمئن باش. گفتم: من هم به دلم برات شده ولی دوست ندارم مانع شهادتش شوم.
🌷چند روز قبل از اعزام به سوریه یک بار که بی تاب شدم و گریه کردم. اشک هایم را پاک کرد و با صدای لرزان و پر از حزن گفت: دلم را لرزاندی ولی نمیتوانی ایمانم را بلرزانی.
🌷 شب آخر به پیروی از رزمندگان دفاع مقدس در شبهای قبل از عملیات برایش حنا آماده کردم حمید با تعجب پرسید: حنا برای چی؟ گفتم اگر انشاالله سالم برگشتی که هیچ، قسمت این بود اگر قسنت بود شهید شوی من الان خودم برایت حنابندان میگیرم که فردای شهادت بشود روز عروسیت، خوشبختی و عاقبت بخیری تو، بهترین روز برای هر دوتامون. آن شب به موها محاسن و انگشت هایش را حنا بستم بعد حمید گفت: اگر برنگشتم خاطراتمان را حتما جایی ثبت کن.
#منبع شناسنامه شهدا
شادی روح شهدا صلوات.🌷
@fatholfotooh
#شهید_شاخص_سال۹۹
شهید #حمید_سیاهکالی_مرادی
#مدافع_حرم
🌷 🌷 🌷
🌷 بهه حميد گفتم به حرم حضرت زینب رسیدی من را ویژه دعا کن. گفت: چشم عزیزم، آنجا برسم حتماً به خانم میگویم که همسرم خیلی همراهم بود میگویم که پای زندگی ایستاد تا من بتوانم پای اسلام و اعتقاداتم بایستم.
🌷در آخرین لحظات گفت هر کجا جور شد حتما بهت زنگ میزنم فقط از سوریه تماس گرفتم چطوری بگم دوست دارم ❤️⁉️آنجا بقیه هم هستن اگر صدایم را بشنوند از خجالت آب می شوم. گفتم پشت گوشی به جای دوست دارم بگو #یادت_باشه منظورت رو میفهمم.
از پیشنهادم خوشحال شد. پله ها را که پایین می رفت برایم دست تکان داد و بلندبلند گفت: یادت باشه، یادت باشه. گفتم: یادم هست، یادم هست.
منبع :شناسنامه شهدا
شادی روح شهدا صلوات.🌷
@fatholfotooh