eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
85 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
part62 عربده ای کشیدم که شیشه های ماشین لرزید: ببند دهنتوووووو، ببین رویا داری کاری میکنی که دیگه صبرم به ته بکشه اون موقعه ست که دیگه نه تورومیشناسم نه مامانمو، حالیت شد کهههه؟ خنده شیطانی کردو با بدجنسی لب زد: ببین من نه از تو نه صدتا بدتر از تو میترسم خشمتو به رخ مون بکش ببینم چقد زرنگی. وگوشیو قطع کرد مشت محکمی به فرمون زدم. آتیشی درونم به پا بود که هر آن ممکن بود دودش به چشم همه بره. هیچ فکرشو نمیکردم از یه دختر رکب بخورم، تو عمرم هیچ موقعه دخترا رو دست کم نگرفتم ولی رویا جزئی از اون دخترا نبود، اون همیشه به این و اون محتاج بودو فقط جلب توجه دیگران رو میخواست. نیم ساعت دیگه کلاس غزل تموم میشد و من هنوز ذهنم آشفته بود خیلی تلاش داشتم تا قبل از روبرو شدن با غزل افکار و خشممو کنترل کنم اما خزنده ی مغزم دست بردار نبودو عین خوره افتاده بود به جونم. پیاده شدمو به ماشین تکیه دادم منتظرش، خودمم خیلی از کلاسا عقب افتاده بودم و اونم شده بود قوز بالا قوز. همه ی استادا صداشون دراومده بود واین کلافه ترم میکرد، تصمیم گرفته بودم امسال و کلا بیخیالش شم. چون نه وقتشو داشتم نه دیگه مغزم میکشید. https://eitaa.com/foglev
part63 🍃«از زبان غزل» 🍃 از رفتارای حلما دیگه داشتم شاخ در میاوردم، اصلا تحویل نمیگرفت و باهام هم کلام نمیشد، خیلی سعی داشتم بدونم دلیل این رفتاراش چیه اما کاراش و رفتاراش باعث میشد منم نسبت بهش دل سرد بشم. کلاسا تموم شده بودن و حسابی خسته شده بودم.. از دانشگاه که زدم بیرون سعیدو دیدم. با دیدنش خوشحالی سر تا سر وجودمو گرفت، چشام برق زدو لبخند به لب نزدیکش میشدم که یهو ماشینی جلو پام ترمز کرد... میگن مار از پونه بدش میاد جلو لونه اش سبز میشه، حکایت منه. میدونستم سعیدم ازش دل خوشی نداره، خواستم راهمو کج کنم که فورا جلومو گرفت: کجا خوشگله؟ صبر کن ما حالا حالاها کار داریم باهم دیگه. اخمی کردمو تو چشماش خیره شدم‌: ببین آقا سیامک هزار بار گفتم، لطفا کم مزاحم شو دیگه، خجالتم خوب چیزیه. نگاهی به سعید انداختم که با اخم وحشتناکی خیره ما بود، ترس اینکه الان میادو دعوا راه بندازه تنمو لرزوند، به صحبتاش که تمومی نداشت توجهی نکردمو پاتند کردم سمت سعید. به قدری ترسیده بودم دست و پامو گم کرده بودم، دعا دعا میکردم به کله اش نزنه بره یه شری به پا کنه. https://eitaa.com/foglev
part64 وقتی برگشتم که ببینم پسره هنوز هست یا نه با دیدنش استرسم چند برابر شد. مقابل سعید که قرار گرفتم بی توجه به حضور من پاتند کرد سمت سیامک، ترسیده فورا مچ دستشو گرفتم که با ضرب دستشو از دستم کشید بیرون و عصبی غرید: میری تو ماشین بیرونم نمیای، هرچیم که شد، خب؟ انقد جدی و ترسناک حرف میزد که لال شده بودم جرات نداشتم رو حرفش حرف بیارم. تمام مدتی که تو ماشین نشسته بودم فقط زوم کرده بودم رو اون دوتا.. وقتی سعیدو دیدم که داره میاد سمت ماشین نفس آسوده ای کشیدم... اخمش هنوز جا خوش کرده بودو منو هم از سوال پرسیدن و حرف زدن پشیمون میکرد. چند دقیقه ای بود که بی هدف تو خیابونا میچرخیدیم. از باز کردن صحبت ترس داشتم میترسیدم موقعه عصبی بودنش حرفی بزنه و خودشم پشیمون بشه. با صداش از افکارم دست کشیدم: نمیخوای توضیح بدی، نمیخوای بگی اون پسر باهات چیکار داشت؟ لحنش به قدری محکم بود که باعث میشد به جای حرف زدن فقط سکوت کنم، انتظار داشتم حداقل بالحن بهتری ازم توضیح بخواد ولی اصلا از این خبرا نبود. فکر میکردم دیگه به من اعتماد داره ولی بازم خیال باطل. _سعید تو به من شک داری یا اعتماد نداری؟ _دلیل نمیشه به تو اعتماد دارم به بقیه هم اعتماد داشته باشم. نمیدونستم چرا انقد ازش ناراحت شده بودم، شاید چون خیلی برام عزیز بود توقع همچین رفتاریو نداشتم. اون میدونست من هیچ کاره ام ولی بازم دست از سر غرورش برنداشت. https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:50T خریداری از طریق👇👇 @mah5030 در vip پارت 148هستیم..😌
🌱
part65 چرا نمیخوای بفهمی من دوست دارم نمیخوام کنار اینجور آدما ببینمت. ناخواسته صدام بالا رفت: این دوستاشتنه؟ ارع؟ سعید تو انتظار داری من خودمو حبس کنم یا با کسی هم کلام نشم این دیگه دوست داشتن نیست سعییییید این زندانِ. درمانده سرشو گذاشت رو فرمانو گفت: من که نمیگم خودتو حبس کن یا باکسی حرف نزن میگم جلو چشماش آفتابی نشو که هوا برش داره، همین. _تو خودتم میدونی من داشتم راه خودمو میرفتم یهو خودش سبز شد جلوم، بخدا تو دانشگاه هم اصلا بهش اهمیت نمیدم. _میدونم غزلم، میدونم تو پاکی تو عین برگ گل پاکی ولی من که چشمای هیز بقیه رو که نمیتونم بگیرم. میتونم؟ _عزیزم میدونم درکت میکنم ولی مهم اینه من چشمام رو کیه، مهم اینه که انتخاب من تاآخرین لحظه عمرم تویی. خب؟ هنوز انقد ذاتم خراب نشده که تو زندگیم به یه نفر قانع نباشم. _ببخشید زندگیم من به تو اعتماد دارم، ولی نگاه های هم جنس هامو خوب میفهمم میدونم با چه نیتی نزدیک آدما میشن. نفس عمیقی کشیدمو بالبخند گفتم: دیگه کافیه بهتره دیگه درباره اش صحبت نکنیم. سری تکان دادو راه افتاد سمت خونه. حال جفتمون تعریفی نداشت نه از بحث امروز.. کلا انگار که سالهاست ناتوان شدیم، دیگه جونی تو تنمون نمونده انگار دیگه داشتیم قبول میکردیم که برای رسیدن بهم باید تا لب پرتگاه بریم. https://eitaa.com/foglev
part66 روزها عین برق و باد میگذشت وتلاش های ما هم بی فایده تر. دوره شیمی درمانی من شروع شده بودو ولی وضع همچنان همونی بود که قبلا بود هیچ تغییری نکرده بودم. سعید تصمیم خودشو گرفته بود میگفت تا ماه دیگه هم صبر میکنیم چه راضی شن چه نشن عقد میکنیم دیگه این وضعیت درست نیست. آقاجون اصلا از این وضعیت راضی نبود ولی وقتی منو آشفته و نگران میدید فقط سکوت میکرد. تنها دلخوشیم از خوانواده سعید آیلار بود مثل یه خواهر واقعی هوامو داشت و انگیزه میداد... به بابا رضا ایناهم بعضی مواقعه سر میزدم اما شرایط نمیزاشت دلتنگی مون رفع شه. برای خرید عقد با سعید و بعضی موقعه با آیلار بیرون میرفتیم خوشحال بودما ولی ترس نمیزاشت از این خوشحالی لذت ببرم. فکرو خیال زیاد هوش از سر جفتمون برده بود. رویا کارش شده بود تهدید کردن و به هیچ عنوان کوتاه بیا نبود. اتگار هرچی بیشتر رابطه ی مارو میدید بیشتر تحریک میشد به نزدیک شدن سعید. https://eitaa.com/foglev
_
part67 دقیقا یه هفته دیگه زمان عقدمون بودو مامان سعید راضی نشده بود هیچ مخالف تر هم شده بود... سعید روز به روز از این رفتارای مامانش داغون تر میشد، درکش میکردم هردخترو پسری آرزوش بود که خوانوادش تو هرشرایطی پشتش باشن اما اصلا اینطور نبود. امروز قرار بود با ایلار بریم بیرون برای بقیه خریدا ، سعید انقد شلوغ بود که اصلا دلم نمیومد بدتر از این خسته اش کنم ، خبر داشتم شبا نرفته خونه خسته و کوفته خوابش میگرفته. با تماس ایلار بیرون رفتم که ماشینش جلو پام ترمز کرد... این دختر خیلی سرزنده بود، سرحالیش منو هم به وجد میاورد. غیر ممکن بود باهاش باشی و حال دلت خوب نباشه. اون روز خیلی خوش گذشت به قدری که همه غمامونو بشوره ببره چون سعیدم به جمعمون اضافه شده بود. بعد از مدتها خنده از ته دل شو میدیدم و با هر خنده اش دنیام رنگین کمونی میشد. اگه مامانش این کارارو باهامون نمیکرد خیلی بیشتر از اون شب حالمون خوب بود. اون فقط میخواست حال دل خودش و رویا خوب باشه یک درصدم به حال پسرش فکر نمیکرد. https://eitaa.com/foglev
part68 آقا جون اینا با جون و دل کمک مون میکردن حتی آقاجون قصد داشت خودش بره و با مامان سعید صحبت کنه اما سعید راضی نمیشد.. چند روز پیش حلما منو به کل مسدود کرده بودو تو دانشگاه هم جواب سلام هم نمیداد، فکرشم نمیکردم همچین روزی پیش بیاد. از دانشگاه که برگشته بودم حسابی خسته بودم به همین خاطر بدون هیچ ناهار خوردنی تصمیم گرفتم بخوابم... وقتی بیدارشدم ضعف کرده بودمو سرم گیج میرفت.. داخل آشپزخونه که شدم جوادو مامان آرام مشغول حرف زدن بودن.. دور هم نشسته بودیم که یاد چند روز پیش افتادم یکدفعه با ذوق ضربه ی آرومی به شونه مامان زدمو گفتم: آرام فرفره ی خودم چطورهههه؟ رنگ از صورتش پرید نگاه پرتعجبی بهم انداخت و لبخند کم رنگ زد. جواد با خنده گفت: وا غزل آرام فرفره رو از کجات درآوردی؟ با اشتیاق گفتم: خودم چند روز پیش از آقاجون شنیدم گذری داشتم از جلو اتاق شون رد میشدم که آقاجون به... مامان پرید وسط حرفمو با ترس لب زد: اع اع اع غزل مادر؟ بسه دیگه. خنده ی ریزی کردمو سرمو تکون دادم. جواد: ای آقاجون ناقلا از این دلبری ها هم بلد بودو مانمیدونستیم؟ بابا دستخوش. https://eitaa.com/foglev