eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
83 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
__
part155 _کجا با این عجله ؟ نگاه نفرت انگیزی بهش انداختم و بدون هیچ حرفی راه مو ادامه دادم . که عربده اش شش ستون خونه رو لرزوند . آیلار به حمایت از من جلوم ایستادو تظاهر به عصبانیت میکرد اما میدونستم سنگینی غم تو دلش موج میزنه ... سعید هولش داد اون طرف و با قدم های بلند سمتم هجوم آورد.. کشون کشون برد بیرون از خونه...روزمین مثل یه شی بی ارزش کشیده میشدم و از سوزش کمرم آه از نهادم بلند میشد .. جیگرم واسه مظلومیت خودم میسوخت . تو یه انبار تاریکی مثل دفعه قبل انداختم درم محکم بهم کوبید . ازتاریکیش رعشه به تنم افتادو از وحشت جونم در اومد . به در میکوبیدمو دادو بیداد میکردم ...جنون زده بلند شدم و با گریه صدامو بالا بردم : _میبینی منو ؟تو خدای من نیستی؟من دارم جون میدممم.به حق گناه نکرده داره شکنجه ام میده وتوهیچ کاری نمیکنیییی. مگه من بنده ی تونیستمم... (مظلوم سرجام نشستم و آروم نجوا کردم )من دیگه نمیتونم ،دیگه نمیکشم . انقد همونجا گریه کردم و از سرما به خودم لرزیدم همونجا خوابم برد با سرمایی که بهم خورد چشام باز شد...به حدی یخ زده بودم که دندونام بهم میخورد. به در میزدمو التماس میکردم بیاد از این سرما نجاتم بده .. از گوشه ی در که قسمتیش شیشه نداشت آیلارو از دور دیدم که تند تند سمتم میاد ... روبروم ایستاد و چشمه ی اشکش جوشید دستمو گرفت... _الهی بمیرم برات ..چه بلایی سرت آوردن نامردا بخدا از دیشب پشت در اتاقشم تا راضیش کنم بیارتت بیرون بخدا التماسش کردم اما جوابم شد فقط ضرب دست سنگینش . شرمنده سرمو انداختم پایین . _ببخش آیلار بخاطر من سیلی خوردی ،من هیچ وقت کارای سعیدو به پای تو نمی نویسم ...فقط توروخدا یه تیکه نون بیار برام دارم از گشنگی جون میدم . هق هقش شدیدتر شدو فورا ازم دور شد . نمی خواستم ناراحتش کنم اما معدم بدجور میسوخت و امانمو بریده بود. بعد چند دقیقه با کیسه ای تو دستش نزدیک شد: _ببخش قربونت برم نتونستم تو این زمان کم برات چیزی درست کنم ...لقمه از شام دیشبه کتلته فعلا همینو بخور سعید رفت سرکا... با صدای سعید دقیقا نزدیک گوشمون از جا پریدیم ... نیم نگاهی بهم انداخت و نگاه شو به آیلار داد . _خب داشتی میگفتی سعید بره کجا؟ قبل از آیلار پیش قدم شدمو به حرف دراومدم. _هی..هیچی من گشن..گشنه ام بود ازش درخواست کردم یه کوچولو بهم نون بده ،اون تق..تقصیری نداره من اصرار کردم،بخد... حرفم تموم نشده بود که درو فوری باز کرد. از موهام گرفت و سرمو بلند کرد ... https://eitaa.com/foglev
part156 _تو غلط کردییییییی مگه اینجا خونه ی خاله ست بخوری و بخوابی. _آخه نامرد توکی به من چیزی دادی که بخورم ؟دیشب از سرما چشم رو هم نزاشتم لعنتی ..چه بخور بخوابی . ... منو آیلار هردومون مثل ابر بهار اشک میریختیم. بی رحم ترین هم از این وضعیت دلش به رحم میومد اما سعید زده بود رودست همه شون. دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و جیغم گوش آسمونو کر کرد . تو این وضعیت دستمم خونریزی کرده بودو شده بود قوز بالا قوز . از مچ آیلار گریون گرفت و کشیدش بیرون و لقمه ای که برام آورده بود رو با پا انداخت بیرون . تو دلم می گفتم آخه من به جهنم چرا برکت خدا رو اینجوری میکنی . دوباره گوشه گیر شدم و مظلومانه همونجا نشستم. دعا دعا میکردم باآیلار کاری نداشته باشه و اذیتش نکنه . چند ساعتی گذشت که در باز شدو مرد میانسالی داخل شد. متوجه شده بود ترسیدم و لب زد . _نترس دخترم من دکتر زند هستم اومدم دستتو چک کنم .. بهم گفتن خونریزی کرده . آروم سری تکون دادم و دستمو سمتش گرفتم . بعد از اتمام کارش نیم نگاهی بهم انداخت وآروم نجوا کرد : _تو غزل خانومی درسته؟ تعجب سرتاسر وجودمو گرفت ..این منو از کجا می شناخت. جوابی ندادم که لب زد . _میدونم به ناحق اینجایی من اون دختره رویارو میشناسم میدونم کار خودشه این وضعیت تو. تند از جام بلند شدم . _توروخدا شما میدونید با من چیکار کرده ؟ چه بلایی سرم آورده ؟ شما چیکارشی؟ سرشو پایین انداخت . _من چیزی ...یعنی نمیتونم بگم اما امیدوارم زودتر نجات پیدا کنی .. خواست از در بیرون بره که دوباره برگشت . _درضمن درمورد این حرفامون کسی چیزی نفهمه . عین چوب خشک همونجا ایستاده بودم و حتی پلکم نمیزدم . همه از دلیل بدبختیم خبرداشتن جز خودم ...دور خودم میچرخیدم ونمیدونستم چکار کنم . کلافه شده بودم از این همه مشکل ودلم یه خواب طولانی میخواست ،انقد طولانی که دیگه هیچ وقت بیدار نشم و خودمو از دست این مشکلات راحت کنم . بغض کرده سرمو تو دستام گرفتم و از زمین و زمان شکایت کردم و به این بخت لعنت فرستادم . https://eitaa.com/foglev
part157 شب شده بودو تو این چند ساعت دیگه از سرما نالمم در نمیومد سرم گیج میرفت و ضعف معده ام جون به سرم کرده بود ... با بدبختی خودم و به در رسوندم از بخشی که شیشه نداشت بیرون و دید زدم. از خلوتیش گریه ام اومد ..من کی انقد شجاع شده بودم که تو تاریکی و تنهایی انقد دووم میاوردم. سرمو به دیوار تکیه دادمو چشامو بستم ...فکر دکتره و حرفاش یه لحظه هم از سرم بیرون نمیومد خیلی گنگ حرف میزدو حسابی آدمو گیج میکرد . با صدای بازو بسته شدن در فوری چشامو باز کردم. سعید با یه قیافه بی تفاوتی روبروم ایستاده بودو دست به کمر . از جام پاشدم و تویه قدمیش ایستادم.. به چشای هم زل زده بودیم و چیزی نمیگفتیم . مچ دستمو گرفت و دنبال خودش کشوند سمت عمارت . وقتی داخل شدیم و گرما رو حس کردم ناخواسته لبخندی رو لبم اومد وبی توجه به سعید فورا به سمت شوفاژ پاتند کردم . ملوک رو صندلیش نشسته بود و چشاش بسته بود . با خودم می گفتم اینجا چقد بی روحه ،همه تولک خودشونو خونه ساکت دلم برای خونه صمیمی خودمون تنگ شد. با جیغ آیلار از جاپریدم... با ذوق سمتم دویید . تنها دل خوشیم تو این خونه آیلار بود و با جرئت میتونستم بگم از سپیده هم بیشتر دوسش داشتم . _یخ زدی دختر ..بمیرم برات بخدا منم عین خودت تازه آزاد کرد. با تعجب زل زدم بهش. _آزاد ؟!مگه توهم حبس کرده بود؟ لبخند تلخی زد: _اره اما منو تو اتاق ..باز جای من خوب بود ...همش به فکر تو بودم تو اون جای سرد . _کم دل بدین قلوه بگیرین بسه دیگه تو که دلت نمیخواد دوباره بندازمت اون انباری سرد. هول کرده از آیلار فاصله گرفتم. چیزی جلو صورتم قرار گرفت کمی که دقت کردم کیک کوچولویی بود . مثل بچه هایی که به خاطر یه اسباب بازی کوچیک ذوق زده میشن خوشحال ازش گرفتم و فورا بازش کردم . نمیدونم چی تو این حرکتم دیدن که سعید سرشو پایین انداخت و آیلار اشکش دراومد . آیلار:_سعید واقعا برات متاسفم تو چطور با دیدن این صحنه دلت به رحم نمیاد و عذاب وجدان نمیگیری . این دختر به خاطر یه کیک کوچیک انقد ذوق زده شد ..ببین چقد بهش گشنگی دادی که اینطور خوشحال شد. وقتی به حرکتم فکر کردم دیگه از گلوم نرفت پایین هیچ وقت فکرشو نمیکردم اینطور گشنه باشم ..اینطور مظلوم بشم . نگاه سعید هنوز پایین بودو چیزی نمیگفت ..نیشخندی زدم ،خودشم میدونست چه گندی زده که اینطور شرمنده شده . https://eitaa.com/foglev
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در این دنیا که پایانش به مرگ است برای هم اگر مردیم قشنگ است!🤍 https://eitaa.com/foglev
part158 رو مبل کناری نشستم و مغموم چشمامو بستم.. بعد چند لحظه روهمون مبلی که من نشسته بودم نشست و صداش به گوش رسید: _اگه بفهمم بیگناهی دنیارو به پات میریزم برای بخشیدنم ولی ولم نکن من بدون تو پوچم غزل . دیگه داشتم به عقلش شک میکردم ،رو کردم سمتشو متعجب نگاهش کردم .. وقتی دید شوکه شدم اخم همیشه گیش بین ابرو هاش جا خشک کرد . بلند شدو از جلو دیدم خارج شد.. خودشم نمیدونست چند چنده ،یه بار مهربون میشد، یه بار پاچه‌ میگرفت. چشامو روهم گزاشتم و به فکر فرو رفتم انقد درگیری ذهنی داشتم که ندونم به کدوم مصیبت فکر کنم... به اتاقم رفتم و بی هیچ حرکتی پشت در نشستم... ناخودآگاه بغض کردم..چقد دلم برای اون سعید تنگ شده بود چقد تشنه محبت هاش بودم .. چند دقیقه گذشت و با درد گرفتن کمرم با سختی بلند شدم و سمت رخت خواب رفتم.. انقد به سعید و رفتاراش فکر کردم که طاقت نیاوردم و پتورو از روم کنار کشیدمو با نفس تنگی نشستم ...دست خودم نبود که دلم براش لک میزد ...اصلا فکرشم نمیکردم سعیدی که به محبت هاش دلم گرم بود اینطور تشنه محبتم کنه. چند دقیقه ای تو همون حالت نشستم و دوباره دراز کشیدم . ساعت ۶بودو مطمئناً کسی بیدار نبود. وقتی بیدار شدم و نگاهم به ساعت خورد مثل برق گرفته ها از جا پریدم . خودمو مرتب کردمو زدم بیرون ...هم زمان با من آیلار هم از اتاقش که دقیقا کنار اتاق بود اومد بیرون. وقتی پایین رفتیم باکمال تعجب سعید خونه بود و سرکار نرفته بود تا اومدم ذوق کنم و فکر کنم گزاشته میتونم با آیلار وقت بگذرونمو حبسم نکرده کشوندم سمت اتاق شو درم قفل کرد . خسته شده بودم از این همه گوشه گیری ..کم افسرده بودم افسرده تر میشدم . حداقل نزاشته بود چیزی بخورم و دیشب هم از کیکی که خودش داده بود بی نصیب شده بودم . واقعا گشنه ام بودو معده ام میسوخت. بعد چند دقیقه چیزی از زیر در رد شدو صدای آیلار به گوش خورد . لبخندی به مهربونیش زدم. _بخور قربونت برم میدونی چند وقته چیزی نخوردی . بخدا قسم اگه خیالم از بابت تلفنم راحت بود میدادم با آقاجواد تماس بگیری اما میترسم سعید بفهمه تو که میشناسیش چه کاربلده ،تلفن خونه ام کلا قطع کرده . _من از تو توقع ندارم عزیزم تا همینجا هم واقعا ممنون . دیگه صدایی نشنیدم و با ولع شروع کردم خوردن لقمه ام . انقد گشنه ام بود که یه ثانیه ام اجازه نمیدادم تا گاز بعدی . https://eitaa.com/foglev
part159 شب شده بودو آیلار میگفت هنوز سعید نیومده دلشوره به جونم افتاده بود . نمیدونستم تا کی نمیاد ،دیر وقت بودو همه مون نگران شده بودیم آیلار میگفت هرچقدر هم به گوشیش زنگ میزنم جواب نمیده . کاری باهام کرده بود که باید میگفتم خب خداروشکر که نیست به درک ...اما اصلا نمیتونستم این فکرو کنم و برعکس دل نگران بودم . سردرد و حالت تهوع جون به سرم کرده بود ...درسته اتاق بزرگ بودو دل باز اما حس خفگی میکردم و همه اش با یقه ام سرو کله داشتم. ساعت ۲شده بودو هنوز از سعید خبری نبود ...انقد وضعیت بد بود که صدای ملوک هم در اومده بود و صدای بلندش کل خونه پیچیده بود . به هرکی زنگ میزدن ازش بی خبر بودو انگارآب شده بود رفته بود تو زمین . دیگه گریه ام در اومده بودو به پهنای صورت اشک میریختم . دلم گواه بد میداد ،اتفاقی واسش نیوفتاده باشه ..کجاست.. چرا گوشیشو جواب نمیده .! از آیلار گزارش هردقیقه ای می گرفتم و اون بی خبر تر از من .. انقد گریه کرده بودم که پشت در خوابم گرفته بود . با سروصداهای زیاد از خواب پریدم و وحشت زده به در خیره شدم ..خود سعید بود ،صداش از عصبانیت خش برداشته بودو مطمئن بودم صداش هفت کوچه اون ور ترهم میره. صدای جیغای آیلار بیشتر میترسوندم . خدا میدونست باز چیشده که این وضعیتش شده . دعا دعا میکردم طرف حسابش من نباشم ..اون صدایی که من میشنیدم قطعا نقشه قتل طرفو کشیده بود. تا به خودم بیام در محکم باز شدو به دیوار برخورد کرد . انگار جلو چشام سعید نبود و منم یه انسان نبودم . خون جلو چشماشو گرفته بودو تو چهار چوب در ایستاده بود . آیلار با نفس نفس جلوش ایستادو سینه شو سپر کرد . _به ارواح خاک بابا نزدیکش بشی دیگه خواهری به اسم آیلار ندا... حرفش تموم نشده با ضرب هلش داد اون طرف وسمت من یورش آورد .. مشت های پی در پیش به بدنم انقد درد داشت که نفس نداشتم یک کلام حرف بزنم . نه به من رحم میکرد نه به آیلار ...حتی خواهر خودشم میزدو ملوک حتی برای ثانیه ای نیومد بالا حداقل جون دختر خودشو نجات بده . انگار ماشین زیرم کرده بود که صورتم پر خون بودو بدنم از درد تکون نمی خورد . https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:۶۵ تومان خریداری از طریق👇👇 @mah5030
لبخند منی دور نباش از من غمگین ‌ اندوه مرا دادرسی نیست به جز تو🤍
part160 نعره هاش گوش آسمونو کر میکردو قلبم از جا درمیومد . انقدری کتک زد که حتی نتونم فک مو تکون بدم . خودشم حسابی بهم ریخته شده بودو نفس نفس می زد ..عربده کشید _حالا کارت به جایی رسیده که پیش خوانوادت چغُلی میکنیییی ..آرههههه؟که منو بی آبرو کنی وازدستم نجات پیدا کنییییی. از مچ دستم گرفت و کشیدم بیرون از اتاق ...برای یه لحظه نفس کشیدن تقلا میکردم... به حیاط رسیدو کتک زدناش و از سر گرفت.. آیلار گریه میکردو جیغ میزد .. وضعیتی بود که هرکی میدید از ترسش جرئت نداشت نزدیک مون شه . موهامو گرفت و کشون کشون سمت در برد . آیلار با هق هق نزدیکش شد و با نفس نفس لب زد : _دادااااش توروخدا ولش کن نامرد ،اون بدبختو از وقتی آوردیش زندونیش کردی،آخه چطور میتونه زنگ بزنه خوانوادش بی وجدااان ..نکن بخدا پشیمووون میشیی . از موهام ول کردو درو باز کرد . _دیگه جای این بی عفت تو خونه من نیست ،به اندازه کافه زجرش دادم ...(با پا به بیرون هلم داد) و بی توجه به همسایه ها نعره کشید :یالا دیگه نبینمتتتتت. مثل میت همون جا بی جون افتادم کل بدنم درد میکردو جون به سرم کرده بود . نمیتونستم تکون بخورم و قدم بردارم . از درد جیغ میزدم که زن مسنی از روبر سمتم میومد .. وقتی از نزدیک وضعیت خونین مو دید به صورتش کوبید. هرچی حرف میزد انگار کرشده بودم و هیچی برام واضح نبود . از حرف هایی که میزدو بی جواب میموند عاصی شده بود. از دستم گرفت و به زور و بدبختی کمک کرد سرپا شم . زبونم نمیچرخید ازش درخواست تلفن کنم . دیگه هیچی نفهمیدم و چشام بسته شد. با سوزش دستم چشام باز شد و بی حال به اطراف خیره شدم . با یادآوری اتفاقات قلبم تیر کشید و به گریه افتادم . نمیدونستم چند ساعت بیهوش شدم و حتی یادم نمیومد کی آوردتم بیمارستان . با صدای بلند دکتر صدا میکردم و هیچی برام مهم نبود . بعد چند دقیقه بلخره صدامو شنیدن و چند نفری کنار تختم قدم برداشتن . با گریه هرچی سوال بود پرسیدم و از جواب هایی که بهم میدادن جونی برام نموند .. انقدری که حرفاش درد داشت این چند وقتی که پیش سعید بودم درد نکشیده بودم. انگار چاقو به دست شده بودن و چند نفری اعضای بدنم رو تکه تکه میکردن و نمک می پاشیدن . https://eitaa.com/foglev