در این دنیا که پایانش به مرگ است
برای هم اگر مردیم قشنگ است!🤍
https://eitaa.com/foglev
part158
رو مبل کناری نشستم و مغموم چشمامو بستم..
بعد چند لحظه روهمون مبلی که من نشسته بودم نشست و صداش به گوش رسید:
_اگه بفهمم بیگناهی دنیارو به پات میریزم برای بخشیدنم ولی ولم نکن من بدون تو پوچم غزل .
دیگه داشتم به عقلش شک میکردم ،رو کردم سمتشو متعجب نگاهش کردم ..
وقتی دید شوکه شدم اخم همیشه گیش بین ابرو هاش جا خشک کرد .
بلند شدو از جلو دیدم خارج شد..
خودشم نمیدونست چند چنده ،یه بار مهربون میشد، یه بار پاچه میگرفت.
چشامو روهم گزاشتم و به فکر فرو رفتم انقد درگیری ذهنی داشتم که ندونم به کدوم مصیبت فکر کنم...
به اتاقم رفتم و بی هیچ حرکتی پشت در نشستم...
ناخودآگاه بغض کردم..چقد دلم برای اون سعید تنگ شده بود چقد تشنه محبت هاش بودم ..
چند دقیقه گذشت و با درد گرفتن کمرم با سختی بلند شدم و سمت رخت خواب رفتم..
انقد به سعید و رفتاراش فکر کردم که طاقت نیاوردم و پتورو از روم کنار کشیدمو با نفس تنگی نشستم ...دست خودم نبود که دلم براش لک میزد ...اصلا فکرشم نمیکردم سعیدی که به محبت هاش دلم گرم بود اینطور تشنه محبتم کنه.
چند دقیقه ای تو همون حالت نشستم و دوباره دراز کشیدم .
ساعت ۶بودو مطمئناً کسی بیدار نبود.
وقتی بیدار شدم و نگاهم به ساعت خورد مثل برق گرفته ها از جا پریدم .
خودمو مرتب کردمو زدم بیرون ...هم زمان با من آیلار هم از اتاقش که دقیقا کنار اتاق
بود اومد بیرون.
وقتی پایین رفتیم باکمال تعجب سعید خونه بود و سرکار نرفته بود
تا اومدم ذوق کنم و فکر کنم گزاشته میتونم با آیلار وقت بگذرونمو حبسم نکرده کشوندم سمت اتاق شو درم قفل کرد .
خسته شده بودم از این همه گوشه گیری ..کم افسرده بودم افسرده تر میشدم .
حداقل نزاشته بود چیزی بخورم و دیشب هم از کیکی که خودش داده بود بی نصیب شده بودم .
واقعا گشنه ام بودو معده ام میسوخت.
بعد چند دقیقه چیزی از زیر در رد شدو صدای آیلار به گوش خورد .
لبخندی به مهربونیش زدم.
_بخور قربونت برم میدونی چند وقته چیزی نخوردی .
بخدا قسم اگه خیالم از بابت تلفنم راحت بود میدادم با آقاجواد تماس بگیری اما میترسم سعید بفهمه تو که میشناسیش چه کاربلده ،تلفن خونه ام کلا قطع کرده .
_من از تو توقع ندارم عزیزم تا همینجا هم واقعا ممنون .
دیگه صدایی نشنیدم و با ولع شروع کردم خوردن لقمه ام .
انقد گشنه ام بود که یه ثانیه ام اجازه نمیدادم تا گاز بعدی .
https://eitaa.com/foglev
part159
شب شده بودو آیلار میگفت هنوز سعید نیومده دلشوره به جونم افتاده بود .
نمیدونستم تا کی نمیاد ،دیر وقت بودو همه مون نگران شده بودیم آیلار میگفت هرچقدر هم به گوشیش زنگ میزنم جواب نمیده .
کاری باهام کرده بود که باید میگفتم خب خداروشکر که نیست به درک ...اما اصلا نمیتونستم این فکرو کنم و برعکس دل نگران بودم .
سردرد و حالت تهوع جون به سرم کرده بود ...درسته اتاق بزرگ بودو دل باز اما حس خفگی میکردم و همه اش با یقه ام سرو کله داشتم.
ساعت ۲شده بودو هنوز از سعید خبری نبود ...انقد وضعیت بد بود که صدای ملوک هم در اومده بود و صدای بلندش کل خونه پیچیده بود .
به هرکی زنگ میزدن ازش بی خبر بودو انگارآب شده بود رفته بود تو زمین .
دیگه گریه ام در اومده بودو به پهنای صورت اشک میریختم .
دلم گواه بد میداد ،اتفاقی واسش نیوفتاده باشه ..کجاست.. چرا گوشیشو جواب نمیده .!
از آیلار گزارش هردقیقه ای می گرفتم و اون بی خبر تر از من ..
انقد گریه کرده بودم که پشت در خوابم گرفته بود .
با سروصداهای زیاد از خواب پریدم و وحشت زده به در خیره شدم ..خود سعید بود ،صداش از عصبانیت خش برداشته بودو مطمئن بودم صداش هفت کوچه اون ور ترهم میره.
صدای جیغای آیلار بیشتر میترسوندم .
خدا میدونست باز چیشده که این وضعیتش شده .
دعا دعا میکردم طرف حسابش من نباشم ..اون صدایی که من میشنیدم قطعا نقشه قتل طرفو کشیده بود.
تا به خودم بیام در محکم باز شدو به دیوار برخورد کرد .
انگار جلو چشام سعید نبود و منم یه انسان نبودم .
خون جلو چشماشو گرفته بودو تو چهار چوب در ایستاده بود .
آیلار با نفس نفس جلوش ایستادو سینه شو سپر کرد .
_به ارواح خاک بابا نزدیکش بشی دیگه خواهری به اسم آیلار ندا...
حرفش تموم نشده با ضرب هلش داد اون طرف وسمت من یورش آورد ..
مشت های پی در پیش به بدنم انقد درد داشت که نفس نداشتم یک کلام حرف بزنم .
نه به من رحم میکرد نه به آیلار ...حتی خواهر خودشم میزدو ملوک حتی برای ثانیه ای نیومد بالا حداقل جون دختر خودشو نجات بده .
انگار ماشین زیرم کرده بود که صورتم پر خون بودو بدنم از درد تکون نمی خورد .
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:۶۵ تومان
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
part160
نعره هاش گوش آسمونو کر میکردو قلبم از جا درمیومد .
انقدری کتک زد که حتی نتونم فک مو تکون بدم .
خودشم حسابی بهم ریخته شده بودو نفس نفس می زد ..عربده کشید
_حالا کارت به جایی رسیده که پیش خوانوادت چغُلی میکنیییی ..آرههههه؟که منو بی آبرو کنی وازدستم نجات پیدا کنییییی.
از مچ دستم گرفت و کشیدم بیرون از اتاق ...برای یه لحظه نفس کشیدن تقلا میکردم...
به حیاط رسیدو کتک زدناش و از سر گرفت..
آیلار گریه میکردو جیغ میزد ..
وضعیتی بود که هرکی میدید از ترسش جرئت نداشت نزدیک مون شه .
موهامو گرفت و کشون کشون سمت در برد .
آیلار با هق هق نزدیکش شد و با نفس نفس لب زد :
_دادااااش توروخدا ولش کن نامرد ،اون بدبختو از وقتی آوردیش زندونیش کردی،آخه چطور میتونه زنگ بزنه خوانوادش بی وجدااان ..نکن بخدا پشیمووون میشیی .
از موهام ول کردو درو باز کرد .
_دیگه جای این بی عفت تو خونه من نیست ،به اندازه کافه زجرش دادم ...(با پا به بیرون هلم داد) و بی توجه به همسایه ها نعره کشید :یالا دیگه نبینمتتتتت.
مثل میت همون جا بی جون افتادم کل بدنم درد میکردو جون به سرم کرده بود .
نمیتونستم تکون بخورم و قدم بردارم .
از درد جیغ میزدم که زن مسنی از روبر سمتم میومد ..
وقتی از نزدیک وضعیت خونین مو دید به صورتش کوبید.
هرچی حرف میزد انگار کرشده بودم و هیچی برام واضح نبود .
از حرف هایی که میزدو بی جواب میموند عاصی شده بود.
از دستم گرفت و به زور و بدبختی کمک کرد سرپا شم .
زبونم نمیچرخید ازش درخواست تلفن کنم .
دیگه هیچی نفهمیدم و چشام بسته شد.
با سوزش دستم چشام باز شد و بی حال به اطراف خیره شدم .
با یادآوری اتفاقات قلبم تیر کشید و به گریه افتادم .
نمیدونستم چند ساعت بیهوش شدم و حتی یادم نمیومد کی آوردتم بیمارستان .
با صدای بلند دکتر صدا میکردم و هیچی برام مهم نبود .
بعد چند دقیقه بلخره صدامو شنیدن و چند نفری کنار تختم قدم برداشتن .
با گریه هرچی سوال بود پرسیدم و از جواب هایی که بهم میدادن جونی برام نموند .. انقدری که حرفاش درد داشت این چند وقتی که پیش سعید بودم درد نکشیده بودم.
انگار چاقو به دست شده بودن و چند نفری اعضای بدنم رو تکه تکه میکردن و نمک می پاشیدن .
https://eitaa.com/foglev
part161
از نگاههای ترحم آمیز بقیه دلم میخواست سرمو به دیوار بکوبم... پرستارا سعی میکردن آرومم کنن و این قلبم بود که آروم نمیگرفت هر دردی که بهم وارد شده بود عین این سنگین نبود و رسماً قلبی برام نمونده بود کتر بیتوجه به حالم خونه خراب ترم میکردو این من بودم که نفس کشیدن برام سخت شده بود میگفت و این من بودم که بدبختیام شبیه فیلم پلی شده مغزم بود و از اول تا سقط شدن بچهام بچهای که از وجود خود سعید بود و خودشم جزوی از وجودشو کشته بود متوجه شدم دکتر دیگهای صدا کردن و بعد چند دقیقه صدای زنونهای تو گوشم پیچید.
_ببین دخترم وضعیتت اصلا خوب نیست...از چند جا بدنت آسیب دیده و دوتا از دنده ها شکستن ...مهم تر از اون بچه ای که الان سقط شده هم وضعیتتو خطرناک تر هم کرده ..تو الان چند ساعته اینجایی و کسی نیومده پیشت تو....
پریدم وسط حرف شو بی حال و ماتم برده لب زدم :_بچه ام چند وقتش بود؟
نفس عمیقی کشیدو سرشو پایین انداخت .
_هفت هفته ات بود.. بخاطر بیماری خودتون و ضربه هایی که بهتون وارد شده بود ...از اون مهم تر بخاطر ضعیف بودن بچه که معلومه اصلا تغذیه خوبی نداشتین بچه قطعا توانایی موندن رو نداره ..
اصلا موندم خودتون چطور اینطور حال تون نرماله ..وقتی آوردن تون شرایط تون اصلا خوب نبود..فکر نمیکردم به این زودیا به هوش بشین.
لطفا هرچه سریعتر با یکی تماس بگیرین ..در غیر این صورت ما نمیتونیم مرخص تون کنیم ..درضمن به اداره آگاهی هم باید خبر بدیم برای ما مسئولیت داره .
باشنیدن آخرین جمله دلهره به جونم افتاد ..
نمیدونستم چکار کنم برای زنگ زدن به جواد دو دل بودم ..سخت تر از اون میدونستم بدون تسویه بیمارستان و نیومدن کسی مرخصم نمیکنن.
به اینا که فکر میکردم برای زنگ زدن مصمم تر میشدم ..
پرستارو صدا کردم و ازش درخواست تلفن کردم .
خداروشکر میکردم شماره جوادو فراموش نکردم ...وقتی تلفنُ آورد و شماره رو گرفتم اضطراب به جونم افتاد دست خودم نبود واز بعدش میترسیدم .
گوشی رو کنار گوشم گزاشتم وبعد چند بوق صداش تو گوشم پیچید وبغض کردم ...آخ که چقد دلم برای همین صدا تنگ شده بود ...بغض راه گلومو بسته بودو زبونم نمیچرخید حرف بزنم ..
بعد از چند بار جواب دادن کلافه شده بودو صداش بالا رفته بود از لحن حرف زدنش معلوم بود اعصاب نداره وکلافه ست .
با لکنت به حرف در اومدم وتا سلام کردم صدای عربده اش تو گوشم پیچید .
بهش حق میدادم ...
دقیقا ازشب عروسی به مدت زیادی غیب مون میزنه و هیچکی ازمون با خبر نمیشه.
https://eitaa.com/foglev
part162
هرچقد بیشتر حرف میزدم وحرفاش ومیشنیدم گریه ام شدیدتر میشد ..از وضعیت بد آقاجون گرفته تا شب و روز گشتن شون دنبال من ...
تا اسم بیمارستان ُ بردم خداحافظی نکرده قطع کرد و بعد چند دقیقه خودشو رسوند ..
وقتی دیدمش بلند بلند زدم زیر گریه.
میدونستم کنجکاوه و هرچه سریعتر میخواد بدونه چرا اینجام و چرا وضعیتم اینه اما گریه امون مو بریده بود و اجازه حرف زدن بهم نمیداد.
وقتی کمی آروم تر شدم ،تعریف کردم همه چی رو انگار کنترل زبونم از دستم در رفته و هیچی دست خودم نبود ...قیافه اش لحظه به لحظه سرخ تر میشد و صدای نفس کشیدن هاش نگرانم میکرد ..
میدونستم این حرفا داغونش میکنه اما تو اون چند وقت انقد درد کشیده بودم و جیک نزده بودم دلم وحشتناک پر بود ..
تا حرفام تموم شد با ضرب بلند شدو تا فهمیدم میخواد بره از لبه ی کتش گرفتم تا از رفتنش جلو گیری کنم ..
اما زور منِ آسیب دیده کجا زور اون کجا .
تا از در بیرون رفت بی توجه به سرو وضعم از تخت پایین اومدمو دنبالش راه افتادم ..اصلا دلم نمی خواست برای خودش دردسر درست کنه و تا عمر داریم بدبختیشو به دوش بکشیم.
انقد خون جلو چشماشو گرفته بود هیچ توجهی بهم نکردو به راهش ادامه داد ..
لنگان لنگان میدویدم و بلند صداش میکردم ...بلخره در ورودی بیمارستان بهش رسیدم و با تمام زورم جلوشو گرفتم ..
انقد التماس کردم و اشک ریختم از رفتن منصرف شدو رو صندلی های راهرو نشست ...انقد سرو صدا راه انداخته بودیم همه از اتاقاشون زده بودن بیرون ...
پرستار ها حسابی شاکی شده بودن وصداشون در اومده بود ..
چند دقیقه ای گذشت و هنوز شعله خشمش نخوابیده بود ...به قدری وضعش نگران کننده بود خودمو از یاد برده بودم و انگار نه انگار دارم از درد جون میدم ...
هیچ وقت این اخلاق مو نتونستم درک کنم و وقتی خودم داغونم حرص بقیه رو نخورم ..نمیدونستم چرا با وجود اون همه زجری که سعید بهم داده بود هنوز نگرانش بودمو میترسیدم بلایی سرش بیاد ..
وقتی جواد از سر حرص موهاشو میکشید یاد سعید میوفتادم و چشمه اشکم بیشتر میجوشید ...نمیتونستم فراموش کنم اون دوست داشتنو ... اون تلاشی که برای رسیدن بهم کرده بودیم ..
اما همه ی تلاشا پوچ شده بودو بی فایده ..
اینجاست که میگن
قورباغه رو روتخت طلام بشونی بازم میپره تو مرداب...
https://eitaa.com/foglev
part163
🍃از زبان سعید🍃
گریه های آیلار رو مخم بود و سردرد امون مو بریده بود..
قرار بود هرچه زودتر راه بیوفتم سمت مشهد ...هر آن ممکن بود جواد غزلو پیدا کنه و بیاد سر وقتم ..
دلم نا آروم بود فکر غزل داشت دیوونم میکرد...همه کارهایی که باهاش کرده بودم جلو چشام بود اما با خودم میگفتم حقشه سزای خیانت همینه و باید تاوان شو پس بده .
از وقتی که اومده بودم خونه مامان از اتاقش بیرون نیومده بودو نگرانم کرده بود ..
تا اومدم قدم بردارم سمت اتاقش با صدای پیامک گوشیم ایستادم ..
پیامی از طرف (....) بادیدن اکانت فوری سرجام نشستم و پیامو باز کردم ..
لحظه به لحظه خوندن پیام ضربان قلبم کند میشدو نفسم تنگ تر ...از ترس تند تند پلک میزدمو خون خونمو میخورد..
_ «سعید خان دیدی ازم رکب خوردی ..بلخره زنتو ازخونه ات بیرون کردی ...دیدی گول زدنت چه راحت بود ..خیلی کتکش زدی آره ..
فکر نمیکردم با چند تا عکس الکی و چت فیک گول بخوری ..
خوردی سعید خان بدم خوردی ..متاسفانه از خودی ام خوردی ..مادرت اصلااا پشتیبانت نیست.»
دستام میلرزید و پاهام سست شده بود ،گوشی از دستم افتادو باضرب به سرامیک برخورد کرد .
گیج دور خودم میچرخیدم و دهنم عین ماهی بازوبسته میشد ..
آیلار اومد کنارم و متعجب دستمو گرفت اشک جلو چشامو تار کرده بودو تصویرشو واضح نمیدیدم.
هق هقم تبدیل به فریاد شدو خونه رو گزاشت رو سرش .
همه چی رو میشکوندم گریه نفس مو بریده بود .
درد شیشه هایی که به دستم میرفت و حس نمیکردمو خون جلو چشامو گرفته بود ..
دستمو خون پر کرده بودو چکه هاش خونه رو گرفته بودو دل منم پر خون شده بود.
با اوضاع وحشتناک سمت اتاقش قدم برداشتم و عربده هام کل خونه رو گرفت ..در اتاقو باضرب باز کردمو
قیافه ترسیده اش جلو چشام قرار گرفت.(ملوک)
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:۶۵ تومان
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هرچند عیان است،ولی وقت بیان است ..
عشقِ تو گر انقدر ترین عشقِ جهان است.🤍