eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
83 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
لبخند منی دور نباش از من غمگین ‌ اندوه مرا دادرسی نیست به جز تو🤍
part160 نعره هاش گوش آسمونو کر میکردو قلبم از جا درمیومد . انقدری کتک زد که حتی نتونم فک مو تکون بدم . خودشم حسابی بهم ریخته شده بودو نفس نفس می زد ..عربده کشید _حالا کارت به جایی رسیده که پیش خوانوادت چغُلی میکنیییی ..آرههههه؟که منو بی آبرو کنی وازدستم نجات پیدا کنییییی. از مچ دستم گرفت و کشیدم بیرون از اتاق ...برای یه لحظه نفس کشیدن تقلا میکردم... به حیاط رسیدو کتک زدناش و از سر گرفت.. آیلار گریه میکردو جیغ میزد .. وضعیتی بود که هرکی میدید از ترسش جرئت نداشت نزدیک مون شه . موهامو گرفت و کشون کشون سمت در برد . آیلار با هق هق نزدیکش شد و با نفس نفس لب زد : _دادااااش توروخدا ولش کن نامرد ،اون بدبختو از وقتی آوردیش زندونیش کردی،آخه چطور میتونه زنگ بزنه خوانوادش بی وجدااان ..نکن بخدا پشیمووون میشیی . از موهام ول کردو درو باز کرد . _دیگه جای این بی عفت تو خونه من نیست ،به اندازه کافه زجرش دادم ...(با پا به بیرون هلم داد) و بی توجه به همسایه ها نعره کشید :یالا دیگه نبینمتتتتت. مثل میت همون جا بی جون افتادم کل بدنم درد میکردو جون به سرم کرده بود . نمیتونستم تکون بخورم و قدم بردارم . از درد جیغ میزدم که زن مسنی از روبر سمتم میومد .. وقتی از نزدیک وضعیت خونین مو دید به صورتش کوبید. هرچی حرف میزد انگار کرشده بودم و هیچی برام واضح نبود . از حرف هایی که میزدو بی جواب میموند عاصی شده بود. از دستم گرفت و به زور و بدبختی کمک کرد سرپا شم . زبونم نمیچرخید ازش درخواست تلفن کنم . دیگه هیچی نفهمیدم و چشام بسته شد. با سوزش دستم چشام باز شد و بی حال به اطراف خیره شدم . با یادآوری اتفاقات قلبم تیر کشید و به گریه افتادم . نمیدونستم چند ساعت بیهوش شدم و حتی یادم نمیومد کی آوردتم بیمارستان . با صدای بلند دکتر صدا میکردم و هیچی برام مهم نبود . بعد چند دقیقه بلخره صدامو شنیدن و چند نفری کنار تختم قدم برداشتن . با گریه هرچی سوال بود پرسیدم و از جواب هایی که بهم میدادن جونی برام نموند .. انقدری که حرفاش درد داشت این چند وقتی که پیش سعید بودم درد نکشیده بودم. انگار چاقو به دست شده بودن و چند نفری اعضای بدنم رو تکه تکه میکردن و نمک می پاشیدن . https://eitaa.com/foglev
part161 از نگاه‌های ترحم آمیز بقیه دلم می‌خواست سرمو به دیوار بکوبم... پرستارا سعی می‌کردن آرومم کنن و این قلبم بود که آروم نمی‌گرفت هر دردی که بهم وارد شده بود عین این سنگین نبود و رسماً قلبی برام نمونده بود کتر بی‌توجه به حالم خونه خراب ترم میکردو این من بودم که نفس کشیدن برام سخت شده بود می‌گفت و این من بودم که بدبختیام شبیه فیلم پلی شده مغزم بود و از اول تا سقط شدن بچه‌ام بچه‌ای که از وجود خود سعید بود و خودشم جزوی از وجودشو کشته بود متوجه شدم دکتر دیگه‌ای صدا کردن و بعد چند دقیقه صدای زنونه‌ای تو گوشم پیچید. _ببین دخترم وضعیتت اصلا خوب نیست...از چند جا بدنت آسیب دیده و دوتا از دنده ها شکستن ...مهم تر از اون بچه ای که الان سقط شده هم وضعیتتو خطرناک تر هم کرده ..تو الان چند ساعته اینجایی و کسی نیومده پیشت تو.... پریدم وسط حرف شو بی حال و ماتم برده لب زدم :_بچه ام چند وقتش بود؟ نفس عمیقی کشیدو سرشو پایین انداخت . _هفت هفته ات بود.. بخاطر بیماری خودتون و ضربه هایی که بهتون وارد شده بود ...از اون مهم تر بخاطر ضعیف بودن بچه که معلومه اصلا تغذیه خوبی نداشتین بچه قطعا توانایی موندن رو نداره .. اصلا موندم خودتون چطور اینطور حال تون نرماله ..وقتی آوردن تون شرایط تون اصلا خوب نبود..فکر نمیکردم به این زودیا به هوش بشین. لطفا هرچه سریعتر با یکی تماس بگیرین ..در غیر این صورت ما نمیتونیم مرخص تون کنیم ..درضمن به اداره آگاهی هم باید خبر بدیم برای ما مسئولیت داره . باشنیدن آخرین جمله دلهره به جونم افتاد .. نمیدونستم چکار کنم برای زنگ زدن به جواد دو دل بودم ..سخت تر از اون میدونستم بدون تسویه بیمارستان و نیومدن کسی مرخصم نمیکنن. به اینا که فکر میکردم برای زنگ زدن مصمم تر میشدم .. پرستارو صدا کردم و ازش درخواست تلفن کردم . خداروشکر میکردم شماره جوادو فراموش نکردم ...وقتی تلفنُ آورد و شماره رو گرفتم اضطراب به جونم افتاد دست خودم نبود واز بعدش میترسیدم . گوشی رو کنار گوشم گزاشتم وبعد چند بوق صداش تو گوشم پیچید وبغض کردم ...آخ که چقد دلم برای همین صدا تنگ شده بود ...بغض راه گلومو بسته بودو زبونم نمیچرخید حرف بزنم .. بعد از چند بار جواب دادن کلافه شده بودو صداش بالا رفته بود از لحن حرف زدنش معلوم بود اعصاب نداره وکلافه ست . با لکنت به حرف در اومدم وتا سلام کردم صدای عربده اش تو گوشم پیچید . بهش حق میدادم ... دقیقا ازشب عروسی به مدت زیادی غیب مون میزنه و هیچکی ازمون با خبر نمیشه. https://eitaa.com/foglev
part162 هرچقد بیشتر حرف میزدم وحرفاش ومیشنیدم گریه ام شدیدتر میشد ..از وضعیت بد آقاجون گرفته تا شب و روز گشتن شون دنبال من ... تا اسم بیمارستان ُ بردم خداحافظی نکرده قطع کرد و بعد چند دقیقه خودشو رسوند .. وقتی دیدمش بلند بلند زدم زیر گریه. میدونستم کنجکاوه و هرچه سریعتر میخواد بدونه چرا اینجام و چرا وضعیتم اینه اما گریه امون مو بریده بود و اجازه حرف زدن بهم نمیداد. وقتی کمی آروم تر شدم ،تعریف کردم همه چی رو انگار کنترل زبونم از دستم در رفته و هیچی دست خودم نبود ...قیافه اش لحظه به لحظه سرخ تر میشد و صدای نفس کشیدن هاش نگرانم میکرد .. میدونستم این حرفا داغونش میکنه اما تو اون چند وقت انقد درد کشیده بودم و جیک نزده بودم دلم وحشتناک پر بود .. تا حرفام تموم شد با ضرب بلند شدو تا فهمیدم میخواد بره از لبه ی کتش گرفتم تا از رفتنش جلو گیری کنم .. اما زور منِ آسیب دیده کجا زور اون کجا . تا از در بیرون رفت بی توجه به سرو وضعم از تخت پایین اومدمو دنبالش راه افتادم ..اصلا دلم نمی خواست برای خودش دردسر درست کنه و تا عمر داریم بدبختیشو به دوش بکشیم. انقد خون جلو چشماشو گرفته بود هیچ توجهی بهم نکردو به راهش ادامه داد .. لنگان لنگان میدویدم و بلند صداش میکردم ...بلخره در ورودی بیمارستان بهش رسیدم و با تمام زورم جلوشو گرفتم .. انقد التماس کردم و اشک ریختم از رفتن منصرف شدو رو صندلی های راهرو نشست ...انقد سرو صدا راه انداخته بودیم همه از اتاقاشون زده بودن بیرون ... پرستار ها حسابی شاکی شده بودن وصداشون در اومده بود .. چند دقیقه ای گذشت و هنوز شعله خشمش نخوابیده بود ...به قدری وضعش نگران کننده بود خودمو از یاد برده بودم و انگار نه انگار دارم از درد جون میدم ... هیچ وقت این اخلاق مو نتونستم درک کنم و وقتی خودم داغونم حرص بقیه رو نخورم ..نمیدونستم چرا با وجود اون همه زجری که سعید بهم داده بود هنوز نگرانش بودمو میترسیدم بلایی سرش بیاد .. وقتی جواد از سر حرص موهاشو میکشید یاد سعید میوفتادم و چشمه اشکم بیشتر میجوشید ...نمیتونستم فراموش کنم اون دوست داشتنو ... اون تلاشی که برای رسیدن بهم کرده بودیم .. اما همه ی تلاشا پوچ شده بودو بی فایده .. اینجاست که میگن قورباغه رو روتخت طلام بشونی بازم میپره تو مرداب... https://eitaa.com/foglev
part163 🍃از زبان سعید🍃 گریه های آیلار رو مخم بود و سردرد امون مو بریده بود.. قرار بود هرچه زودتر راه بیوفتم سمت مشهد ...هر آن ممکن بود جواد غزلو پیدا کنه و بیاد سر وقتم .. دلم نا آروم بود فکر غزل داشت دیوونم میکرد...همه کارهایی که باهاش کرده بودم جلو چشام بود اما با خودم میگفتم حقشه سزای خیانت همینه و باید تاوان شو پس بده . از وقتی که اومده بودم خونه مامان از اتاقش بیرون نیومده بودو نگرانم کرده بود .. تا اومدم قدم بردارم سمت اتاقش با صدای پیامک گوشیم ایستادم .. پیامی از طرف (....) بادیدن اکانت فوری سرجام نشستم و پیامو باز کردم .. لحظه به لحظه خوندن پیام ضربان قلبم کند میشدو نفسم تنگ تر ...از ترس تند تند پلک میزدمو خون خونمو میخورد.. _ «سعید خان دیدی ازم رکب خوردی ..بلخره زنتو ازخونه ات بیرون کردی ...دیدی گول زدنت چه راحت بود ‌..خیلی کتکش زدی آره .. فکر نمیکردم با چند تا عکس الکی و چت فیک گول بخوری .. خوردی سعید خان بدم خوردی ..متاسفانه از خودی ام خوردی ..مادرت اصلااا پشتیبانت نیست.» دستام میلرزید و پاهام سست شده بود ،گوشی از دستم افتادو باضرب به سرامیک برخورد کرد . گیج دور خودم میچرخیدم و دهنم عین ماهی بازوبسته میشد .. آیلار اومد کنارم و متعجب دستمو گرفت اشک جلو چشامو تار کرده بودو تصویرشو واضح نمیدیدم. هق هقم تبدیل به فریاد شدو خونه رو گزاشت رو سرش . همه چی رو میشکوندم گریه نفس مو بریده بود . درد شیشه هایی که به دستم میرفت و حس نمیکردمو خون جلو چشامو گرفته بود .. دستمو خون پر کرده بودو چکه هاش خونه رو گرفته بودو دل منم پر خون شده بود. با اوضاع وحشتناک سمت اتاقش قدم برداشتم و عربده هام کل خونه رو گرفت ..در اتاقو باضرب باز کردمو قیافه ترسیده اش جلو چشام قرار گرفت.(ملوک) https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:۶۵ تومان خریداری از طریق👇👇 @mah5030
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هرچند عیان است،ولی وقت بیان است .. عشقِ تو گر انقدر ترین عشقِ جهان است.🤍
part164 با گریه فریاد میزدمو حنجره پاره میکردم. بازانو به زمین برخورد کردمو شکستم ،تمام وجودم شکست ،نابود شدم و تکه تکه های قلبمم جمع آوری نمیشد ..من چیکار کردم ،من با زندگیم چیکار کرده بودم دستامو بالا آوردم و یاد کتک هایی افتادم که با همین دستا به غزل زده بودم .. میزدم توصورتمو زار میزدم ،دستای مامان رو شونم نشست و جا خالی دادم ..نمیتونستم باورش کنم دیگه قبولش نداشتم .دیگه به عنوان مادر قبولش نداشتم ..کدوم مادری اینجور پسرشو خونه خراب میکرد . بلند شدمو از اتاق زدم بیرون ..سکندری خوردمو از دوپله آخر افتادم .. ماتم زده از جا بلند شدم و سمت حیاط قدم برداشتم .. آیلار تند تند پشت سرم میومد و گریه میکرد .. بمیرم برای جفتشون.. گفتن نکن پشیمون میشی گفتن حقیقت نداره ..منِ احمق حرف بقیه رو گوش دادم اما حرف عزیزترین های زندگیم رو نه .. سرگردان کوچه رو میگشتم و صداش میکردم انقدر بلند که هرکی رد میشد بهم خیره میشدو بیچاره گی مو تماشا میکرد. آیلار سعی داشت جلومو بگیره و من هیچی حالیم نبود ..با سوختن یه طرف صورتم به خودم اومدم و با چشای اشکی نگاهش کردم . خودشم حال خوبی نداشت و اشکش ثانیه ای بند نمیومد . _هیششش ،بیا ،بیا بریم خونه ..دیدی گفتم پشیمون میشی دیدی داداش ،الان زنت کو ؟زنِ کتک خورده و مریضت کو؟ بیرونش کردی؟ الان میدونی با اون تن زخمی کجاست ؟ میدونی کی به جای شوهرش پناهش شده ؟ عربده کشیدمو به سرم کوبیدم . _نمیدونمممم منِ خاک برسر نمیدونم زنم کجاست ،منو خدا زده دیگه تو دست از سرم برداااااار . (صدامو آوردم پایین )من آشغال زنمو به گناه نکرده پیر کردم .🥺 نا توانش کردم ،از خودم رنجوندمش ،حالا چه خاکی به سرم بریزم . مچ دستمو گرفت و کشوند سمت خونه . _باشه باشه بزار میریم دنبالش آروم باش از دستت خون میاد داداشم ،پیداش میکنیم . سوار ماشین شدیم و گشتیم کوچه به کوچه ،خیابونارو ،کلانتری ، وآخرین جا و بیمارستان ،فقط اسمش بود کل بیمارستانُ زیرو رو کردمو گزاشتم روسرم اما از خودش خبری نبود . میگفتن مرخص شده ..آخه کی مرخصش کرده ،کی آوردتش بیمارستان . از فکرایی که به سرم میومد و هیچ جوابی براشون پیدا نمیشد دیوانه میشدم . https://eitaa.com/foglev
part165 پا تند کردم سمت ماشین و آیلارم پشت سرم ... بیخیال از هرچیزی گازشو گرفتم سمت خونه غزل اینا . آیلار ترسیده بودو مانع این کارم میشد. _سعید نکن عزیزم ممکنه غزلو اصلا پیدا نکرده باشن و فکر کنن پیشه توعه .. هیچ توجهی نمیکردم ،میرفتم واشک چشامو تار کرده بود. وقتی رسیدیم بدون هیچ صبری پیاده شدمو پاتند کردم سمت خونه .. به قدری حالم بد بود جلو چشامو نمیدیدم و سکندری میخوردم .. دستمو روزنگ گزاشتمو بی ملاحضه پشت سر هم فشار میدادم . بعد چند دقیقه در باز شدو تا اومدم از در برم داخل قیافه برزخی جواد جلو دیدم قرار گرفت .. عربده میکشید .. تا اومد از خونه بندازه مون بیرون وحشت زده از دستش گرفتم و به پاش افتادم . حرفاش تیر خلاص به قلبم بودو زهرش کشنده . _بهت گفتم روش حساسم ،گفتم اشکشو دربیاری خونه خرابت میکنمممممم ،تو غلط کردییییییی این طور عذابش دادیییی . وقتی طلاق شو گرفتم و آبروتو تو کل شهر بردم میفهمی دنیا هرکی به هرکی نیست ...حالام دیگه نبینمتتتتت . بغض گلومو گرفته بود وراه حرف زدنو برام بسته بود . _نفهمی کردم ..هرکاری دلت میخواد باهام بکن ولی جان عزیزت ،عزیزمو ازم نگیر ،غلط کردم .. بیچاره گیم دیدن نداشت میگفتم و پشت هم اشک چشام می بارید. از کلمه «طلاق»قلبم تیر کشیدو جونم به لب .. https://eitaa.com/foglev
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part166 هولم میداد سمت درو من التماس میکردم فقط برای چند دقیقه بزاره غزلو ببینم .. تا آرام خانومو دیدم سمتش پا تند کردم . تا منو دید صورتش متعجب شدو به ثانیه نکشید صورتش از شدت خشم قرمز شد . ..اون گریه میکرد من زجه ،اون عربده میکشید من التماس ... بلند بلند غزلو صدا میکردمو گریه میکردم. _غزلممم بیا ،بیا ببینم من دیوونه باهات چیکار کردم ...بیا توروخدا غلط کردم ،منِ بی همه چیز ندونستم دارم با جونم چطور رفتار میکنم ..بیا هرکاری میخوای باهام. کن ولی ولم نکن ،من... حرفم تموم نشده بود که جواد هولم داد سمت در ... وضعیتم به جایی رسیده بود که آیلار به پای جواد افتاده بودو با تمام وجودش التماس میکرد . اون اما بی توجه بهمون سمت در کشیدمونو انداخت بیرون و محکم درو بهم کوبید . اما دست از التماس برنداشتم و با تمام وجودم در میزدم . ساعت ۱۲شب بودو هنوزم پشت در بودم ،هرکاری کردم راهم ندادن .. به هر دری زدم ،به هرکی رو انداختم ..نشد که نشد . آیلار بیچاره پا به پام غصه میخوردو اشک میریخت ... خوابش گرفته بود و از سرما یخ کرده بود ... بد کرده بودم ،به جفت شون، به عزیز ترین هام ..وقتی دست زخمیه آیلارو میدیدم شرمنده میشدمو بابت کتک زدنام جیگرم به حال جفت شون کباب میشد .. با برگ گلم چیکار کرده بودم ؟چه بلایی سر قلبش آورده بودم؟ خودمم سوار ماشین شدمو منتظر ،منتظر بودم صبح شه و جواد بره سرکار ،تا شده برای لحظه ای غزلو ببینم . تا صبح عکساشو میدیدم وباهاش حرف میزدم ،خواهش میکردم تا بهم فرصت حرف زدن بده ،فرصت بده تا دوباره اعتماد شو جلب کنم اما میدونستم کارم اونقدری احمقانه بود که به همین راحتیا قبولم نکنه . طوری حرف میزدم انگار خود واقعیش روبرومه و التماسامو میبینه اما همه اش حرف زدن با عکس بود ..عکسی که توروز هایی گرفتیم که خوشی تو دلمون جوونه زده بود. 🥀تن ِ من قایق لنگر زده در طوفان است ،خودم اینجا دل من پیش تو سرگردان است .🥀 https://eitaa.com/foglev
part167 🍃از زبان غزل🍃 از دیروز یه چشم خون بودو یه چشم اشک ،خواب به چشام نمیومدو از پشت پنجره سعیدِ سرگردون رو دید میزدم ... هم دلم واسش میسوخت هم میگفتم حقشه،بزار بفهمه الکی دیگران رو قضاوت نکنه و تهمت نزنه . جدا از همه ی اون شکنجه ها بهم ثابت شده بود که تو اون مدت بهم اعتماد و باور نداشته ،که اگه داشت حرفای منو باور میکرد نه حرفای یه آدم غریبه رو ... نمیدونم شاید بخاطر همون عکسایی بود که خودش ازش حرف میزد . با تقه ای که به در خورد نگاه از بیرون گرفتم و فورا پرده رو کشیدم . جواد با سینی صبحانه نزدیکم شدو کنارم نشست . _نمیای پایین که از وقتی اومدی گوشه گیر اتاقت شدیو مارو هم تحویل نمیگیری ،از دست ما ناراحتی ؟ لبخند تلخی زدم .ناراحت؟ سعیدی که یه عالمه عذابم داده بود رو نمیتونم خوبی های قبل شو فراموش کنم ... حالا بی دلیل از خوانوادم ناراحت باشم ؟! حرفی نزدمو سرمو انداختم پایین. _بخدا هرجارو بگی دنبال تون گشتیم شب و روز برامون نمونده بود . از شرکتش بگیر تا دوستاشو زیرو رو کردیم ..خوانوادش میگفتن برای تفریح رفتن ترکیه و نمیتونن جواب بدن ... بخدا تا فهمیدن میخوایم به پلیس خبر بدیم از کوچیک تا بزرگ بسیج شدن که نه ،اونا رفتن یه تفرح و سریع برمیگرن ،،غزل بفهمه رفتین پیش پلیس ناراحت میشه .... بهونه هایی میاوردن و منو از رفتن منصرف میکردن ،باور کن دارم راست میگم ،خودت میدو... پریدم وسط حرفش.. _هیششش میدونم ،میدونم دنبالم گشتین ،من از شما اصلا دلخور نیستم،من فقط نیاز به زمان دارم که حالم خوب شه ،فقط نیاز به درک شدن دارم ..امیدوارم بدونی چی میگم . لبخند اطمینان بخشی زدو سری تکون داد ... یکدفعه انگار که چیزی یادش افتاده باشه خنده از صورتش پاک شدو خشم جاشو گرفت. سردرگم نگاهش میکردم که بلخره به حرف اومد: _میگم غزل توکه دیگه نمیخوای به سعید برگردی . قلبم ایستاد ،چی باید میگفتم؟...میگفتم من هنوز فراموشش نکردمو هنوز به یاد شم . نگاه مشکوکی بهم انداخت که از زیر نگاه خیره اش در رفتم . https://eitaa.com/foglev