part166
هولم میداد سمت درو من التماس میکردم فقط برای چند دقیقه بزاره غزلو ببینم ..
تا آرام خانومو دیدم سمتش پا تند کردم .
تا منو دید صورتش متعجب شدو به ثانیه نکشید صورتش از شدت خشم قرمز شد .
..اون گریه میکرد من زجه ،اون عربده میکشید من التماس ...
بلند بلند غزلو صدا میکردمو گریه میکردم.
_غزلممم بیا ،بیا ببینم من دیوونه باهات چیکار کردم ...بیا توروخدا غلط کردم ،منِ بی همه چیز ندونستم دارم با جونم چطور رفتار میکنم ..بیا هرکاری میخوای باهام. کن ولی ولم نکن ،من...
حرفم تموم نشده بود که جواد هولم داد سمت در ...
وضعیتم به جایی رسیده بود که آیلار به پای جواد افتاده بودو با تمام وجودش التماس میکرد .
اون اما بی توجه بهمون سمت در کشیدمونو انداخت بیرون و محکم درو بهم کوبید .
اما دست از التماس برنداشتم و با تمام وجودم در میزدم .
ساعت ۱۲شب بودو هنوزم پشت در بودم ،هرکاری کردم راهم ندادن .. به هر دری زدم ،به هرکی رو انداختم ..نشد که نشد .
آیلار بیچاره پا به پام غصه میخوردو اشک میریخت ... خوابش گرفته بود و از سرما یخ کرده بود ...
بد کرده بودم ،به جفت شون، به عزیز ترین هام ..وقتی دست زخمیه آیلارو میدیدم شرمنده میشدمو بابت کتک زدنام جیگرم به حال جفت شون کباب میشد ..
با برگ گلم چیکار کرده بودم ؟چه بلایی سر قلبش آورده بودم؟
خودمم سوار ماشین شدمو منتظر ،منتظر بودم صبح شه و جواد بره سرکار ،تا شده برای لحظه ای غزلو ببینم .
تا صبح عکساشو میدیدم وباهاش حرف میزدم ،خواهش میکردم تا بهم فرصت حرف زدن بده ،فرصت بده تا دوباره اعتماد شو جلب کنم اما میدونستم کارم اونقدری احمقانه بود که به همین راحتیا قبولم نکنه .
طوری حرف میزدم انگار خود واقعیش روبرومه و التماسامو میبینه اما همه اش حرف زدن با عکس بود ..عکسی که توروز هایی گرفتیم که خوشی تو دلمون جوونه زده بود.
🥀تن ِ من قایق لنگر زده در طوفان است ،خودم اینجا دل من پیش تو سرگردان است .🥀
https://eitaa.com/foglev
part167
🍃از زبان غزل🍃
از دیروز یه چشم خون بودو یه چشم اشک ،خواب به چشام نمیومدو از پشت پنجره سعیدِ سرگردون رو دید میزدم ...
هم دلم واسش میسوخت هم میگفتم حقشه،بزار بفهمه الکی دیگران رو قضاوت نکنه و تهمت نزنه .
جدا از همه ی اون شکنجه ها بهم ثابت شده بود که تو اون مدت بهم اعتماد و باور نداشته ،که اگه داشت حرفای منو باور میکرد نه حرفای یه آدم غریبه رو ...
نمیدونم شاید بخاطر همون عکسایی بود که خودش ازش حرف میزد .
با تقه ای که به در خورد نگاه از بیرون گرفتم و فورا پرده رو کشیدم .
جواد با سینی صبحانه نزدیکم شدو کنارم نشست .
_نمیای پایین که از وقتی اومدی گوشه گیر اتاقت شدیو مارو هم تحویل نمیگیری ،از دست ما ناراحتی ؟
لبخند تلخی زدم .ناراحت؟ سعیدی که یه عالمه عذابم داده بود رو نمیتونم خوبی های قبل شو فراموش کنم ... حالا بی دلیل از خوانوادم ناراحت باشم ؟! حرفی نزدمو سرمو انداختم پایین.
_بخدا هرجارو بگی دنبال تون گشتیم شب و روز برامون نمونده بود .
از شرکتش بگیر تا دوستاشو زیرو رو کردیم ..خوانوادش میگفتن برای تفریح رفتن ترکیه و نمیتونن جواب بدن ... بخدا تا فهمیدن میخوایم به پلیس خبر بدیم از کوچیک تا بزرگ بسیج شدن که نه ،اونا رفتن یه تفرح و سریع برمیگرن ،،غزل بفهمه رفتین پیش پلیس ناراحت میشه ....
بهونه هایی میاوردن و منو از رفتن منصرف میکردن ،باور کن دارم راست میگم ،خودت میدو...
پریدم وسط حرفش..
_هیششش میدونم ،میدونم دنبالم گشتین ،من از شما اصلا دلخور نیستم،من فقط نیاز به زمان دارم که حالم خوب شه ،فقط نیاز به درک شدن دارم ..امیدوارم بدونی چی میگم .
لبخند اطمینان بخشی زدو سری تکون داد ... یکدفعه انگار که چیزی یادش افتاده باشه خنده از صورتش پاک شدو خشم جاشو گرفت.
سردرگم نگاهش میکردم که بلخره به حرف اومد:
_میگم غزل توکه دیگه نمیخوای به سعید برگردی .
قلبم ایستاد ،چی باید میگفتم؟...میگفتم من هنوز فراموشش نکردمو هنوز به یاد شم .
نگاه مشکوکی بهم انداخت که از زیر نگاه خیره اش در رفتم .
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:۶۵ تومان
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
سلام دوستان به کانال خودتون خوش آمدید 🌷
مطمئن باشیدشما با بنر واقعی عضو کانال شدید..
فعلا یک رمان از خانم عزیزی پارت گزاری میشه. #جادوگرقلبم
🌱🌱🌱
part168
بعد چند دقیقه صدای در اومدو خبر از رفتنش میداد ..
فوری از زیر پتو بیرون اومدمو پرده رو کنار زدم ،هنوز همونجا بودو تکون نخورده بود ...از خونه کمی دور تر پارک کرده بود که تو دید نباشه .
میترسیدم جواد ببینتش و دوباره کتک کاری راه بندازه ...
دیروز وقتی از پشت در سالن نگاهش میکردمو اونجور التماس میکردو کتک میخورد جونم میرفت ..
صدای التماس ها و فریاد هاش هنوز تو گوشم بودو مغزمو خراش مینداخت ..
ماشین جوادو دیدم که از خونه خارج شد... میدونستم بخاطر جواده که قدم از قدم برنمیداره و دست بردار شده .
همین که ماشین جواد دور شد ..پیاده شدو سمت در پاتند کرد.
وضعیتش اصلا خوب نبود و کلافه گی و غم ازش می بارید .
استرس تموم جونمو گرفت نمیدونستم درو به روش باز میکنن یا نه ...فوری پاتند کردم سمت پایین و صدای زنگ آیفون گوشمو پر کرد ..پشت هم زنگ میزدو فکر هیچی نبود .
مامان آرام از آشپزخانه بیرون اومدو تا منو دید اشک تو چشماش جمع شد ...
_بلخره اومدی بیرون نازدونه ام ،نمیگی منِ پیر زن دق میکنم صورت ماه تو نبینم .
حرکتی نمیکردم و فقط اشک میریختم .
مامان آرام کلافه از صدای پی در پی زنگ آیفون سمتش رفت ..خشمگین وبا صدای بلند غرید :
_تو اینجا چیکار میکنیییی ؟صدبار بهت نگفیتم اینجا پیدات نشههه ؟ببین پسر جان یه بار دیگه اینجا پیدات شه خودم تحویل مامور میدمت ..حالیت شد که .
آیفون رو گزاشت و به ثانیه نکشیده دوباره صداش بلند شد ..
قبل اینکه دوباره بَرش داره از برق کشیدمش و سمت مبل قدم برداشتم.
چند دقیقه ای گذشت که طاقت نیاوردم و سمت پنجره قدم برداشتم .
پشت در نشسته بودو سرش پایین بود ،از دیدن شونه هایی که میلرزید و نشون از گریه کردنش میداد دلم گرفت وقلبم تیر کشبد.
https://eitaa.com/foglev
part169
ناخودآگاه سمت در کشیده شدم ..میدویدم و به هیچی فکر نمیکردم ،وقتی چشمای گریون شو تصور میکردم دنیا رو سرم خراب میشد ..اما با یاد آوری خودم وسط راه ایستادم .
پس چرا اون چشمای گریون مو نمیدید ،چرا اون زخمی که میزد چشمش نمیومد چرا اون صدای شکستن قلبمو نمیشنید ...
پشیمون از رفتن سربه زیر و آروم از در فاصله گرفتم که صدای دادو بیداد گوشمو پر کرد ..ترسیده نزدیک در شدم که با شنیدن صدای جواد استرس تموم جونمو گرفت ،میترسیدم دوباره زیر مشت و لگدش بگیره این دفعه دیگه بهش رحم نکنه ..
وقتی صداها بالا تر گرفت بی صبرانه گوشه درو باز کردمو بیرونو دید زدم ..با سعیدی مواجه شدم که داغون بود و نگاهش به من بود ...
انگار باور نداشت که منم ..بعد چند دقیقه که به خودش اومد پا تند کرد سمت در ،تا اومدم به خودم بجنبم و درو ببندم پاشو لای در گزاشت.
اصلا طاقت دیدن همچین صحنه ای رو نداشتم ..اومدم برم که از لبه ی آستینم گرفت. ضجه هاش دل سنگم آب میکرد ،داشتم میمردم برای کسی که اینجور از پا در اومده بود .
_دارو ندارم ، نگاهم کن ،غلط کردم ،دارم دق میکنم توروخدا نگاهم کن ، باهام حرف بزن .
منِ لعنتی صداتو بشنوم ..
هردمون اشک میریختیم و هق هق مون گوش جفت مون رو پر کرده بود .
تا خواست دوباره حرف بزنه ،خودمو از جلو چشماش دور کردمو سمت خونه پا تند کردم.
متوجه شدم که خواست دنبالم بیاد اما جواد جلوشو گرفته مانعش شده .
از صدای التماساش که تو گوشم بود دیوونه شده بودم گریه میکردمو مامان اینام پا به پام غصه میخوردن و اشک میریختن ..آقاجون اشک میریخت و برام پناهی شده بود که آرامش توش موج میزد ..
جواد داغون بود و خون، خون شو میخورد ،هیچ وقت این حجم از عصبانیتو ازش ندیده بودم به گفته خودش فکر میکرد بی غیرته که گزاشته این وضع برامون پیش بیاد .
https://eitaa.com/foglev
part170
اما هیچ وقت همچین فکری سرم نیومد ،هیچ کدوم شون رو تقصیر کار نمیدونستم جز سعید ..سعیدی که گول حرف های دیگران رو خورده بود ..
نمیدونستم رفته یا الانم پشت دره اون برخوردی که جواد باهاش کرد ،هرکی جز سعید بود مطمئناً از ترسشم که شده بود این ورا پیداش نمیشد ..
نمیدونم شایدم من الکی بزرگش میکردم و بهش دلخوش میشدم ولی جرات شو دوست داشتم ..اینکه اینجور تلاش میکرد دوباره بهم برگرده کمی فقط کمی برف های رو قلبم رو پاک میکرد.
از جمع بیرون اومدمو سمت اتاقم قدم برداشتم ..
وقتی به بچه ای که بی گناه سقط شده بود فکر میکردم جیگرم خون میشد و برای برنگشتن به سعید مصمم تر میشدم .
هرچی فکر میکردم دلیلی برای برگشتم نمیدیدم.
وقتی جواد با دکترم صحبت کرده بود قرار شد همین فردا پیشش بریم و دوره های شیمی درمانی رو ادامه بدیم .
جواد تصمیمش برای طلاقم قطعی شده بودو اصرار میکرد هرچه زودتر جدا شیم.
دلم طاقت نمیاورد ازش دور شم ، توزندگیم هیچ وقت نتونسته بودم برای خودم تصمیم بگیرم و همین قدر ساکت میموندم و چیزی نمی گفتم نمیدونم شاید اینم یه بدبختی دیگه از زندگیم بود و باعث میشد همیشه سردرگم و بلاتکلیف باشم ..
شب شده بودو حتی برای نهارم پایین نرفته بودم ..تو خونه سعید انقد گشنگی کشیده بودم که عادت کرده بودم و کم اشتها شده بودم .
دست خودم نبود که انقد اونام حرص میدادم ،واقعا دیگه دلم مثل گلی پژمرده شده بودو سرزنده نبود .
آخر شب بودو اتاق تاریک کنار پنجره نشسته بودم که با چراغ هایی که به چشَم زد کلافه پرده رو کنار زدم که با ماشین سعید روبرو شدم .
متعجب پنجره رو باز کردم که صدای موزیک غمگینی که گزاشته بود تا اینجا میومدو خودشم سرش رو فرمون بود ..یه تیشرت به تن کرده بودو هوا سرد بود، . وباز هم دیدن غم و شونه های لرزیده اش دل مو کباب کرد ..نه میتونستم صداش کنم نه میتونستم اجازه بدم همینجا بمونه و از سرما و غم نابود شه .
نگران بی توجه به بستن پنجره پایین رفتمو با گشتن های فراوان از دفترچه تلفن شماره آیلارو گرفتم و بعد چند بوق جواب داد.
https://eitaa.com/foglev
part171
صدای ترسیده اش تو گوشم پیچید ..
_الو غزل؟خودتی ؟ توروخدا جواب بده داداشم نیست ..داریم دیوونه میشیمم..
و شروع کرد گریه کردن ..
_گریه نکن سعید اینجاست ..یعنی جلو دره ،هوا خیلی سرده ،زود خودتو برسون اینجا .
بدون خداحافظی قطع کرد... با عجله به اتاق رفتم و دوباره از پشت پنجره سرک کشیدم .
رو زمین نشسته بودو به ماشینش تکیه داده بود .
جیگرم واسش خون شده بود،دعا دعا میکردم آیلار سریعتر برسه و از این وضع نجاتش بده .
بعد چند دقیقه ماشین ناشناسی سر رسیدو چند مرد غریبه بیرون اومدند متعجب پنجره رو بیشتر باز کردم که برق چاقوی تیزی که دست یکی شون بود هوش از سرم پروند ..
سعید خودشم ترسیده بودو بلند شده بود ..
فورا شالی رو سرم انداختم و بدون معطلی سمت اتاق جواد پا تند کردم... با جیغ و سروصدا از خواب بیدارش کردم .
میدویدم سمت بیرون و اونم هاج و واج دنبالم .
تا به در رسیدم چوبی از کنار درختا برداشتم و فورا درو باز کردم ..
سعیدتا منو دید بی توجه بهشون به جلو قدم برداشت که به سرعت ریختن دورش .
با دیدن جواد که وحشیانه سمت شون قدم برمی داشت ترسیده جلو رفتم که از فرصت استفاده کردو چوب دستمو کشید .
انگار برق بهش وصل کرده باشن می زد و به هیچکدوم شون رحم نمیکرد ..همسایه ها از پنجره زل زده بودن بهمون و حتی برای ختم دعوا هم پیش قدم نشدن ..
ترسیده و داغون سوار ماشین شون شدن و رفتن ..
جواد با اخم نفس نفس به سعید زل زده بودو هیچی نمیگفت ..میترسیدم بین این دوتا هم دعوا بیوفته ..
مچ دست جوادو گرفتم و به داخل هولش دادم .
به جلوی در که رسیدیم جواد برگشت سمتش و غرید .
_یه بار دیگه اینجا ببینمت تیکه بزرگت گوشته ،حواستو جمع کن دیگه جلو چشمم آفتابی نشی .. منتظر احضاریه دادگاه هم باش به همین زودیا از هم جدا میشین .
حواسم بهش بود که تا اسم دادگاه اومد رنگش پرید ..جواد قدم از قدم برنداشته بودکه پا تند کرد سمت شو مچ دست شو گرفت .
التماساش کاری میکرد خودم با پای خودم برگردم کنار شو تمام بدی هاشو فراموش کنم اما وقتی به گذشته هم فکر میکردم سرسختانه جلو این تصمیم رو می گرفتم .
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:۶۵ تومان
خریداری از طریق👇👇
@mah5030