سلام دوستان به کانال خودتون خوش آمدید 🌷
مطمئن باشیدشما با بنر واقعی عضو کانال شدید.. بنر فیک نداریم.
فعلا یک رمان از خانم عزیزی پارت گزاری میشه. #جادوگرقلبم
🌱🌱🌱
part245
—خیلی خوب ملوک ،گفتم که بس کن ...میام .. کی هست تولدش؟
ملوک دستش را روی سرش گزاشت و نجوا کرد..
—آخر همین هفته ست حاجی ساعتش و براتون پیامک می کنم ،یادتون نره.
میرزا باشه ای نجوا کردو بعد از خداحافظی تلفن را قطع کرد .
از وقتی که غزل همه چیز را برای میرزا تعریف کرده بودو اسم و فامیل سعید را گفته بود ، فهمیده بود و او را شناخته بود..
اما چیزی به کسی نگفته بود ، می دانست که غزل برای نجات جان همه آن شهر را ترک کرده ..
اما نمی توانست همینطور دست رو دست بگذارد ..
باید با قرآن مشورت می کرد ...قران باز کردن کار هررزوش بود ..برای هرکاری از آن مشورت می گرفت و مسئله اش به خوشی حل می شد.
باید به زهرا هم تاکید می کرد تا حرفی از دهانش در نرود..
مطمئنا ان مرد هنوز هم
آن دو را زیر نظر داشت...
با فکری که به سرش خورد فورا بلند شدو در دفتر تلفن به دنبال شماره سرهنگ گشت..
سرهنگی که رفیق دوران بچه گی اش بودو مانند برادر هم دیگر را قبول داشتند . باید همه چیز را به او می گفت ..
قطعا او هم کمکی می کرد وشاید از این مخمصه نجات شان می داد.
https://eitaa.com/foglev
پارت بعدی(246)، در زاپاس بارگذاری شد ...✅
https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc
لف بعد از خواندن پارت ها راضی نیستم❌
part247
—وقت تنگه سرهنگ سریع باید تکلیف شون روشن بشه ،آخراین هفته با سعید دیدار می کنم ، اونم مثل پسر نداشتمه طاقت غم و افسردگی شو ندارم...
سرهنگ انگار که چیزی یادش آمده باشد ،فورا سرش را بلند کرد:
—راستی دختره الان کجاست؟
—شیرازه،اتفاقا همین الان زهرا پیششه ...می شناسیش نوه ی سبحان خانه.
سرهنگ متعجب شد..
—مگه بچه ی بلور پیدا شده؟
میرزا سر به تایید تکان داد..
—آره خیلی وقته.
چند دقیقه ای در فکر ماندو بلند شد...
—خیلی خوب،چند روزه بررسی های لازم و انجام میدم،خبر میدم بهت..من میرم دیگه،به دخترت سلام برسون.
چند دقیقه ای گذشت که از رفتن سرهنگ گذشته بود و دخترش آمده بود اما با غزل...غزلی که مغموم بود ...میرزا با نگرانی منتظر ماند تا بگویند چه شده.
—غزل؟ بابا چیشده؟
جمله اش تمام نشده بود که به گریه افتاد و دستانش را جلوی صورتش قرار داد.
میرزا مغموم رو به دخترش ایستاد..
—زهرا؟ بابا حداقل تو بگو چیشده!
زهرا هم سردرگم بود ،..گیج و،منگ خیره ی غزل شد.
—منم نمیدونم حاج بابا ..
چند دقیقه ای گذشت و غزل به حرف آمد...
از بی طاقتی اش تعریف کرد ..
در این چند وقت دلتنگی اش به این اندازه نرسیده بود.
https://eitaa.com/foglev
پارت بعدی(248)، در زاپاس بارگذاری شد ...✅
https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc
لف بعد از خواندن پارت ها راضی نیستم❌
part249
غزل آنقدر اشک ریخت که دراتاق زهرا خوابش گرفت...
زهرا دلش به حالش می سوخت ...این دختر داشت با
همه ی غم های تو دلش می جنگید ...
سعید با شنیدن مراسم تولد از زبان خواهرش عصبی شد..
فورا سمت اتاق مادرش قدم برداشت ..
آیلار فکرش را نمی کرد به خاطر یک مراسم تولد برادرش آنقدر زود جوش بیاورد..
دنبالش راه افتاد تا بتواند متقاعدش کند صبوری کندو به مادرش چیزی نگوید ..
اما آنقدر بلند بلند قدم برمی داشت که نمی توانست ب گرد پایش برسد.
—چیشده !
..ناخودآگاه دستان مادرش را محکم گرفت و روی صورتش گذاشت..
مادرش و خواهرش هردو در تعجب بودند ...
ملوک آرام نجوا کرد:
—چی شده عزیز دل مادر ؟ چی اعصاب تو بهم ریخته...
—من نه تولد می خوام نه هیچ مراسم دیگه ...این کارا نه تنها حال مو بهتر نمی کنه بلکه عصبی ترم می کنه ...هرکی رو دعوت کردی زنگ بزن و کنسلش کن.
https://eitaa.com/foglev