eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
85 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
part285 بلخره بعد از مدت ها خوشی در دل شان جوانه زدو صدای خنده شان خانه را پر کرده بود... میرزا هم از ته دلش خوشحال بود ... خانه اش چنان صدای خنده پر شده بود که حاضر بود بار دیگر هم نماز شکر به جا بیاورد.. زهرا کنار غزل نشست و نفس آسوده ای کشید.. —خدا خیر جفت تونو بده ..بخدا اونقدری که من برای شما غصه خوردم که نگو سعید خنده ای کردو دستش را روی تاج مبل گزاشت.. —ماهم براتون جبران میکنیم آبجی خانوم ... و به شوخی اضافه کرد. —یه سایه سر برات پیدا میکنم عین خودم خوشگل .. خوبه؟🥴 زهرا چشمانش را نازک کرد و ناخواسته به زبان آورد: لابد مثل خودتم بی معرفت ! میرزا متعجب نجوا کرد. —زهرا؟ بابا این چه حرفیه. سعید سرش را پایین انداخت .. غزل خیره اش شد .. از دست زهرا عصبی بود .. او حق نداشت دخالت کند زهرا خجالت زده و مغموم نجوا کرد: — بخدا اصلا نمی خواستم این طور بگم .. داداشی توروخدا ناراحت نشو .. سعید وسط حرفش پرید ... می دانست ، زهرا، خواهرش.. آدم دل شک.ستن نبود — باشه آبجی .. بیخیال شو. https://eitaa.com/foglev
part286 زهرا باز هم نجوا کرد —ببخشید. —اع بچه شدی ؟ خب راست گفتی دیگه ، یعنی من خودم نمیدونم بیمعرفتم ؟ با صدای زنگ آیفون زهرا سمت آیفون رفت و با دیدن سرهنگ خنده ای کرد ... نصفه شب جمع خوانوادگی شان جمع شده بود . سرهنگ با ورودش و دیدن آن دو نفر چنان ذوق کرد که همه خنده شان گرفته بود.. — سعید خااان کارت در اومده هااا.. باید یه شیرینی تپل بهمون بدی قشنگ خستگی این چند وقت از تنمون در بره هاااا. سعید دستش را روی چشمش گزاشت .. — ای به چشم .. شیرینیو که میدم .. اما در کنارش نذر کردم دسته جمعی ببرمتون مشهد.. شادی در چشمان همه برق میزد ... غزل زیادی از حرف هایشان سر در نمی آورد و خواب به چشمانش فشار آورده بود. با خودش می گفت این ها قصد خوابیدن ندارند ؟ مطمئن بود چشمانش از سر خواب قرمز و کوچک شده .. https://eitaa.com/foglev
در vip رمان کامل شد😍 1. در کانال vip هیچ تبلیغ و تبادلی گزاشته نمیشه... 2. درvip پارت ها بدون سان،سوره ( در کانال اصلی چون پارت ها سان.سور میشه باعث میشه پارت ها کوتاه تر بشن و بخش های جذابش حذف بشن) 3. بعد از اتمام رمان در کانال اصلی بعد از یه مدت رمان پاک میشه اما کانال vip همیشه برقراره.. مبلغ: 65 تومان جهت خریداری : @mah5030 🌷🌷🌷🌷
پارت های بعدی (287،288) در زاپاس بارگذاری شد✅ https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc لف بعد از خواندن پارت راضی نیستم🙏
part289 صبح زود بود که زهرا به خاطر دانشگاهش تند تند حاضر می شد و طول و عرض خانه را آنقدر دویده بود که پدرش را عاصی کرده بود ... —یواش دختر همه رو بیدار کردی ..چرا زود بیدار نشدی که الان اینطوری نیوفتی رو دور تند .. —حاج بابا خواب موندم ... الان باید سه ساعت اونجا علاف وایسم تا اتوبوس بیاد ... کولم کو پس ... ای بابا !! تندی در اتاق میهمان را باز کرد و وارد شد ... غزل از جا پرید و مات خیره زهرا شد. آنقدر خیره هم مانده بودند که با سرفه سعید به خودشان آمدند.. —خب زهرا خانوم ..چیزی میخوای آبجی جان؟ —چیزه نه ، یعنی آره کولم اینجاست .. وفورا سمت کمد رفت و با برداشتن کوله اش فورا از اتاق خارج شد. به محض خروج زهرا غزل توپید —خدا بگم چیکارت نکنه سعید .. سعید خنده فرمالیته ای کرد و دستانش را به نشانه تسلیم بلند کرد. —باشه باشه چرا عصبی میشی حالا.. غزل چشم غره ای رفت. و از جایش بلند شد .. —پاشو جمع کنیم رختارو بریم بیرون.. https://eitaa.com/foglev
part290 سعید خنده کنان رخت هایش را جمع کردو به سمت پذیرایی قدم برداشتند.. میرزا بادیدن شان لبخندی زد و به میز صبحانه دعوت شان کرد.. —خب خوب خوابیدید بابا جان؟ سعید نجوا کرد.. —میرزا بهترین خواب عمرم بود.. میرزا خنده ای کردو سرش را تکان داد. —بخور صبحونتو بخور که باید با سرهنگ بری کلان.تری . سعید با به یاد آوردن کلان.تری و آن مرد اخمی روی صورتش نشست و از خوردن صبحانه اش دست کشید.. غزل کلافه نجوا کرد —توروخدا سعید یه دردسر دیگه برامون درست نکن . سعید لبخندی زد و با اطمینان چشمانش را باز وبسته کرد https://eitaa.com/foglev
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام دوستان به کانال خودتون خوش آمدید 🌷 مطمئن باشیدشما با بنر واقعی عضو کانال شدید.. بنر فیک نداریم. فعلا یک رمان از خانم عزیزی پارت گزاری میشه. 🌱🌱🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part291 بعد از آمدن سرهنگ باهم به کلان.تری رفتند.. غزل وقتی نوبت جلسه های شیمی درمانیش می شد کلی کلافه میشد ... اگر به خودش بود هیچ وقت حاضر نمی شد برای درمانش اقدامی کند .... برای خودش هم جالب بود که از درمان مریضی اش خسته می شد سعید با اخم های درهم منتظر ایستاده بود و لحظه شماری می کرد تا آن مرد را بیاورند ... سرهنگ قبلش گفته بود که آرام باشد اما نمی شد .. دست خودش نبود.. با صدای در رو برگرداند و نگاه کلافه اش را خیره ان مرد کرد تا روی صندلی نشست به چهره سعید پزخندی زد و دستانش را روی میز گزاشت .. اما دست های مشت شده سعید زیر میز بود تا عصبی بودنش را نتواند از دستانش بفهمد .. —سرهنگ ممنون میشم تنها مون بزاری. سرهنگ با دودلی از اتاق خارج شد.. اما همانجا پشت در رو صندلی جای گرفت. https://eitaa.com/foglev
پارت بعدی (292) در زاپاس بارگذاری شد✅ https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc لف بعد از خواندن پارت راضی نیستم🙏
نه تو آنی که همانی نه من آنم که تو دانی... @foglev🌿