eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
83 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام دوستان به کانال خودتون خوش آمدید 🌷 مطمئن باشیدشما با بنر واقعی عضو کانال شدید.. بنر فیک نداریم. فعلا یک رمان از خانم عزیزی پارت گزاری میشه. 🌱🌱🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part291 بعد از آمدن سرهنگ باهم به کلان.تری رفتند.. غزل وقتی نوبت جلسه های شیمی درمانیش می شد کلی کلافه میشد ... اگر به خودش بود هیچ وقت حاضر نمی شد برای درمانش اقدامی کند .... برای خودش هم جالب بود که از درمان مریضی اش خسته می شد سعید با اخم های درهم منتظر ایستاده بود و لحظه شماری می کرد تا آن مرد را بیاورند ... سرهنگ قبلش گفته بود که آرام باشد اما نمی شد .. دست خودش نبود.. با صدای در رو برگرداند و نگاه کلافه اش را خیره ان مرد کرد تا روی صندلی نشست به چهره سعید پزخندی زد و دستانش را روی میز گزاشت .. اما دست های مشت شده سعید زیر میز بود تا عصبی بودنش را نتواند از دستانش بفهمد .. —سرهنگ ممنون میشم تنها مون بزاری. سرهنگ با دودلی از اتاق خارج شد.. اما همانجا پشت در رو صندلی جای گرفت. https://eitaa.com/foglev
پارت بعدی (292) در زاپاس بارگذاری شد✅ https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc لف بعد از خواندن پارت راضی نیستم🙏
نه تو آنی که همانی نه من آنم که تو دانی... @foglev🌿
part293 —سعید تو خوبی؟ سعید سرش را در دستانش گرفته بودو از خشم سرش نبض گرفته بود.. — بخدا سرهنگ تا نزاری ببینم برای کی کار میکنه از اینجا تکون نمیخورم .. میرزا شانه اش را فشرد و روی صندلی نشاندش.. لیوانی آب پر کردو به دستش داد.. —خیلی خوب پسر ..آروم باش ..رگ سرت داره میترکه .. تو اینجا بشین من خودم باهاش حرف میزنم ..خودم از زیر زبونش میکشم بیرون همه چیزو ... بهت قول میدم .. سعید سکوت کرد و ترجیح داد کار را به سرهنگ بسپارد .. سرهنگ بی هیچ حرفی وارد اتاق شد و نگاهش به مرد خورد که سرش پایین بود و دستش روی صورتش .. غزل درخانه بود و نگران .. هرچقد به تلفنش زنگ می زد خاموش بود و پاسخگو نبود. پیش میرزا رفت و از او خواست تا با سرهنگ تماس بگیرد .....اما سرهنگ هم پاسخگو نبود... —جرا انقد استرس گرفتی بابا جان .. نترس ..خب میاد دیگه .. https://eitaa.com/foglev
part294 —منم میدونم میاد میرزا ... اما نگرانم.. میرزا سکوت کرد ..سعید زیادی لجباز بود تا خواست باز هم به سرهنگ زنگ بزند ... صدای آیفون به گوش خورد.. غزل فورا سمت آیفون رفت و با دیدن سعید نفس آسوده ای کشید.. در را باز کرد و منتظر ایستاد... با دیدن سعید پریشان باز هم پوکر شدو متعجب نگاهش کرد... سعید بی هیچ حرفی وارد خانه شدو روی مبل نشست. حرف سرهنگ در مغزش پی درد تکرار میشد همه گی نشستند تا بلکه سعید حواسش را به جمع دهد اما سعید هنوز هم حواسش جمع نبود .. —سعید نمیخوای حرف بزنی ؟ سعید گذرا نگاهش کرد و کلافه از جا بلند شد ... —غزل انگاری دیگه نباید به چشم هامونم اعتماد کنیم ... انگار دیگه نباید از کسی توقع داشته باشیم. https://eitaa.com/foglev
در vip رمان کامل شد😍 1. در کانال vip هیچ تبلیغ و تبادلی گزاشته نمیشه... 2. درvip پارت ها بدون سان،سوره ( در کانال اصلی چون پارت ها سان.سور میشه باعث میشه پارت ها کوتاه تر بشن و بخش های جذابش حذف بشن) 3. بعد از اتمام رمان در کانال اصلی بعد از یه مدت رمان پاک میشه اما کانال vip همیشه برقراره.. مبلغ: 65 تومان جهت خریداری : @mah5030 🌷🌷🌷🌷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part295 غزل از غم در کلامش بغض گلویش را چسبید .. —خب بیا بشین ...بیا تعریف کن ببینم چیشده.. سعید روی مبل کنارش نشست و بغض کلامش را پنهان کرد.. — تو غصه نخور دورت بگردم .. همه چی درست میشه، درستش میکنم. میرزا تک خنده ای زد .. — توکه فعلا تا پنج دقیقه پیش کلا تو خودت بودی پسر ... حالا خوبه بیخیال بودی .. بیخیال نبودی ببین چه به سر خودت میاوردی.. غزل هم خنده اش با حرف میرزا بلند شد .. —راست میگه دیگه ..خودتو تو آینه ندیدی چشات عین توپ تنیس زده بود بیرون .. با خنده نجوا کرد —حالا دست به یکی میکنین منو مسخره کنین .. .. غزل سرش درد گرفته بود .. تا خواست دوباره حرف بزند .. سعید از جای خود بلند شد و ترس.یده خیره اش شد https://eitaa.com/foglev
part296 غزل .. بینیت .. بینیت خ.ونریزی گرفته... متعجب دستی به بینیم کشیدم و فورا دستمالی زیر بینیم گزاشتم.. سعید انقد با لکنت حرف میزد که غزل متوجه حرف هایش نمی شد ... بعد از بند امدنش دستمال را برداشت و نگاهی به جمع انداخت که از ترس رنگشان با گچ دیوار فرقی نمیکرد لبخندی زد و نجوا کرد ... —اوووو خیلی خوب بابا شماهم شلوغش کردین .. —غزل جمع شو بریم بیمارستان .. جمع شو عزیزم ... صبر کن برم وسیله هاتو آماده کنم... تا خواست از جا بلند شود غزل فورا مانع اش شد —دارم میگم خوبم ..این چیزا هم تا درمان سرطانم طبیعیه .. بیا دیگه کشش ندیم.. —آخه... —آخه بی آخه گفتم که طبیعیه.. دارم شیمی درمانی میشم ..دکترم گفته تا پرتو درمانی تا حدی طبیعیه . باشه! سعید سرش را تکان داد و کمی دلش آرام گرفت .. —خب حالا بگو چیشده ؟ https://eitaa.com/foglev