eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
83 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت بعدی (305) در زاپاس بارگذاری شد✅ https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc لف بعد از خواندن پارت راضی نیستم🙏
part306 سری تکان داد و نجوا کرد .. —چشم. سبحانه خوبه ای نجوا کرد و با جدیت از اتاق بیرون رفت ... وقتی غزل را را پشت در دید ابرویی بالا انداخت .. — کی بهت یاد داده فال گوش وایسی غزل خانوم ! غزل هول کرده بود این پا و اون پا میکرد .. —چیزه ..خواستم بگم چند نفرید چای بیارم .. سبحان خنده ای کرد .. —مگه جز منو سعید کسیو دیدی بیاد اتاق ... جواد که اونجا نشسته و آرامم تو آشپز خونه ست. غزل پی به حرف خنده دارش بردو سرش را پایین انداخت .. سبحان سری تکان داد و از کنارش رد شد .. وقتی دور شدنش را دید فورا نجوا کرد —چیشد چیا گفت بهت .. طوری سوال پرسیده بود که سعید خنده اش گرفته بود .. —تو که گفتی خیالم راحته ..چیشد پس.. غزل حرصی مشتی به بازویش کوبید .. — نمکدون کم نمک بریز بگو ببینم چیا گفت. خنده اش بیشتر شدو نجوا کرد —فعلا نمکم تموم نشده.. غزل همراه خنده چشم غره ای حواله اش کرد .. https://eitaa.com/foglev
تا روز دهم محرم یک پارت تقدیم نگاه تون میشه✨🖤
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت بعدی (307) در زاپاس بارگذاری شد✅ https://eitaa.com/joinchat/3210872313C73beb43edc لف بعد از خواندن پارت راضی نیستم🙏
part308 جواد کلافه شد و دستی به صورتش کشید .. —میخوای بدونی ؟ سعید سری تکان داد و آره ای زمزمه کرد .. —خواهرت،آیلار .. از همون وقتی که دیدمش چشممو گرفت ..اونم همینطور ... چند بار که تلفنی باهاش صحبت کردم مزه ی دهنشو فهمیدم .. اما خب نشد سعید ،نشد. غزل شوکه نجوا کرد.. —دایی داری شوخی میکنی ! جواد لبخندی زد —چیه چرا تعجب کردی .؟ —باور کن باورم نمیشه .. صدای خنده ی سعید و جواد اتاق را را فرا گرفت ... سعید نجوا کرد: —من که باورم میشه اما باورم نمیشه تو باور نکردی ... —کوفت .. نکنه توام میدونستی و به من نگفتی .. سعید به نشانه تسلیم دستانش را بالا برد و خنده ای کرد .. —من که کاامل نمیدونستم ..اما یه بو هایی برده بودم ثانیا خانوم خانوما حالا بگیم میدونستمم چجور بهت میگفتم وقتی ما تازه دیشب هم دیگه رو پیدا کردیم . غزل سرش را نمایشی خاراند و زیر چشمی نگاهش کرد .. —راست میگیا . https://eitaa.com/foglev
در vip رمان کامل شد😍 1. در کانال vip هیچ تبلیغ و تبادلی گزاشته نمیشه... 2. درvip پارت ها بدون سان،سوره ( در کانال اصلی چون پارت ها سان.سور میشه باعث میشه پارت ها کوتاه تر بشن و بخش های جذابش حذف بشن) 3. بعد از اتمام رمان در کانال اصلی بعد از یه مدت رمان پاک میشه اما کانال vip همیشه برقراره.. مبلغ: 65 تومان جهت خریداری : @mah5030 🌷🌷🌷🌷
part309 فردای آن روز عازم تهران شدند ... علاوه بر خوانواده غزل و سعید میرزا و دخترش و سرهنگ هم با آنها همراه شدند .. سعید نذر کرده بود و باید پای حرفش می ماند .. ملوک دل تو دلش نبود .. نمی دانست وقتی با غزل ،عرو.سش دیدار کرد چگونه سرش را بلند کند .. اصلا مگه روی زدن حرفی هم داشت ! چند ساعت پیش پسرش تماس گرفته بود و همه چیز را گفته بود ...از پیدا شدن غزل تا همین الان که در راه تهران بودند .. ملووک استرس داشت اما دخترش از از خوشی روی پا بند نبود ... فکر اینکه برادرش به خواسته اش رسیده بسیار ذوق زده اش می کرد .. لباس های شیکی به تن کرد و از الان منتظر شان ماند .. می دانست راه طولانی است ..اما به رانندگی برادرش ایمان داشت . با دستپخت خودش غذایی بار گزاشت و ذوق همه وجودش را فرا گرفته بود ... حدودا ساعت 9 شب بود که آیفون خانه به صدا در آمد .. آیلار با ذوق و خنده خودش پیش قدم شد برای باز کردن در و سمت حیاط پا تند کرد .. تا در را باز کرد و غزل را دید بغض در چشمانش جمع شد غزل لبخند تلخی زد .. —خواهری گریه واسه چیه دورت بگردم.! https://eitaa.com/foglev