من استاد حرف زدن در سکوتم.کل زندگی ام در سکوت حرف زده ام و در سکوت تراژدی های زیادی را با خودم زندگی کرده ام.
وقتی داشتم گریه میکردم صدای گریه هام اذیتش نکرد، وقتی نیاز به خواب داشتم آغوشش رو به روم باز کرد، وقتی کسی کنارم نبود و احساس ناراحتی میکردم بغلم کرد و کنارم بود.اون تخت خوابمه نه یه آدم !
من ؟ من ترجیح میدم به جای حرف زد سکوت کنم یا با خودم حرف بزنم.مکان مورد علاقم اتاقمه،دوستِ صمیمیم دوستِ خیالیمه،از تاریکی و تنهایی میترسم اما شب ها وقتی همه خوابن من بیدار میمونم و از تنهایی و تاریکی لذت میبرم.شنونده خوبیم ولی جواب دهنده خوبی نه،اهنگ و بعضی وقتا پادکست گوش میدم و ترجیح میدم تو ماشین گوش بدم،عاشق کتاب خوندنم، شما چی ؟
به زندگیم که نگاه میکنم میبینم کتابا همیشه نجاتم دادن، فیلما،سریالا، موزیکا نجاتم دادن.
آدما؟ نه، هیچوقت.
رنجِ من، از جنسِ آن زخمهای سطحی نیست که با یک التیامِ ساده، به بهبود میگراید؛ رنجِ من، خونریزیِ پنهانِ درونی است. زخمی که در اعماقِ وجود، در جایی که هیچ نوری نمیتابد، جریان یافته است. هیچچشمی، از این سیلابِ بیصدا خبر ندارد و هیچ دستی، بر این زخمِ نامرئی لمس نمیکند. من در میانهی این ویرانیِ خاموش ایستادهام؛ در حالی که از درون، ذرهذره تهی میشوم و با هر قطرهی این دردِ پنهان، بخشی از هستیام را از دست میدهم. تلخترین بخشِ این فاجعه، این است که من تنها شاهدِ خودم هستم؛ تنها کسی که میبیند چگونه در سکوت، از ریشه و از درون، به خاک سیاه مینشینم.
بدترین چیز درمورد عزیز ترین شخصی که از دستش دادی اینه که موقع صحبت کردن درباره اون از فعل گذشته استفاده میکنی.اینو دوست داشت،فلان کارو دوست داشت،همیشه تیکه کلامش این بود و...
چرا وقتی دعا میکنیم،گریه میکنیم،می بوسیم یا خواب میبینیم چشمانمان را میبندیم ؟ زیرا زیباترین چیزهای زندگیمان با چشم دیده نمی شوند،بلکه تنها با قلب احساس می شوند.
میدونی؟ کتاب خوندن دقیقاً مثل این میمونه که سوار یه ماشین زمان بشی. همین که اولین صفحهاش رو باز میکنی، انگار از اینجا و الان کنده میشی و پرت میشی یه جای دیگه؛ یه وقتهایی میری به گذشتههای دور، یه وقتهایی هم سر از آیندههای عجیبوغریب درمیاری. اصلاً انگار داری یه زندگیِ دیگه رو با تمام جزئیاتش زندگی میکنی. تا حالا شده احساس کنی خیلی جاها رفتی، جاهایی که اصلاً روی هیچ نقشهای نیستن؟ اون هم بدون اینکه حتی از جات تکون بخوری.