در اون لحظه همه چیز برام روشن شد فهمیدم که زندگی هیچ معنای خاصی نداره و درست توی همین بیمعناییه که ازادی واقعی پنهان شده،وقتی ادم دیگه چیزی برای از دست دادن نداشته باشه،انگار همه چیز رو بدست اورده،هیچ چیز مهم نیست جز اینکه زندگی کنیم بدون هیچ دلیلی فقط چون خورشید هست و باد به صورتمون میوزه.
دقیقا اقای هدایت،افسوس که تمام روابط انسانی نیاز به نوعی نقاب دارد و تنهایی،اخرین گریزگاهِ انسان های صادق است.
همه چیز غیر قابل تحمله و من دارم فکر میکنم آیا اگر در ازای هر غم حل نشدنی یک استکان چای بخوریم چیزی بهتر میشه ؟
شرقیِ غمگین
تنهایی شبیه انسانی نامرئی است که درکنار ما و شانه به شانه ما همراهمان میاید.شبیه فردی است که همیشه حضور دارد اما دیده نمیشود.حس میشود اما همیشه پر رنگ نیست(هست) اما ترجیح میدهیم که فکر کنیم نیست.تنهایی بخشی از ماست،بخشی از وجود ما است،بخشی از وجود ما که با آن به دنیا امدهایم.فرار ما از تنهایی،شبیه فرار از خودمان است.شبیه به این است که میخواهیم بخشی از بدنمان را نپذیریم چون دیدن و لمس کردن و حس کردنش درد اور است. فقط کافی است روزی مجبور شویم با آن بخش دردآور مواجه شویم.ان روز،روزِ غمگینی خواهد بود.اما پس از آن پذیرش شروع میشود و زمانی که درد را پذیرفتیم،درد شبیه به جریان بیدار کننده در ما میچرخد و از بدنمان بیرون میرود و ما "تغییر" را حس خواهیم کرد.
چطور میتونم زندگیمو برات توصیف کنم ؟ من زیاد فکر میکنم،به موسیقی اعتیاد دارم،عاشق کتاب خوندنم و طبیعتم، عاشق سکوت و و هوای بارونی، عاشق چای و خرما و فیلم دیدن.