شرقیِ غمگین
تنهایی شبیه انسانی نامرئی است که درکنار ما و شانه به شانه ما همراهمان میاید.شبیه فردی است که همیشه حضور دارد اما دیده نمیشود.حس میشود اما همیشه پر رنگ نیست(هست) اما ترجیح میدهیم که فکر کنیم نیست.تنهایی بخشی از ماست،بخشی از وجود ما است،بخشی از وجود ما که با آن به دنیا امدهایم.فرار ما از تنهایی،شبیه فرار از خودمان است.شبیه به این است که میخواهیم بخشی از بدنمان را نپذیریم چون دیدن و لمس کردن و حس کردنش درد اور است. فقط کافی است روزی مجبور شویم با آن بخش دردآور مواجه شویم.ان روز،روزِ غمگینی خواهد بود.اما پس از آن پذیرش شروع میشود و زمانی که درد را پذیرفتیم،درد شبیه به جریان بیدار کننده در ما میچرخد و از بدنمان بیرون میرود و ما "تغییر" را حس خواهیم کرد.
چطور میتونم زندگیمو برات توصیف کنم ؟ من زیاد فکر میکنم،به موسیقی اعتیاد دارم،عاشق کتاب خوندنم و طبیعتم، عاشق سکوت و و هوای بارونی، عاشق چای و خرما و فیلم دیدن.
بعضی خاطرات، مثل سایههای مزاحم توی خلوتترین لحظههایِ شب، رویِ دیوار ذهن پخش میشن. این فقط خجالت نیست، این یه جور انزجار عمیق از خوده. وقتی برمیگردی و اون نسخهی احمقِ گذشتهت رو نگاه میکنی، دلت میخواد یقهش رو بگیری و بپرسی واقعا فکر کردی ارزشش رو داشت؟ دردناکترین بخشش این نیست که دیگران باهات چیکار کردن، دردناکش اینه که چطور با دستای خودت بهترین و خالصترین بخشهای وجودت رو برداشتی و با خریت محض، خرج آدمهایی کردی که حتی الفبای وفاداری و ارزش رو بلد نبودن. اون حماقت بیانتها، حالا که از دور بهش نگاه میکنی، مثل یه تیکهی بدخیم توی حافظهت مونده که با هیچ مرور دوبارهای، پاک نمیشه.
شرقیِ غمگین
بعضی خاطرات، مثل سایههای مزاحم توی خلوتترین لحظههایِ شب، رویِ دیوار ذهن پخش میشن. این فقط خجالت
وقتی یادت میاد چقدر برای آدمهای سطحی و بیمقدار از روح و زمانت مایه گذاشتی، آرزو میکنی کاش میشد اون تیکههایِ حافظه رو جراحی کرد و بیرون انداخت.
اره بچه ها خوشحالیم که پاییز نزدیکه،خوشحالیم که هوا سرد میشه،میشه قایم شد زیر پتو و احساس نرمی رو تجربه کرد،لباسای پفی و شالگردن میپوشیم،بوت پا میکنیم و اعتماد بنفس میگیریم چون تو لباسا خوشگل تریم،روزی سه چهار بار دوش نمیگیریم،هر دردی درمونی داره و سوپ داغ میخوریم.ولی تابستون درد بی درمونه لطفا خفه شید.