بعضی خاطرات، مثل سایههای مزاحم توی خلوتترین لحظههایِ شب، رویِ دیوار ذهن پخش میشن. این فقط خجالت نیست، این یه جور انزجار عمیق از خوده. وقتی برمیگردی و اون نسخهی احمقِ گذشتهت رو نگاه میکنی، دلت میخواد یقهش رو بگیری و بپرسی واقعا فکر کردی ارزشش رو داشت؟ دردناکترین بخشش این نیست که دیگران باهات چیکار کردن، دردناکش اینه که چطور با دستای خودت بهترین و خالصترین بخشهای وجودت رو برداشتی و با خریت محض، خرج آدمهایی کردی که حتی الفبای وفاداری و ارزش رو بلد نبودن. اون حماقت بیانتها، حالا که از دور بهش نگاه میکنی، مثل یه تیکهی بدخیم توی حافظهت مونده که با هیچ مرور دوبارهای، پاک نمیشه.
شرقیِ غمگین
بعضی خاطرات، مثل سایههای مزاحم توی خلوتترین لحظههایِ شب، رویِ دیوار ذهن پخش میشن. این فقط خجالت
وقتی یادت میاد چقدر برای آدمهای سطحی و بیمقدار از روح و زمانت مایه گذاشتی، آرزو میکنی کاش میشد اون تیکههایِ حافظه رو جراحی کرد و بیرون انداخت.