پاییز رو بیا برقصیم.نمیخواد با استین گشاد هودی اشکات رو پاک کنی.اصلا مگه اشک چشه؟بذار رد شوریش رو گونه ات بمونه.بیا با جوراب های لنگه به لنگه روی سرامیک سرد هال باله ی خودمونی بریم.وقتی بوی ته گرفتن کیک اومد از جا نپر.بذار بسوزه اصلا بیا با بوی دودش برقصیم.پاییز رو بیا کج و معوج زندگی کنیم.اشکالی نداره اگه وسط بالا و پایین پریدن داری به همه چیز لبخند مسخره میزنی و تو دلت به همه دنیا فوش میدی.فقط دیوونه باش.
تصور کن دنیایی رو که توش آرامش یه پدیده منسوخ شده اس،مردم با دردی تو قفسه سینه شون بیدار میشن.دردی که نه اسم داره و نه درمون. اینجا شادی یه کالای لوکس و ویترینیه. چیزی که فقط میتونی از پشت شیشه مغازههای حس فروشی تماشاش کنی.میتونی بسته های خندهی از ته دل بخری یا شیشه های کوچیک احساس امنیت که فقط تا دم غروب روی مغزت اثر میکنه. قیمتا هم وحشتناکن.برای یک ساعت احساس خوشبختی باید تمام دار و ندارت رو وسط بذاری. مردم با چشم هایی که انگار سال هاست رنگ خورشید رو ندیدن توی خیابونای مه گرفته راه میرن.کسی که میخنده تو بی درنگ میفهمی که اون لبخند وصلهی ناجوریه که به صورتش دوختن. یه نقاب سرد و مصنوعی که از فروشگاه های شهر قرض گرفته تا فقط برای چند ساعت از شر تنهایی کشندها ش خلاص بشه.اما وای از وقتی که اون اثر زود گذر از بین میره. وقتی دارویی که خریدی تموم میشه و تو دوباره بر میگردی به همون سکوت مطلق و تاریک اتاقت انگار اون غم با ولع بیشتری به سراغت میاد. تو میمونی و تنی که حالا دیگه حتی به اون شادی اجارهای هم عادت کرده. خاطرات خوب هم اینجا خریدنین. بسته هایی که تو رو برای لحظاتی جای آدم های عاشق میذاره اما وقتی از اون خواب مصنوعی بیدار میشی حس بیگانگی با خودت از قبل هم عمیق تر شده و این چرخه مثل یه دایره بی انتها همه رو توی خودش می بلعه. ته این بازی بیپایان فقط یه سوال تلخ باقی میمونه.وقتی تمام شادی های دنیا رو هم بخری اون کسی که در نهایت توی آیینه بهت نگاه میکنه واقعا خودتی ؟
چراغ های سالن هنوز نیمه روشن اند و من روی صندلی سرد ردیف آخر زل زده ام به این صحنه تهوع آور. تناقض هات دارند دیوار گلویم را می خراشند ثانیه به ثانیه بی رحم تر از قبل. رو کدام مکتب خانه یا کدوم سکوی فرسوده تئاتر ایستاده ای که هر کلمه ات بوی تعفن دروغ میدهد هم نفس؟ به چشم هات نگاه میکنم،به این رقص بی وقفه میان راستی و دروغ به این لغزش کثیفی که نقش ها را ثانیه ای عوض میکند. زمزمه وحشتت را از پشت این نقاب گچی میشنوم و فقط میتوانم لبخند بزنم. اوه عزیزم، چقدر حقیرانه ای وقتی با همان دست های لرزان داری خنجر بعدی را پشت صحنه پنهان میکنی.
دیگر هیچ سهمی از باور من نداری. نه به آن گریه های کوکی ات دل ببندم نه به این پرفورمنس مسخره ات برای تسخیر دل تماشاگران مرده. فقط نشسته ام به تماشای شعله ور شدن این صحنه ساختگی به اراده ات برای به آتش کشیدن همه چیز حتی خودت. تو میخواهی با این لرزش صدا و این بازی ناشیانه طنین قلب مرا به تسخیر درآوری اما کور خوانده ای.
بازیگر محشری هستی، آره توی گول زدن آینه روبرویت بی نظیری. میایستم روی همین صندلی خالی و برای این سقوط باشکوه برای این رقص بی ریتم و خنده دارت دست میزنم. برای پرده آخری که خودت با دست های خودت دوختی سوت میکشم. آگاهم هم نفس به تمام این تناقض های مهلک آگاهم. سکو دارد زیر پایت میسوزد و تو هنوز داری برای صندلی های خالی نقش نجات یافته را بازی میکنی.
با اینکه هر بار ترک هام رو شمردی و به رخم کشیدی، ازت ممنونم. تو آینه ای بودی که تاریکی هام رو بدون سانسور نشونم دادی و حالا من آدم دیگه ای شدم.کسی که بدون ترس از قضاوت خودش رو بغل میکنه و بی واهمه به دل خواسته هاش میزنه. تو یاد دادی به حرف آدمها بها ندم حتی اگر هزینه ش از دست دادن تو باشه. حالا وقتی از کنارت رد میشم عطر همون روزای کهنه بلند میشه اما دیگه خالی از درد. دست هات رو میگیرم، لبخند میزنم و همه ی کینه هامون رو زیر همون پلههای قدیمی خاک میکنم.
این همه غریبگی و این همه درد گم شده توی تنم از کجا اومده؟ چرا اینقدر ضعیف شدم؟ این اشک دم مشک و این بهانه گیری های بچه گونهی چشم هام مال کجاست؟ دارم تاوان کدوم زخم کهنه رو با این بی حوصلگی پس میدم؟