میخواستم افتاب زندگیات باشم،اما زندگی ات شب بود و کهکشانت دور.پس ستاره ای شدم،کم نور و بی فروغ،پایین خط افق سرزمینت.
خب اینجا پناهگاهِ ذهنِ منه؛ جایی برای نوشتنِ ناگفتهها و سبک شدن،جایی واسه خالی شدن حرفای ازار دهنده ذهنم نه برای تقلا و فعالیت بیش از حد.
واقعا هم آقای داریوش عزیز ، منم خسته و دربهدر شهر غمم ، شبم از هرچی شبه سیاه تره .