eitaa logo
🌼[فطـࢪس دختࢪانـ‌ه‍]🌼
483 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
1.5هزار ویدیو
41 فایل
کانال رسمی مجموعه فرهنگی جهادی فطرس (دخترانه)🌱 برای دختران نوجوان و جوان ادمین @Mobinaa_piri شماره کارت برای کمک های مومنانه 5892_1014_8433_1869 💳 به نام مسعود رحیمی
مشاهده در ایتا
دانلود
🌼[فطـࢪس دختࢪانـ‌ه‍]🌼
🌅هوالمصمّم🌅 #رویای_نیمه_شب 🌠🌜 #قسمت_نود_شش قنواء به شوخی گفت:(اگر خیلی ناراحت هستید،شما را به آن پ
💐هوالشکور💐 🌠🌜 با حرف های قنواء به این فکر افتادم که ریحانه پس از شنیدن خبر سلامتی حماد و خلاص شدنش از سیاه چال،چقدر خوش حال شده.برایم دردآور بود که ریحانه بخاطر نجات حماد،از من سپاس گزار باشد،احتمال می دادم در میهمانی روز جمعه،به این خاطر از من تشکر کند و بخواهد از وضع و حال حماد برایش بگویم.اگر به او می گفتم که حماد سالم و سرحال است،فکر می کرد خوابش به تعبیر شدن نزدیک شده.😟 از دلم گذشت:( آیا تقدیر این است که خواب او با کمک من،تعبیر شود و به همسر دل خواهش برسد؟)🙃 به خودم نهیب زدم:( تو اگر به ریحانه علاقه داری،باید خوش حالی و سعادت او برایت از هرچیز دیگر،مهم تر باشد.این خودپرستی است که او را تنها به این شرط،خوش بخت بخواهی که با تو ازدواج کند.اگر او با حماد به سعادت می رسد،باید به ازدواج آنها راضی باشی.)😄❤️ در دل به خدا گفتم:( بگذار کارهایم فقط برای رضای تو باشد.توهم مرا به آن چه رضای توست،راضی و خوش حال کن!)🙂🖐🏻 امینه از کنار نرده های طبقهء دوم،دست تکان داد.منتظر ما بود و میمون ها را در بغل داشت.خواستم بروم که قنواء گفت:( حالا وقت آن است که واقعیت را به تو بگویم.)☺️ وارد اتاقی که شدیم،روی سکو نشستم.خسته شده بودم. -امیدوارم نمایش تازه ای در کار نباشد.باور کنید اصلا حالش را ندارم! قنواء نیز نشست.امینه را کنار خود نشاند و دستش را در دست گرفت.🖐🏻 -حق با توست.آن چه در این چند روز شاهدش بودی،یک نمایش بود.وزیر،مرد جاه طلبی است.سعی کرده پسرش را عین خودش بار بیاورد.تا حدی هم موفق شده. رشید و امینه به هم علاقه دارند.امینه دختر یتیمی است که در خانهء وزیر بزرگ شده و آن جا خدمت کاری کرده.پنج سال پیش،من به امینه علاقه مند شدم🙂♥️.وزیر با من موافقت کرد که امینه با من زندگی کند و ندیمه ام باشد. رشید با این کار موافق نبود.پدرش او را متقاعد کرد که امینه به دردش نمی خورد و باید به فکر ازدواج با من باشد.😉ازدواج من و رشید،کامل به نفع وزیر است.با این پیوند،موقعیت او نزد پدرم تضمین می شود و رشید به ثروت و قدرت می رسد.☺️ قنواء لحظه ای امینه را به سینه فشرد و ادامه داد:( این حرف ها را امینه به من گفت.من هم تصمیم گرفتم،با یک نمایش،وزیر و پسرش را سرجایشان بنشانم همه را دست بیندازم.باید وانمود می کردم که به جوانی لایق و زیبا،علاقه دارم و می خواهم با او ازدواج کنم.تو را برای این نقش در نظر گرفتم.😄 تو هم ثروت مند و زیبا بودی و هم از خانواده ای اصیل و خوش نام.✨🌱 😇با ما همراه باشید😇 ╔════🍭🌸═══╗ ♡ @fotros_dokhtarane ♡ ╚═══🌈🧚🏼‍♀════
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام به تمام دخترای فطرسی عزیز 🧕 ✨🎤به اطلاع همه شما عزیزان میرسونم شروع یک دوره فوق العاده،مخصوص انتخاب همسر💑 توی این دوره قراره نکاتی گفته بشه که شاید تا حالا هیچ کس بهتون نگفته نکاتی که میتونه توی یه انتخاب درست کمکتون کنه✅ تازه در این دوره یه تخفیف ویزه هم به دخترای فطرسی گل دادن😋🌸 هزینه دوره ۳۵۰ هست برای دختران فطرس۲۵۰ هزار تومنه پس فرصت رو از دست ندید هرچه سریع تر برای ثبت نام اقدام کنید با آرزوی خوشبختی برای تک تک شما عزیزان❤️🌹
🌍 در مرکز دنیا 😉 وقتشه دنیا رو متحول کنی❗️ مبارک❗️ ❤️ 🎀 ♡   (\(\     („• ֊ •„)  ♡ ┏━∪∪━━━━━┓ ⃟🎀@fotros_dokhtarane ⃟🎀 ┗━━━━━━━━┛
😍رویای نیمه شب 😍 یک بار که خودم را به شکل کولی ها در آورده بودم و فال میگرفتم تو را دیدم . به مغازه میرفتی . تعقیبت کردم . یکی را فرستادم در موردت تحقیق کند .😁 وقتی فهمیدم نوهِ ابونعیم زرگری و پدر برزگر علاوه بر چند مغازه و نخلستان ، مال التجاره فراوانی را به کاروان ها سپرد تا برایش تجارت کنند ،قرعه به نام تو افتاد . ترتیبی دادم تا برای خرید به مغازه بیاییم😜 . بقیه ماجرا را خودت میدانی . هم میخاستم مرتب به دارالحکومه بیایی و هم نمی خواستم کسی تو را مشغول تعمیر جواهرات و جرم گیری زینت الات ببیند .😊 نباید می‌فهمیدند که برای کار به اینجا آمده ایی .)) به کنار پنجره رفتم و به روبه رو نگاه کردم . از کار خودم خنده ام گرفت . روزی آرزو داشتم دارالحکومه را ببینم.حالا که به آن راه پیدا کردم ،دوست داشتم کناره پنجره بایستم و منظره مقابلم را تماشا کنم . _ دیگر مجبور نیستید به اینجا بیایی.😄 همین فردا یکی از خدمتکاران را میفرستم تا طلبتان را بپردازد. گفتم :(( بازی بچه گانه ایی بود !اگر پدرت تصمیم گرفته باشد تو را به پسر وزیر بدهد ،این کارها جلو دارش نیست.))😐 قنواء سرش را روی شانه امینه گذاشت و ساکت ماند . _ چاره ایی نیست ! تو با یک دختر معمولی فرق داری . ببین کجا زندگی میکنی !اینجا به جز قدرت و حکومتی چیزی معنی ندارد. اگر پدرت در خدمت حکومت نباشد ،برکنار خواهد شد 😁. او بدون وزیری زیرک نمی‌تواند از پس کارها بربیاید .ده ها نفر در سیاه چال زنده به گور شدند تا چیزی حکومت را تحدید نکند . آن وقت تو که دختر حاکمی ،انتظار داری هر طور میلت میکشد ازدواج کنی؟😳 _ برای همین است که به مردم کوچه و بازار غبطه میخورم که زندگی بی آلایش و صادقانه ایی دارند . به آب نما میان باغ نگاه کردم.از وضعیت ناراحت بودم .من هم مثل قنواء از آینده نگران بودم .نمیتوانستم با کسی که دوستش داشتم زندگی کنم . دلم میخاست به کارگاه پدر بزرگ پناه ببرم . دارالحکومه به همان زودی برایم کسالت بار شده بود. آنجا بوی دسیسه و قدرت طلبی می‌آمد. انسان چطور میتوانست با بی تفاوتی .😀در جایی به زندگی راحت خود مشغول باشد که در کنارش ، ده ها نفر بی گناه در سیاه چال ، بدترین لحظه ها را می‌گذراندند و هیچ امیدی به ادامه حیاط خود نداشتند !نمیدانستم بیشتر افسوس خودم را بخورم یا قنواء را . برای امینه هم ناراحت بودم😭 . ناگهان از کنار آبنما دیدم ، دهانم از تعجب باز ماند . مسرور را دیدم که با عجله از پله ها پایین میرفت . داشت با عجله دارالحکومه را ترک میگرد. نمیتوانستم حدس بزنم برای چه به آنجا آمده بود .🌹 پایان قسمت نود و هشت 🌷 @fotros_dokhtarane 🌺❄️⭐️
🌹سیزدتون بدر♡دشمنانتون در به در😉 💙رفقاتون گل به سر♡گرفتاریاتون زود بدر😍 😊خوشیهاتون هزار برابر😋 🙏انشاا... ارزوهای سیزده بدرتون، امسال براورده شود🤲🏻 ☁️☀️ ☁️ ☁️ ☁️ ☁️ ☁️ ☁️ ☁️ _🌲🏡🌳______🌳__🌲 🌴 / \ 🌴 / | \ 🌴 /🚘 \ 🌴 / | \ / 🚘\ / 🚘 | \ / 🚘 🚘 / |🚍 \ / 🚘 \ / | \ / | 🚘 سیزده بدرخوبی رو براتون آرزو میکنم 😊 ۱۳تابدی♡۱۳تابلا♡۱۳تا زشتی♡۱۳تانحسی♡۱۳تا غصه♡۱۳تا مریضی از وجودتون دور بشه و در عوض ۱۴۰۰ دونه شادی، زیبایی، لطافت و خوشی های پایدار تقدیم وجودتان،سیزده بدر مبارک 🌹 فروارد کن برای بهترین دوستاتون❤️😍 🎀 ♡   (\(\     („• ֊ •„)  ♡ ┏━∪∪━━━━━┓ ⃟🎀@fotros_dokhtarane ⃟🎀 ┗━━━━━━━━┛
○•🌱 ‌سیزده‌بدر‌یعنی‌:↷ تمامِ سیزده معصوم(ع) چشمشان به دَر است تا تو بیایی ..💚 🍃 ⚜دختران فطرس⚜ ✨|@fotros_dokhtarane |✨
😆 یه نفر نام خانوادگیش: “ﺧﺒﺮﺩﺍﺭ” ﺑﻮﺩﻩ! ﻣﯿﺮﻩ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ، ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﻣﯿﮕﻔﺘﻪ: ﺧﺒﺮﺩﺍﺭ، بنده خدا ﺩﺳﺖ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻣﯿﮕﻔﺘﻪ: ﺣﺎﺿﺮ ﻗﺮﺑﺎﻥ! ✋️ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﻫﻢ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻔﺘﻪ: ﺑﺎ ﺗﻮ ﻧﺒﻮﺩﻡ 😠 ﺻﺎﻑ ﺑﺎﯾﺴﺖ 😡 ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﮏ ﻫﯿﺄﺕ ﻧﻈﺎﻣﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﺑﯿﺎﻥ ﺑﺎﺯﺩﯾﺪ، ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺁﺑﺮﻭﺵ ﻧﺮﻩ ﺑﻬﺶ ﯾﮏ ﻣﺎﻩ ﻣﺮﺧﺼﯽ ﻣﯿﺪﻩ 😎 ﻫﯿﺄﺕ ﺑﺎﺯﺩﯾﺪ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺍﻭﻣﺪﻧﺪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻔﺖ: ﺧﺒﺮﺩﺍﺭ 👮 همه ﺩﺍﺩ ﺯﺩﻧﺪ : ﺭﻓﺘﻪ ﻣﺮﺧﺼﯽ … 😂😂 😂@fotros_dokhtarane ⇩______(。♥‿♥。)______
🌼[فطـࢪس دختࢪانـ‌ه‍]🌼
#رویای_نیمه_شب #قسمت_نود_هشت 😍رویای نیمه شب 😍 یک بار که خودم را به شکل کولی ها در آورده بودم و فال
🌈هوالخیرٌحافظاً🌈 🌠🌜 با دست پاچگی به قنواء گفتم:(خواهش می کنم کمک کن!مسرور دارد از دارالحکومه بیرون می رود.) -مسرور دیگر کیست؟چی شده؟😕 به کنار پنجره آمد.مسرور را که به طرف در خروجی می رفت،نشانش دادم. -مسرور همان است که دیروز او را توی حمام ابوراجح دیدیم و اسب ها را به او سپردیم.شاگرد ابوراجح است.😄 -حالا چرا نگرانی؟آمدنش به دارالحکوممه چه اهمیتی دارد؟ -یکی را بفرست او را برگرداند.باید بفهمم برای چه به این جا آمده.اگر ابوراجح او را به دنبال من فرستاده،پس چرا کسی خبرم نکرده؟🤥 -احتمال دارد برای کار دیگری آمده باشد. -نمی دانم چرا دیدن او این جا،نگرانم کرده.آدم قابل اطمینانی نیست.کارهایش مشکوک است.خواهش می کنم یک کاری بکن.🚶🏼 قنواء قبل از آن که با قنواء بیرون برود،گفت:( آرام باش!لازم نیست او را برگردانیم.یکی را میفرستم تا از نگهبانی بپرسد.🙃🔥 -از هردوی شما ممنونم.🙂🖐🏿 آن ها رفتند. نتوانستم توی اتاق بمانم در سرسرا و کنار نرده ها قدم زدم. آمدن مسرور به دارالحکومه،معمایی بود که هیچ جوابی برای آن به ذهنم نمی رسید.دیدن یک فیل در حیاط دارالحکومه،نمی توانست آن قدر متعجبم کند.😳 از نظر سندی، مسرور یک بی سر و پا بود .چرا او را به داخل راه داده بودند . آیا مسرور برای دادن مالیات حمام آمده بود؟ نه ،ابوراجح مالیات آن سالش را داده بود. اگر ابوراجح کاری با دارالحکومه داشت باید به من می‌گفت احتمال داشت موضوع مهمی نباشد و باعث خنده و تفریح و قنواء و امینه شود .😳 قنواء و امینه برگشتند.امید داشتم بخندند و مرا به خاطر وحشت بیهوده ام،دست بیندازند،اما چهرهءشان جدی بود. قنواء گفت:( نگهبان ها می گویند که مسرور با وزیر کار داشته ومسرور گفته که باید خبر مهمی را به اطلاع وزیر برساند.:) 🌹 امینه گفت:( موفق هم شده با وزیر صحبت کند.) دل شوره ام بیشتر شد.به قنواء گفتم:( حق داشتم نگران شوم!یعنی او با شخصی مثل وزیر چه کار داشته؟خواهش می کنم به من کمک کن تا حقیقت را بفهمم.حس بدی دارم.)😢 -چیزی از وزیر دستگیرمان نمی شود.باید با رشید حرف بزنیم. امینه گفت:( او معمولا همراه پدرش است و در کارها کمکش می کند.)😄♥️ از پله ها پایین رفتیم.پس از گذشتن از عرض حیاط،به طرف ساختمانی رفتیم که اتاق های تودرتویی داشت.نگهبانی جلوی در ایستاده بود.قنواء به من و امینه اشاره کرد که بایستیم.خودش به طرف نگهبان رفت و چیزی به او گفت.نگهبان تعظیم کرد و ضربهء آرامی به در زد.دریچه‌ای میان در باز شد و پیرمردی عبوس،چهرهء پر از آبلهء خود را نشان داد.🙂 با دیدن قنواء لبخندی تملق آمیز را جانشین اخم خود کرد و چند بار به علامت تعظیم،سر تکان داد.قنواء چند جمله ای با او صحبت کرد.پیرمرد باز سر تکان داد و از دریچه فاصله گرفت.قنواء به طرف ما آمد و گفت:( برویم.بیرون از این‌جا با رشید صحبت می‌کنیم.)😃 از همان راه که آمده بودیم،برگشتیم. سر انجام جوانی قدبلند و لاغر از ساختمان بیرون آمد.امینه آهسته به من گفت:( خودش است.)😊 رشید به طرفمان آمد.شبیه به پدرش بود ؛ با این تفاوت که خوش قیافه به‌نظر می‌رسید.با دیدن امینه لبخند زد و با دیدن من،لبخندش را فرو خورد.لابد حدس زده بود که من کیستم.به قنواء و بعد به امینه سلام کرد و حالشان را پرسید.متوجه من شد.سلام کردم.جوابم را داد.قنواء به او گفت:( ایشان هاشم هستند.)😄♥️ _هاشم؟🤥 وانمود کرد مرا نمی‌شناسد.قنواء به او گفت:( لازم نیست نقش بازی کنی.مطمئنم او را می‌شناسی و می‌دانی چرا به دارالحکومه رفت‌و‌آمد می‌کند.)😄 رشید با خون‌‌سردی به چند نفری که از ساختمان بیرون آمدند،نگاه کرد.بعد با افسوس به امینه که همان طرف بود خیره شد.امینه که سعی می‌کرد خوش‌حالی اش را پنهان کند.نگاهش را به پایین انداخت.🙃 _چیزهایی شنیده‌ام.امیدوارم حقیقت نداشته باشد! _حقیقت این است که من هرگز با تو ازدواج نمی‌کنم.☺️ نمی‌گذارم پدرت از من پلی بسازد تا تو به مقام و ثروت برسی.همه می‌دانند که به امینه علاقه داری،اما چون تحت تاثیر وسوسه های پدرت هستی،حاضر شده ای به ازدواج با من فکر کنی.😉 قنواء با مهربانی دستش را زیر چانهء امینه گذاشت و ادامه داد:( راستی قدرت و ثروت،این‌قدر ارزش دارد که تو کسی را که دوست داری و کسی را که تو را دوست دارد،فدای آن کنی؟)🌱 رشید آهی کشید و گفت:(کسی که در گرداب بازی قدرت و مقام افتاد،اگر مجبور شود،همسر و فرزندش را فدای آن می‌کند.متاسفانه من نمی‌توانم روی حرف پدرم حرف بزنم.اگر شما حاضر به ازدواج با من نشوید و مثلا با هاشم عروسی کنید،خود به خود این مشکل حل می‌شود و پدرم ازدواج مرا با امینه می‌پذیرد.)😄🕊 این داستان ادامه دارد...🐚🦋 ╔════🍭🌸═══╗ ♡ @fotros_dokhtarane ♡ ╚═══🌈🧚🏼‍♀════
💌 برای فرار از ، باخواندن قرآن، نماز، مطالعه و ورزش، خودت را مشغول کن. 🌷 🌱 💫 @fotros_dokhtarane
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
8.22M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨💛 👈بهترین راه برای جبران گذشته ها آزادی انتخاب، مهمترین ارمغانی است که خداوند به انسان داده است. 🔑💛 تاریخ بشر با شانس و اقبال نوشته نشده است! همه موفقیت ها و شکست ها، نتیجه انتخاب های شماست. ─┅┅═ঊঈ🌟ঊঈ═┅┅─ @fotros_dokhtarane ─┅┅═ঊঈ🌟ঊঈ═┅┅─