2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شیوه ی ۹۰ درصد دانشجویان امروزه، به ویژه در دانشگاه فرهنگیان، مرکز ثقل و تربیت کشور، متاسفانه...🚫📝
سیستم باید شوق برانگیز باشه...
#ویرانگریستنهآبادکردن
امروز رفتم دیدن یک حاج خانومه تازه از زیارت برگشته، خیلی شیرین بود...
از زندگیش داشت میگفت، یهو رسید به جایی که گفت: تو زندگیم خیلی سختی کشیدم، یک بار که خیلی سخت بود رفتم پیش فلانی، گفتم حاجی خیلی سخته، چیکار کنم؟
گفت دو راه داری؛ یا با تقدیرت بساز، یا از مُلک خدا بیرون بیا...
میگفت اومدم خونه و با خودم فکر کردم، با خودم گفتم همه جا که ملک خداست چطور ازش بیرون بیام؟ هرجا برم ملک خداست، پس با تقدیر پیش میرم...
با تقدیر پیش رفت و الحمدالله مشکل ها حل شد براش..
خیلی دلم رفت برای ایمانش برای همون ایمانی که سفت نگهش داشته و حسابی معتقده که رقز (رزق) و خدا میده... :)
میگفت: 《یک بار همینطور که داشتم سفره پهن میکردم زیر لب هی میگفتم خدایا شکرت، خدایا شکرت... نوه ام پیشم بود شنید، خندید و گفت مادر، مگه خدا بهت چیزی ام داده که انقدر شکر میکنی؟ و خندید... بهش گفتم: آره مادر همه چی داده؛ سلامتی داده، برکت داده، رزق داده...
نوه ام خندید و هیچی نگفت.
نشستیم سر سفره لقمه ی اول به دومی نرسیده بود زنگ در و زدن، پاشدم در و باز کردم دیدم فلانی با یک کیسه برنج پشت دره، بهش گفتم بیا تو گفت نه حاج خانم خیلی وقت بود میخواستم بیام سر بزنم نشد، این کیسه برا شما برداشت امسال از زمینه...
کیسه رو آوردن تو و گذاشتن تو حیاط و رفتن، برگشتم تو خونه به نوه ام گفتم: دیدی گفتم خدا رزق و میرسونه، خدایا شکرت...
نوه ام گریه اش گرفت و اومد بغلم...》
۱۴۰۴/۶/۲۸
برآمده از دل...
اتوبوسپر شده بود، ایستاده بودم وسط و بچه ها اصرار داشتن بلند بشن یا جا باز کنند من بشینم، تا اینکه
آقای فانی رو یادتونه؟
اینبار میخوام قصه ی یک راننده ی دیگه رو بگم:)
برآمده از دل...
آقای فانی رو یادتونه؟ اینبار میخوام قصه ی یک راننده ی دیگه رو بگم:)
انقدر همیشه تو موقعیت های مختلف برگشت از مشهد، اتفاقات گوناگون افتاده که دیگه برام عادی شده، و هر بار باید یک اتفاقی پیش بیاد:)
اینبار هم همینطور، با یکی از رفقا هرچقدر منتظر اسنپ شدیم گیر نیومد که نیومد، کم کم داشت دیرمون میشد و نگران بودیم اتوبوس بدون ما حرکت کنه، تصمیم گرفتیم بریم باب الجواد و با تاکسی بریم، همینطور که مسیر و طی میکردیم و نگران بودم، یهو با خودم گفتم، چته؟ چرا نگرانی؟ مگه هر بار خیر نبوده؟ کله خیر؟ خیره ان شاءالله، ببینیم امام رضا (ع) چی گذاشته برامون ...
رفتیم سمت باب الجواد، تاکسی ها همینطور رد میشدن، دوستم جلو تر بود، یهو یک تاکسی دیدم و سریع گفتم آقا تا ترمینال چقدر میبری؟ گفت ۲۰۰، گفتم آقا دانشجوییم کمتر میگیری؟ گفت بیاین سوار بشین هرچی دوست دارین بدین...
سریع سوار شدیم؛ راه افتاد و توی مسیر کلی صحبت کرد از خودش از دختراش که دوتاشون ازدواج کردن و سومی داره درس میخونه که دکتر بشه:)
وقتی متوجه شد چقدر هزینه ی بلیط رفت و برگشت مون شده گفت که چرا کلاس هاتون و میزارن مشهد که انقدر خرج کنید، باید همون جا برگذار کنند. گفتیم اخه ما خودمون دوست داریم بیایم مشهد، اصلا همه ی سختی ها و هزینه ها یک طرف، امام رضا(ع) یک طرف:)
از تو آیینه نگاهمون کرد و گفت:
امام رضا؟، امام رضا به چه دردی میخوره آخه؟
سریع گفتم: برعکس باید بگیم امام رضا به چه دردی نمیخوره!
دوستم گفت: به درد همه چی میخوره امام رضا...