امروز رفتم دیدن یک حاج خانومه تازه از زیارت برگشته، خیلی شیرین بود...
از زندگیش داشت میگفت، یهو رسید به جایی که گفت: تو زندگیم خیلی سختی کشیدم، یک بار که خیلی سخت بود رفتم پیش فلانی، گفتم حاجی خیلی سخته، چیکار کنم؟
گفت دو راه داری؛ یا با تقدیرت بساز، یا از مُلک خدا بیرون بیا...
میگفت اومدم خونه و با خودم فکر کردم، با خودم گفتم همه جا که ملک خداست چطور ازش بیرون بیام؟ هرجا برم ملک خداست، پس با تقدیر پیش میرم...
با تقدیر پیش رفت و الحمدالله مشکل ها حل شد براش..
خیلی دلم رفت برای ایمانش برای همون ایمانی که سفت نگهش داشته و حسابی معتقده که رقز (رزق) و خدا میده... :)
میگفت: 《یک بار همینطور که داشتم سفره پهن میکردم زیر لب هی میگفتم خدایا شکرت، خدایا شکرت... نوه ام پیشم بود شنید، خندید و گفت مادر، مگه خدا بهت چیزی ام داده که انقدر شکر میکنی؟ و خندید... بهش گفتم: آره مادر همه چی داده؛ سلامتی داده، برکت داده، رزق داده...
نوه ام خندید و هیچی نگفت.
نشستیم سر سفره لقمه ی اول به دومی نرسیده بود زنگ در و زدن، پاشدم در و باز کردم دیدم فلانی با یک کیسه برنج پشت دره، بهش گفتم بیا تو گفت نه حاج خانم خیلی وقت بود میخواستم بیام سر بزنم نشد، این کیسه برا شما برداشت امسال از زمینه...
کیسه رو آوردن تو و گذاشتن تو حیاط و رفتن، برگشتم تو خونه به نوه ام گفتم: دیدی گفتم خدا رزق و میرسونه، خدایا شکرت...
نوه ام گریه اش گرفت و اومد بغلم...》
۱۴۰۴/۶/۲۸
برآمده از دل...
اتوبوسپر شده بود، ایستاده بودم وسط و بچه ها اصرار داشتن بلند بشن یا جا باز کنند من بشینم، تا اینکه
آقای فانی رو یادتونه؟
اینبار میخوام قصه ی یک راننده ی دیگه رو بگم:)
برآمده از دل...
آقای فانی رو یادتونه؟ اینبار میخوام قصه ی یک راننده ی دیگه رو بگم:)
انقدر همیشه تو موقعیت های مختلف برگشت از مشهد، اتفاقات گوناگون افتاده که دیگه برام عادی شده، و هر بار باید یک اتفاقی پیش بیاد:)
اینبار هم همینطور، با یکی از رفقا هرچقدر منتظر اسنپ شدیم گیر نیومد که نیومد، کم کم داشت دیرمون میشد و نگران بودیم اتوبوس بدون ما حرکت کنه، تصمیم گرفتیم بریم باب الجواد و با تاکسی بریم، همینطور که مسیر و طی میکردیم و نگران بودم، یهو با خودم گفتم، چته؟ چرا نگرانی؟ مگه هر بار خیر نبوده؟ کله خیر؟ خیره ان شاءالله، ببینیم امام رضا (ع) چی گذاشته برامون ...
رفتیم سمت باب الجواد، تاکسی ها همینطور رد میشدن، دوستم جلو تر بود، یهو یک تاکسی دیدم و سریع گفتم آقا تا ترمینال چقدر میبری؟ گفت ۲۰۰، گفتم آقا دانشجوییم کمتر میگیری؟ گفت بیاین سوار بشین هرچی دوست دارین بدین...
سریع سوار شدیم؛ راه افتاد و توی مسیر کلی صحبت کرد از خودش از دختراش که دوتاشون ازدواج کردن و سومی داره درس میخونه که دکتر بشه:)
وقتی متوجه شد چقدر هزینه ی بلیط رفت و برگشت مون شده گفت که چرا کلاس هاتون و میزارن مشهد که انقدر خرج کنید، باید همون جا برگذار کنند. گفتیم اخه ما خودمون دوست داریم بیایم مشهد، اصلا همه ی سختی ها و هزینه ها یک طرف، امام رضا(ع) یک طرف:)
از تو آیینه نگاهمون کرد و گفت:
امام رضا؟، امام رضا به چه دردی میخوره آخه؟
سریع گفتم: برعکس باید بگیم امام رضا به چه دردی نمیخوره!
دوستم گفت: به درد همه چی میخوره امام رضا...
برآمده از دل...
انقدر همیشه تو موقعیت های مختلف برگشت از مشهد، اتفاقات گوناگون افتاده که دیگه برام عادی شده، و هر با
راننده همینطور داشت نفی میکرد..
تو دلم گفتم: اخه شما که خودت زیر سایه آقا داری مسافری که زائر آقاست و میبری و میاری و اینطوری روزی تو خونه میبری، بعد میگی به درد نمیخوره؟!
با حرف دوستم به خودم اومدم، داشت میگفت: امام رضا که همه جا به درد ما خورده، ما به دردش نخوردیم، ان شاءالله به درد شما هم میخوره...
راننده ساکت شد، یکم بعد گوشیش و برداشت و در حین اینکه عکس خودش و نشون میداد با لباس خادمی تو حرم، بهمون گفت: باریکلا، میخواستم ببینم شما چی میگین، من ۲۲ ساله خادم آقام:) آره امام رضا خیلی به درد میخوره...
تعجب کرده بودیم..
ادامه داد که:
چند سال پیش برای تمدید گواهینامه ام که رفته بودم، بهم گفتن چشم هات ضعیف شده، باید عینک بزنی. رفتم حرم و به آقا گفتم، آقا جان من خیلی ساله زائر ها تو سوار میکنم، من از عینک بدم میاد آقا، نزار من عینکی بشم... فردای اون روز رفتم دکتر، بهم گفت بیا بشین پشت دستگاه، بهش گفتم نه آقا من چشم هام سالمه. گفت حالا معلوم میشه بیا بشین...
نشستم رو صندلی، جهت ها رو که نشون میداد شانسی برا خودم میگفتم چپ، راست، بالا یا پایین .. وقتی که معاینه تمام شد دکتر گفت: واقعا انگار سالمه، پس چرا فرستادنت اینجا...
خیلی خوشحال شدم، سریع رفتم حرم و به آقا گفتم خیلی ممنونتونم...
خاطره اش که تموم شد گفت:
امام رضا (ع) اینطوریه، باید صاف باشی، رو راست که باشی با آقا همه چی حله...
بهش گفتم میشه بهمون قول بدید، هر وقت رفتین حرم برامون دعا کنین؟
گفت: نه، یادم میره، نمیتونم قول بدم و بعد یادم بره عمل نکنم:)
خلاصه
رسوندمون ترمینال، چمدون های سنگین مون و برامون آورد و به خدا و امام رضا سپردمون:)
تهش رسیده بودم به حرف اولم...
کله خیر، امام رضا برامون چیده بود...
۱۴۰۴/۶/۲۶
هدایت شده از تأملات | تولايى
شنیدم یه جا، پژمان درستکار، سرمربی تیم ملی کشتی آزاد به بچههاش میگه:
«مدالی که برای خدا
و مردم و پرچم نباشه،
یه قلاده است به گردنت»...
کاش یه پژمان درستکار داشتیم، تو هر هدفگذاری زندگیمون همینو میگفت...!
@m_a_tavallaie | #حکایت