eitaa logo
اتاق‌آسوکا"
106 دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
1.1هزار ویدیو
20 فایل
به اتاقم خوش اومدین' اینجا میشینم و کلی حرف میزنیم؛ لطفا مواظب باشین گم نشین! https://eitaa.com/ArmoredAllMight
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از  ‌Смерть🍸
چه سال پربرکتی
بچه ها یلداتون پساپس و روز زن و مادر(اگر زنی،مادری،کسی تو این کانال هست که بعید می دونم)و تولد حضرت زهرا(س) رو پیشاپیش بهتون تبریک می گم
_🛐
یک آشنا،یک شخصیت،ده ها ویژگی:قسمت اول ***آریانا*** "تو...نمی دونی من کی هستم؟" آریانا همانطور که روی تختش نشسته بود ذره ای از رژ لب جدیدش را به پشت دستش زد و از خوشرنگی آن لبخند کوچکی بر لب هایش نقش بست.رنگ رژ لب به او می آمد و خوشرنگ بود،؛نه آنقدر پررنگ و جیغ و زننده بود و نه آنقدر مات و از بی روح که او را مانند اشباح گم شده نشان بدهد.با رضایت آن را کنار وسایل کم و خرده ریزه هایش،روی میز دو کشویی ام دی اف قهوه ای روشن کنار تختش گذاشت و با انگشت شست دست دیگرش رد آن رژ لب را از روی دست پاک کرد.تلفن همراهش را از روی میز برداشت و در حالی که به قاب فلزی تخت تکیه داده بود و زانه هایش را جمع کرده بود شروع به ور کردن با تلفن همراهش کرد. روی آن میز تنها یک آینه مستطیلی یا قاب نقره ای رنگ که آن را به دیوار پشتش-که رنگش سفید بود و در کنار پنجره رنگ هایش باد کرده و کمی ریخته بودند و چند سانتی متر بالاتر از آن هم قاب هفت سانتی پنجره دو جداره بود و پرده های توری سرخابی-تکیه داده بود،آن رژ لب نو که به گفته ی خودش دوستش برایش خریده بود،کرم ضد آفتاب-بی رنگ با پی اس پنجاه و کوچیک و به اندازه ی یک ده در ده سانتی متری-،جامدادی به شکل استوانه افقی-که زیپش از سمت جایی که ارتفاعش می حسوب می شد باز می شد-با طرح شش ضلعی های صورتی تیره که در آنها شش ضلعی های بنفش وجود داشت،جعبه عینک بسته شبیه به منشوری با قاعده ذوزنقه دامنی و خاکستری ساده،دو کتاب زخیم و جلد سخت که از روی لبه های رنگی کاغذ و طرح خورشید و ماه بر رویشان مشخص بود که فانتزی-داستانی است و به نظر می رسید که به زبان فارسی باشد،وجود داشت.چمدان زرشکی کوچکش را هم زیر تخت فلزی با تشک جیر جیری اش جا داده بود و نایلون سفیدی که به نظر می رسید چند کتاب و یک روزنامه درونش باشد-با اینکه می شد اخبار را هم از کانال های اطلاع رسانی دید و روشش کمی قدیمی به نظر می رسید-را کنار تخت و در گوشه بین تخت و میز کوچک دو کشویی گذاشته بود. نمی دانم رسم و رسوم آسیایی ها واقعقا اینگونه است یا تنها ظاهر هم اتاقی من تناقض دارد-در محوطه دانشگاه که او را از دور دیدم با مانتویی آستین بلند و نارنجی و شلوار جین آبی روشن و کتونی های مشکی-سفیدش و آن شال قرمز و عینک گرد قاب طلایی نازک،ظاهر متفاوتی داشت اما توی اتاق جوری دیگر است،شلواری راحتی و گلگلی و تی شرتی آبی کمرنگ با دو گوشواره حلقه ای طلایی و موهایی قهوه ای تیره که نه چندان بلند که آنها را پشت سر،نیمه گوجه ای و شل بسته بود و بدون کفش و جوراب.این گونه هم آدم متفاوتی است.هرگز به ذهنم نمی رسید که شاگرد اول کلاس و تنها دختر ایرانی کلاس این گونه باشد،فکر می کردم این نوع ظاهر های چندگانه تنها عادت –مرحوم-ولادمیریا هستند. "همین امروز تازه همو دیدیم." ته لهجه ی فارسی داشت ولی انگلیسی صحبت کردنش خوب و روان بود،معنی اصطلاحات را خوب می گرفت. او مرا نمی شناخت؟از طرفی به خاطر غریبه بودنش در شهر جور در می آمد ولی از طرفی به دلیل محبوبیت زیاد پرونده ی –مرحوم-ولادمیریا،حتی توریست ها هم کم و بیش من را می شناختند و زمانی که فامیلی ام را به کسی می گفتم بی معطلی می فهمید که چه کسی هستم.از نظر همه هیچ زمانی خودم نبودم،همه ی کسانی که من را با-مرحوم-ولدمیریا شناختند،اساسا نتوانستند که من را با چیز دیگری بشناسند.حتی کیت هم من را همینجور می شناخت،حتی ونسا.تمامی آَشنایانم هم با اینکه من را می شناختند اما همیشه در نظر داشتند که من خواهر و دختر چه کسانی هستم.انگار که –مرحوم-ولادمیریا بخشی از وجودم بود،بخشی از هویتم؛و همن هرکجا که می رفتم هم آن را همراه با خودم می بردم.همه به یک چشم به من نگاه می کردند:خواهر کوچکتر آن قاتل،خواهر کوچکتر آن هیولا،دختر بدشگون،دختری که با تولدش و پیش از آن با وجود داشتنش یک خانواده را قتل عام کرد. با کمی تردید گفتم:"پس یعنی تو...نمی دونی که خانواده ام کی بودن؟"
اتاق‌آسوکا"
یک آشنا،یک شخصیت،ده ها ویژگی:قسمت اول
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از 𝙨𝙩𝙧𝙖𝙣𝙜𝙚 𝙚𝙮𝙚𝙨
انتشارات معتبر
"چطور شدم؟" ال چرخی زد و با ذوق و شوق یک کودک چهار ساله به سم نگاه می کرد تا نظرش را بگوید.پیش از هر چیز،سم اول به چشم راستش نگاه کرد.همان چشمی که تا همین چند روز پیش او را با لجاجت و سرکش و نفرت عجیبی می نگریست،همان چشمی که با آن نقشه هایش را زیر و رو کرد.
جرقه های امید و شادی در مردمک های سیاه و تیره رنگ چشمش مانند ستاره هایی بودند که خود را از آلودگی های نوری شهر نجات می دادند و تمام تلاششان را می کردند تا بتوانند پرتویی از نور را به سمت چشمان آدمیزادی هدایت کنند تا ببیند و به عظمت و نظم جهان پی ببرند و زیبایی آنها را فراموش نکنند.بارقه های امید در چشمان او مانند همان ستاره هایی بودند که از دست آدمی در امان مانده اند،همان بازمانده هایی زیبایی و شکوه و عظمت خلقت پروردگار.همان هایی که فعلا تا دست آدمیزادی به آنها نرسیده زیبا هستند و بعد مانند درختان و طبیعت از یاد می روند و دیدن آنها برای آیندگان آرزو می شود.
چشم هایش سیاهی و تیرگی یک سیاهچاله را داشتند که هر بار دوباره و دوباره او را مانند ستاره ها و سیارات در خود غرق می کرد،بی هیچ راه بازگشتی در خلاء و آرامشی فارغ از دنیا ی ماشینی.اما بخش زیباتر و تلخ تر هم این بود که یک سیاهچاله،حاصل مرگ یک ستاره است و می توانست ببیند که ستاره ی بزرگ آرزوها و رویا ها و اعتماد به نفسش با کامل نبودن و دوم بودن از هم پاشیده و تبدیل به این چاله بی انتها و غم انگیز شده،در حالی که ستاره های کوچکتر امید های زودگذر برای بازیابی آن شور و شوق اولیه تمام تلاششان را می کنند،درحالی که آب ریخته جمع نمی شود و این تلخی تا ابد و یک روز بر این چهره ی به ظاهر شاداب باقی می ماند.
دوست داشت بی توجه به ظاهرش،همینگونه به چشم های او خیره شود و چیزی نگوید.دوست داشت که در آن سیاهی و تیرگی بی انتها غرق شود و پرتو های ضعیف و چشمک ستاره های امید و شادی را تماشا کند.می خواست که علت تمام این افکار را بفهمد،علت این احساسات ناخواسته و عجیب را بیابد و بتواند او را مانند کتابی باز بخواند و درک کند.گویی که از مردمک هایش می توانست روح او را ببیند و دوست داشت که همیشه به روح او خیره شود و با او همدردی کند.گاهی اوقات شناخت بدون واژه ها هم میسر می شد.دست کم او اینگونه فکر می کرد.
پس از مدتی،از چشم هایش دل کند و بعد به باقی ظاهرش و غافلگیری کوچک نگاهی انداخت.ال تمام تلاشش را کرده بود تا در عین شباهت،تفاوت ها را به تصویر بکشد.همانطور که خودش گفته بود؛مانند روباه برفی و روباه جنگلی.حالا نسخه ای دخترانه و متفاوتی از خودش را مشاهده می کرد که به جای آبی روشن و سفیدِ آسمان،با خود تیرگی و قهوه ای خاک حاصلخیز را به همراه داشت.خیلی خوب فکر جزئیات را هم کرده بود؛هرچیزی که در ظاهر سم به رنگ آبی روشن بود را برای خودش قهوه ای تیره ای همرنگ خاک گل آلود باغچه انتخاب کرده بود و هرچه در ظاهر سم سفید رنگ بود را هم مشکی کرده بود.البته کاری به کار موهای قهوه ای و چشم های تیره رنگش نداشت،و همین باعث ایجاد کمی احساس لذت در سم شد؛چون متوجه شد ال هم می داند که او همین رنگ ساده و زیبای قهوه ای او را دوست دارد،بدون هیچ تغییری و هیچگاه از آن خسته نمی شد،همانطور که هیچگاه از تماشا ی ستاره ها خسته نمی شد.
از اینها جالب تر این بود که علاوه بر جلیقه-شلوارش-که برای خودش آن را تبدیل به جلیقه-دامن کرده بود- حتی از عصا و چشم بندش هم تقلید کرده بود.عصابی مشکی رنگ و ساده،و چشم بند سیاهی که بر آن یکی چشمش پرده انداخته بود و آن را از نظر ها پنهان می کرد. نمی دانست چه بگوید،لال و بی زبان جلوی روی او ایستاده بود.هرچه بیشتر نگاه می کرد دلش می خواست که بی هیچ حرفی همانطور به او خیره شود،مانند زمانی که برای اولین بار توانست از سقف آپارتمان ستاره ها را به وضوح ببیند و در برابر آن همه زیبایی خاموش ماند و تنها با نگاهش آنها را تحسین می کرد.ال می توانست لبخند را از نگاه او بخواند،در حالی که هنوز خشک و بی روح ایستاده است.برخلاف ظاهر سرسختش،چشم هایش همه چیز را به خوبی لو می دادند؛حداقل برای ال این چنین بود. "قشنگ شده."