این سه روز قشنگ بود ولی هر لحظه دقیقا مصداق بارز این جمله بودم: "یه دریا پشت پلکامه".
رو هرچی مانور دادم خدا همونو نشونه گرفت. دیقا زمانی که داشتم با رزاقیت خدا درمیوفتادم یه پس گردنی خوردم که آی بشر حواستو جمع کن که چی به چیه .فک میکردم خبر داشتی که دوس ندارم دوتا محبوب تو دلت باشه ..!
از وقتش که بگذره هیچی اون خاصیت و نیاز اولیه شو نداره. اگه زمانی که باید میبودی بودی خوب بود اگه وقتایی که نیاز به درک شدن داشتم و درک میکردی خوب بود همون زمانی که میخواستم جدی گرفته و دوست داشته بشم انجامش میدادی الان خیلی چیزا درست بود نه من این غم زده ی گوشه نشین بودم و نه هیچی آره دیگه هیچی همین .شاید فقط برا من اینقد همه چی مهمه. البته که اونقد مهم بودم که حتی همون اظهار ناراحتی یا نگرانی دیر موقعشم نثارم نشد هیچی بگذریم :)
اونایی که الان زیتون پرورده و چای دارچین و باقلوا و حس اهمیت داشتن دارن راحت سرشونو میزارن رو بالشت و میرن تو آغوش خواب یا اونام اول گریه بعد خواب؟
مثل وقتی که ناخنت از وسط میشکنه، مثل وقتی که انگشت کوچیکه پات میخوره به پایه مبل، مثل وقتی که تو جمع چیزی میگی و کسی توجه نمیکنه، مثل وقتی که کفش سفید جدیدت توسط پای کسی لگد میشه، مثل وقتی که دستت رو با کاغذ میبری، مثل شبی که گلودرد میشی و میدونی فردا صبح قطعا مریض از خواب پامیشی، مثل وقتی که پلیور ناز محبوبت گیر میکنه به در ماشین و نخ کش میشه، مثل وقتی که چای محبوبت سرد میشه، مثل وقتی که موهات میره لای ناخن ترک خورده، مثل وقتی که زیر پتو داری هق هق میکنی و بازم کسی جدی نمیگیره، مثل تمام این وقتا که درد داره اما دردش کوچیک شمرده میشه، مثل همین وقتا غممو دارن کوچیک میشمرن.
اون غمایی که باخودشون گریه های شدید میارن همزمان وابستگی شدید به این قرآن غریبم میارن :) اون زمانا امام رضا ام همه چیو طوری هماهنگ میکنه که من بعد از درک غم دردناک، بیشتر از یه روز از حرمش دور نباشم :)))))))))))))))